شمارهٔ ۱۲۰
چو چشمت ترک مستی در کمینمچه سود ار بگذرد اختر زکینم
نهان زین چشم طوفان زا به مردمچه منت ها که دارد آستینم
یکم فولاد بازو پنجه بر تافتدلی باید از این پس آهنینم
من و اندیشه لعلت که خوشترزصد ملک سلیمان این نگینم
نه طرف از کفر بستم نی زاسلامهم از آن توبه باید هم ز اینم
در آن میدان که از هر سوست زنهارکسی نشنیده غیر از آفرینم
شدم در رهگذر تو سنت خاکنکوشد کآسمان زد بر زمینم
زهی دولت اگر هندوی زلفتکشد داغ غلامی بر جبینم
گزاف از من نیاید کفر زلفشاگر این است یغما وای دینم