گنج

شمارهٔ ۴ - نیز در مدح اتسز

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۵ بیت
ای توتیای دیدهٔ من خاک کوی توکم گشته آبروی من از عشق روی تو
همچون نسیم خلد بود نزد من به قدربادی که او نشان دهد از خاک کوی تو
ای یوسف زمانه، چو یعقوب بودکه‌آرد به من نسیم سحرگاه بوی تو؟
پشتم خمیده گشت چو چوگان ز بار غمدر آرزوی آن زنخ همچو گوی تو
شوریده کار گشته‌ام و تیره روزگاردر انتظار روی تو، مانند موی تو
روی تو جان فزاید و خوی تو جان بردالحق که نه لایقست به روی تو خوی تو
بدخو مباش، تانبرد ن زد شهریارخوی بد تو رونق روی نکوی تو
خسرو علاء دولت، آن شاه روزگارافزون شده ز دولت او جاه روزگار
ای فتنه گشته بر رخ خوب تو نیکویدر نیکویی نظیر تو از خلق هم توی
بس دل که بسته طرهٔ جعدت به چابکی بس جان که خسته دیدهٔ شوخت به جادوی
چون آهو، ای نگار، ز من گشته‌ای رمانوین بس شگفت نیست، که با چشم آهوی
جسم مرا به سحرِ دو بادام آفتیدرد مرا به لطف دو یاقوت داروی
آیم همیشه من به مراعات سوی تولیکن تو از طریق مراعات یک سوی
روی تو خوب و خوی تو بد، این ستوده نیست ای روی خوب، شرم نداری ز بد خوی؟
من مدح خوان شاهم و با من تو بد کنیوآنگه امید داری از شاه نیکوی؟
خسرو علاء دولت، آن شاه روزگارافزون شده ز دولت او جاه روزگار
تا پسندی ز من سر زلف، ای نگار منشوریده گشت چون سر زلف تو کار من
بر عارض تو زلف تو گشته است بی قرارزان بی قرار زلف ربودی قرار من
تو جفت دیگری شدی و درد جفت منتو یار دیگری شدی و هجر یار من
پر شد ز خون دیده کنار من، ای نگار تا از تو، ای نگار، تهی شد کنار من
در انتظار روی تو بر خاک کوی تودردا! که شد به باد همه روزگار من
همچون گل بهاری و اندر فراق تو از باد سرد همچو خزان شد بهار من
در بی شمار اندهم و مکرمات شاهبیرون برد ز دفتر انده شمار من
خسرو علاء دولت، آن شاه روزگارافزون شده ز دولت او جاه روزگار
ایام حاسدان شریعت سیاه گشتاحوال راعیان ضلالت تباه گشت
تا مقتدای دولت و تا پشتکار ملت خوارزمشاه، اتسز خوارزمشاه گشت
آن خسروی، که اهل هدی را جناب او از حادثات عالم جافی پناه گشت
مار از نهیب خنجر او همچو مور شدکوه از هوای هیبت او همچو کاه گشت
رای بلند او بیضا همچو مِهر شد عزم روان او به مضا همچو ماه گشت
کینش اساس مهلکهٔ بدسگال شدمهرش لباس مفخرت نیکخواه گشت
آن کس که گشت معتصم حبلِ خدمتشاز چاه ذل برآمد و با عز و جاه گشت
خسرو علاء دولت، آن شاه روزگارافزون شده ز دولت او جاه روزگار
آنگه که صحن معرکه دریای خون شوددر دست مرگ جان دلیران زبون شود
خون در رگ مبارز پیکار بفسُرَدجان در تن مقاتل غدار خون شود
زآن برفراخته شده رایات کارزاررایات عمرهای دلیران نگون شود
تن را سوی زمین و روان را سوی فلکاز حربگه دلیل قضا رهنمون شود
شاها، که داند آنکه زتیغ و سنان تواحوال دشمنان تو آن لحظه چون شود؟
با زخم گرز و خنجر فیروزه فام توصحن زمین معرکه بیجاده‌گون شود
در تارک مخالف تو وز نهاد او شمشیر تو درون شود و جان برون شود
خسرو علاء دولت، آن شاه روزگارافزون شده ز دولت او جاه روزگار
شاها، مخالفان تو بیچاره گشته‌انداز خانمان خویشتن آواره گشته‌اند
تو همچو قطب ثابت و ایشان ز بیم توسرگشته چون کواکب سیاره گشته‌اند
از صد هزار واقعه دل خسته ماده‌اندوز صد هزار حادثه غم‌خواره گشته‌اند
دور از منافقان جناب رفیع تو از هیبت تو با دل صد پاره گشته‌اند
تا اهل دشمنی تو گشتند، نزد عقلاهل هزار طعنه و بیغاره گشته‌اند
بر خلق بوده‌اند ستمگاره، لاجرممخذول روزگار ستمگاره گشته‌اند
یک بار نیست این که ز قهر تو دیده‌اند مقهور دستبرد تو صد باره گشته‌اند
خسرو علاء دولت، آن شاه روزگارافزون شده ز دولت او جاه روزگار
شاها، جلالت تو به جوزا رسیده باد اعلام فتح تو به ثریا رسیده باد
آن تیغ صفدری، که به زیر رکاب تستاز دست تو به تارک اعدا رسیده باد
آن بارگاه، کز پی بارت کنند نصباطناب او به ساحل دریا رسیده باد
آن باز، کز کف تو پرد در شکارگاه منقار او به دیدهٔ عنقا رسیده باد
آن چاکری، که غاشیهٔ مهر تو کشد زآلای او به دولت والا رسیده باد
آن نوبتی، که بر درِ عالیِ تو زنند بانگش به اوج گنبد خضرا رسیده باد
بر تخت مملکت برکات دوام تو در وارثان آدم و حوا رسیده باد