گنج

شمارهٔ ۱۱۹

۱۱ بیت
جدا ز لعل تو هر جام لعل گون که کشیدمگذر نکرده ز لب خون شد و ز دیده چکیدم
نشان هنوز ز ابرو نبود و نام مژگانکه من به بال خدنگ تو ز آشیانه پریدم
نصیب دوست نگردد مباد روزی دشمنتطاولی که من از روزگار هجر تو دیدم
گسستم از همه خوبان که دایه عهد تعلقبه نافه ای سر عهد تو بست و ناف بریدم
بزد به تیغ به فتراک بر نبست و عنان دادبه جرم آنکه چرا زیر تیغ عشق طپیدم
نگویم از قفسم مژده ده به حرف رهاییهلاک شادی تیغت بده به قتل نویدم
علاج تنگی دل نیست چاک سینه وگرنهچو غنچه بی لب لعلت هزار جامه دریدم
گمان مبر که گلم کرده دست عشق به دامانز دیده خون دل است اینکه بر کنارم چکیدم
بکش مرا که گمان حیات خضر نیرزدبه ساعتی که ز کوی تو آورند شهیدم
در انتظار به راه صبا به بوی وصالتبه راه مصر چو یعقوب مانده چشم امیدم
به ضعف طالع یغما نگر که از غم هجرانغبار گشتم و بر طرف دامنی نرسیدم