شمارهٔ ۱۱۶
از لعل تو آنکه ساخت خاتمبر هیچ نگاشت اسم اعظم
میکرد دلم خراب و میگفتاز کشور ما خرابهای کم
از دیده بپرس قصه دلاز جام شنو حکایت جم
در دور لبت به روح بخشیبازیچه بود مسیح مریم
ای گندم خال دوده فامتآتش زن دودمان آدم
شمشیر تو سد آهنین ساختجاوید میان زخم و مرهم
در سجده کعبه جمالتمژگان شده راست و ابروان خم
تا زلف و لب تو شد پدیدارگم شد شب قدر و اسم اعظم
چون هست اساس دهر بر بادچون نیست بنای عمر محکم
یغما من و ساغر پیاپیمطرب تو و نغمه دمادم