شمارهٔ ۱۰۱
دل بر آن طره چه سود ار ز خطم بستی بازمرغ پر ریخته را رشته چه کوته چه دراز
بزی ای صعود دلشاد که بالت بستمبه کمندی که پر مرغ حرم آمده باز
گفتم ای شیخ چرا این همه شاهد بازیگفت در شرع بود مرد خدا شاهد باز
آخر از زلف و زنخدان بتی افتادماز فرازی به نشینی که ندیده است فراز
گفت زاهد به ره دین تو نیائی با منخاک بر فرق مسیحی که ز خر ماند باز
دانه خال مگو گندم آدم خوارهسنبل زلف مخوان خوشه خرمن پرداز
سجده یغما بر آن بت چه بر ابرو و چه ذقنروی در کعبه بهر رکن صحیح است نماز