گنج

شمارهٔ ۱۰۹

۱۰ بیت
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستمفدای چشمِ تو ساقی به‌هوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثربه شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماندبه وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنین که سجده برم بی حفاظ پیشِ جمالتبه عالمی شده روشن که آفتاب‌پرستم
کمندِ زلفِ بتی گردنم ببست و به موییچنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پیِ زلفشکه در میانِ دو دریای خون فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قیاسِ روزِ قیامتنشست و گفت قیامت به قامتی ست که هستم
نداشت خاطرم اندیشه‌ای ز روزِ قیامتزمانه داد به دستِ شبِ فراقِ تو دستم
بخیز از برِ من کز خدا و خلقِ رقیبتبس است کیفرِ این یک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به یغما بهشتِ رویِ تو روزیکه دل به گندمِ آدم‌فریبِ خالِ تو بستم