شمارهٔ ۱۰۴
نه آن دیبای گلناری است بر سرو خرامانشکه دست خون ناحق کشتگان بگرفته دامانش
سپاه خط مگر بر کشور حسنش شبیخون زدکه بر گیسو شکست افتاد و بر گردید مژگانش
سراپا خاکیان مستند یا مخمور پنداریبنای آدم از لای ته خم بود بنیانش
میارا بر به مشکین طره ترسم ظالمی گویدکه بگرفته است دود آه مظلومان گریبانش
وجودم هندوی خال غلامی شد که می رویدبه جای سبزه خط یوسف از چاه زنخدانش
نه زاهد بهر پاس دین ننوشد می از آن ترسدکه گردد آشکارا وقت مستی کفر پنهانش
ز می تائب شد اما پاس عهد توبه کی داردلب یغما که با پیمانه عمری بود پیمانش