گنج

شمارهٔ ۱۱۴

۱۰ بیت
گفتم که به خاک و خون نشستماز تیر تو گفت مزد شستم
گر جز تو صنم مرا خدایی استدر مذهب عشق بت‌پرستم
دورِ فلکم فکند از پایای ساغر می بگیر دستم
کردم مژه دجله بو کز آن بحرافتد چو تو ماهی‌یی به شستم
می ده که ز باده نیست توبهکار من اگر منم که هستم
از می مگذر به فتوی هوشاین راست ز من شنو که مستم
خاک ره سرو قامتی کردآزاد ز هر بلند و پستم
شیخم چه غم ار شکست ساغر‌؟صد توبه به خون‌بها شکستم
بستم ز سرشک راه کویشبر مدعی و ز جوی جستم
یغما به رخش رسیدم از خطزاین خس به گل آشیانه بستم