گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح ملک اتسز

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۱۰ بیت
یار با من همی وفا نکندتا تواند بجز جفا نکند
اوستادیست در جفا، که به حکمیک دقیقه همی خطا نکند
نگذرد ساعتی بر آن رعناکه دلم خستهٔ عنا نکند
به دعا خواستم غم عشقش هیچ عاقل چنین دعا نکند
حاجتم هست ازو جواب سلامزین قدر حاجتم روا نکند
به حدیثی مرا کند شادان چو زیان نیستش چرا نکند؟
حالت درد من کجا داند؟تا همین حالتش سزا نکند
هم روا دارم این همه محنتگر جهانش ز من جدا نکند
کند از من زمانه یار جداچه کنم با زمانه تا نکند؟
کشت خواهد مرا به جور ولیعدل خوارزمشه رها نکند
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
ای به رخ ماه آسمان گشتهوی به قد سرو بوستان گشته
کوی تو با نعیم دولت توخوشتر از خلد جاودان گشته
همچو جان عزیز انده توآفت صد هزار جان گشته
تو پریچهره‌ای نه‌ای، که پریهست از شرم تو نهان گشته
بی برِ همچو پرنیانت مراشخص چون تار پرنیان گشته
بی رخِ همچو ارغوانت مرااشک همرنگ ارغوان گشته
پشتم از بیم تیر غمزهٔ تو خم گرفته تر از کمان گشته
چون روانی به لطف و در غم توخونم از دیدگان روان گشته
من سبک دل ز عشق و بر دل منبار تیمار تو گران گشته
دیدهٔ من گهر فشان ز غمتهمچو دست خدایگان گشته
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
ای خجل گشته آفتاب از توخانهٔ صبر من خراب از تو
چند تابی دو زلف مشکین را؟ ای دل و جان من به تاب از تو
چو رخ تو ز شرم خوی گیردطیره گردد گل و گلاب از تو
در خوشی و کشی برند حسد سرویازان و مشک ناب از تو
نمکی جمله و بر آتش عشق دل خلقی شده کباب از تو
لب تو شکرست و من دایم مانده‌ام چون شکر در آب از تو
از سر مهر چون سؤال کنم نشنوم جز به کین جواب از تو
تو همه راحتی، چه معنی راستبهرهٔ من همه عذاب از تو!
بی خطابی که آمده‌ست از مننیست چندین جفا صواب از تو
داد من بی خلاف بستاندخسرو مالک الرقاب از تو
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
ای ز عزمت خجل شهاب فلکرأی تو رشک آفتاب فلک
به علو جلال و رفعت قدرخاک صدر تو برده آب فلک
نفس پاکت مشاهده کردههر چه رازست در حجاب فلک
امر عالیت را به خیر و بشرسمع و طاعت شده جواب فلک
ناصحت صاحب نعیم جنانحاسدت عاجز عذاب فلک
وقت هیجا خیال خنجر توبرده آرام دهر و خواب فلک
هست از عدلت اعتدال جهانهست از حربت اضطراب فلک
حزم تو منشاء درنگ زمین عزم تو مبدأ شتاب فلک
با وفاق تو انتظام نجوموز خلاف تو اجتناب فلک
از برای شکار جان عدوتباز کرده‌ست پر عقاب فلک
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
جز دلت علم را قوام نداد جز کفت جود را نظام نداد
آنچه دست تو داد وقت عطا به بهار اندرون غمام نداد
هر که با تو مسالمت نگزیددولتش پاسخ سلام نداد
دشمنت را خدای عز و جل در مقام طرب مقام نداد
جز مذلت برو سلام نکردجز شقاوت بدو پیام نداد
صبح او همچو شام گشت و قضاعمرش از صبح تا شام نداد
لفظ اقبال بر سریر جلال جز ترا مژدهٔ دوام نداد
تا ندیدت زمانه درخور ملکمملکت را به تو زمام نداد
شکر حق را که هرچه داد به تواز همه نوع جز تمام نداد
فضلا را به شرق و غرب درونجز نوال تو نان و نام نداد
