شمارهٔ ۱۰۹
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستمفدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثربه شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماندبه وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالتبه عالمی شده روشن که آفتابپرستم
کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به موییچنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفشکه در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامتنشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم
نداشت خاطرم اندیشهای ز روزِ قیامتزمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم
بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبتبس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزیکه دل به گندمِ آدمفریبِ خالِ تو بستم