شمارهٔ ۱۱۷
آنکه یک عقده ز کارش نکند باز منمچرخ و صد عقده به کارش فکند باز منم
نیست مرغی که پرش رُست و نزَد بالی، مانددر دل مرغی اگر حسرت پرواز منم
زلف در پای تو کو دست که بینم روزیتا بدین دولت شایسته سرافراز منم
بگشا لب به تبسم که مسیحا گویدآنکه هرگز نکند دعوی اعجاز منم
مرد میدان دو جامند حریفان یغمارندِ خُمخانهکشِ میکدهپرداز منم