گنج

شمارهٔ ۱۱۵

۸ بیت
چه بارهاست به دوش از سبوی باده‌فروشمکه بار منت سجاده بر گرفت ز دوشم
صلاح و تقوی و پرهیز و عقل و دانش و هوشمبه جرعه‌ای تو بخر‌، زاهدم اگر نفروشم
به زلف و کاکلم ای خواجه گر سری است ببخشاکه این دو سلسله را من غلام حلقه‌به‌گوشم
گواه مستی و هشیاری این نه بس که تو واعظمرا ز عربده کشتی و من هنوز خموشم
چه سود پند که هر پنبه‌ای که ساقی مجلسگرفت از لب مینای می نهاد به گوشم
امام شهر بپرداخت تن ز خرقه هستیقبای عید مرا گو بیاورند بپوشم
بگو به پادشه از من کزین معامله بگذرگدایی سر کویش به سلطنت نفروشم
مرا مگوی که یغما چرا خموش نشستیبگو ز ناله چه حاصل چو نشنوند خروشم