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
بخت بر درگهت مقیم شدهکار شرع از تو مستقیم شده
بر بداندیش تو ز هیبت توصحن آفاق چون جحیم شده
کین تو فرصت عذاب شدهقهر تو مایهٔ نعیم شده
همه اطفال بدسگالانت از سر تیغ تو یتیم شده
با بیان تو وقت کشف علوم مشکلات جهان سلیم شده
خلق تو در صفا و در رقت روضهٔ ملک را نسیم شده
ناصحت با طرب قرین گشته حاسدت با ندم ندیم شده
چرخ از زادن چو تو شاهی تا به روز قضا عقیم شده
از پی دفع سحر مکاران رمح تو معجز کلیم شده
از حسامت به گونهٔ پرگارقالب سرکشان دو نیم شده
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
دهر از خدمت تو خالی نیست چرخ با همت تو عالی نیست
باطن و ظاهر ترا زیور جز معانی و جز معالی نیست
همچو اخلاق تو ریاحین نیستهمچو الفاظ تو لئالی نیست
هر کجا صدر تست، دولت رامستقر جز در آن حوالی نیست
نیست یک تن ز خسروان، که ترا از ممالیک و از موالی نیست
ملک و دین را بجز تو حافظ نیست بحر و بر را بجز تو والی نیست
روزگارت بجز متابع نیستو آسمانت بجز متالی نیست
یک زبان از ثنات فارغ نیست یک ضمیر از هوات خالی نیست
در هلاکش کند سپهر غلوهر که در دوستیت غالی نیست
خادمان را مگر ز مجلس توسعی جاهی و عون حالی نیست
جز تو امروز در ولایت فضلچون نکو بنگریم والی نیست
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
نام و نان داد شهریار مراخدمتش کرد بختیار مرا
از سحاب مکارمش بشکفتبه خزان اندرون بهار مرا
وز عطای یمین او بفزودبه یمین اندرون یسار مرا
کام دل شد شکار من، تا شاهبرد با خود سوی شکار مرا
رفتم اندر غبار مرکب اوکیمیا گشت آن غبار مرا
کرد صدق عنایت جاهش بر همه کام کامگار مرا
راه دولت به من نمود، آنگه مرکبی داد راهوار مرا
دست انعام او به لطف نهادهمه لذات در کنار مرا
بر چنین اسب درنیاید نیزخیل احداث روزگار مرا
نکند قصد من، چو بیند چرخبر چنان باره‌ای سوار مرا
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
این نه اسبست چرخ گردانستمرکب خاص شاه گیهانست
تند کوهی به وقت آرامش گرد بادی به وقت جولانست
فعل او هست چون هلال، ولیک جبهتش آفتاب تابانست
صحن آفاق با توسع اویک تگش را کمینه میدانست
سوی بالا دعای پیغمبر سوی پستی قضای یزدانست
هست دریا گذار و از دریاوهم را عبره کردن آسانست
سم او سنگ خاره را بشکست چه شگفت! آن نه سم که سندانست
گوش او سینهٔ سپهر بخست چه عجب! کان نه گوش، پیکانست
لایق زین گر این براق آمدکه ز وصفش عقول حیرانست
بور بیژن سزای گردونسترخش رستم برای پالانست
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد
خسروا، دولتت مسخر بادعالم از جاه تو منور باد
کردگارت معین و ناصر گشتروزگارت مطیع و چاکر باد
دشمنت را ز رمح چون مارتهمچو کژدم دو دست بر سر باد
رای تو در مراسم اسلامبه حلال و حرام داور باد
یک پیام تو به ز قهر عدوعمل صد هزار لشکر باد
یک غلام ترا به موقف حرباثر صد هزار سرور باد
طوع حکم تو هفت گردونستصیت مهر تو هفت اختر باد
هفت اندام تو به حل و به عقدسبب نظم هفت کشور باد
تا قضا از جهان روان باشدامر تو با قضا برابر باد
تخت خوارزمشاه عالی بادعالم از دشمنانش خالی باد