گنج

شمارهٔ ۲ - نیز در مدح ملک اتسز گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۹ بیت
ملک بهار گشت مقرر به نام گل ناکام شد ولایت بستان به کام گل
بلبل خطیب‌وار بر اطراف شاخهابرخواند خطبهٔ ملکانه به نام گل
از دام گل گرفت حذر زاغ حیله گروندر فتاد بلبل مسکین بدام گل
مانند خلد گشت ز آثار گل جهان گل را چنین بود اثر، ای من غلام گل
باد صبا ،که نایب اخلاق خسروستهر صبح دم به باده رساند پیام گل
ای رشک گل، به وقت گل آماده دار جاموی دولت چو باده، پر از باده دار جام
اطراف بوستان ز گل آرایشی گرفتآن کم شده طراوتش افزایشی گرفت
آرایشی نبود به بستان درون، ولی از مقدم سپاه گل آرایشی گرفت
الحان جان فزای برآورد عندلیبزاغ از نفیر بی مزه آسایشی گرفت
بر باغ و راغ دیدهٔ ابر گهر فشان چون دیدهٔ عنا زده پالایشی گرفت
وز لاله کوهسار چنان شد که گوییااز خون گشتگان شه آلایشی گرفت
باغست آن، ندانم، یا بزم خسروستراغست آن، ندانم، یا رزم خسروست
بار دگر هوای علم فتح باب زد وز ابر پرده پیش رخ آفتاب زد
باد صبا درید به بستان حجاب گل تا ابر پیش چهرهٔ انجم حجاب زد
گل روی چون نگار به نامحرمان نمودبلبل ز رشک عربدهٔ احتساب زد
باد از نسیم در ره صحرا عبیر بیختابزار سرشک به رخ ز لاله گلاب زد
در باغ شهریار، به هنگام نو بهار خرم کسی که دست به جام شراب زد!
خسرو علاء دولت، خورشید روزگارآن کیقباد عالم و جمشید روزگار
پیرایهٔ لباس معانی بیان اوستسرمایهٔ اساس ایادی بنان اوست
ملت سپهر و طلعت او آفتاب اوستدولت جهان و همت او آسمان اوست
چرخ، ارچه گردنست، مطیع زمام اوستمهر، ارچه توسنست، اسیر عنان اوست
از نکبت حوادث ایام ایمنست آن کس که در حمایت حفظ و امان اوست
دانندهٔ عجایب ایام رای اوستبینندهٔ سرایر آفاق جان اوست
شاهی، کزو لوای شریعت مظفرستفخر ملوک، نصرت دین، بوالمظفرست
ای شاه، در فنون معالی ممیزیانواع فضل را سبب و اصل و حیزی
هنگام نطق صاحب الفاظ معجبی هنگام حرب حامل اسباب معجزی
تو آن ممیزی، که به عهد وجود تومعدوم گشت قاعدهٔ نا ممیزی
عالم ز تست عاجز و من بی عنایت مقهور عالمی شده‌ام، اینت عاجزی
وین عجز صعب تر که: بباید گذاشتنبی کام دل، ستانهٔ والای اتسزی
ای برده شور صولت تو اقتدار چرخبر موجب مراد تو بادا مدار چرخ
شاها، فلک قبول در تو طلب کنددر وصلت تو بکر معانی طرب کند
کیوان، که از نجوم به رفعت فزون‌ترستچون ارتفاع قدر تو بیند عجب کند
در زهر حسن تربیت تو شفا نهدوز خار عون منفعت تو رطب کند
ز آثار دودمان تو آرد همه دلیل آن کو بیان فخر عجم در عرب کند
در عین اعتراض بدود، هر که از ملوک جز تو حدیث مکتسب و منتسب کند
بر من همه شداید ایام رفته گیروز خاک حضرت تو به ناکام رفته گیر
ای شاه، جز دل تو خرد را خزانه نیست جز درگه تو تیر امل را نشانه نیست
هست این ستانه مأمن احرار و کی بود ایمن کسی که در کنف این ستانه نیست
از تو مرا جفای زمانه جدا فگند وین بر تنم نخست جفای زمانه نیست
بر من زمانه بد کند، ایرا نگشته‌ام منقاد اهل او و جزینش بهانه نیست
ای جاه بی کرانهٔ تو با رهی قرین چون جاه تو جفای فلک را کرانه نیست
آخر زمانهٔ همه پرخاش بگذرد این ریشخند جملهٔ اوباش بگذرد
شاها، من این جلالت و آلا گذاشتم وز عجز این ستانهٔ والا گذاشتم
وین حضرتی، که خاک جنابش کشیدمی چون سرمه در دو دیدهٔ بینا، گذاشتم
زین جا به عجز رفتم و بسیار یادگار در مدح تو ز طبع خود اینجا گذاشتم
اقبال بی نهایت درگاه فرخت از جور بی نهایت اعدا گذاشتم
از حادثات گنبد خضرا، نه بر مراد این صدر همچو گنبد خضرا گذاشتم
گر آفت اجل نرسد بندهٔ ترا هم باز بیند این در فرخندهٔ ترا
ای آنکه ذات فرخ تو محض کبریاست در اعتقاد پاک تو نه کبر و نه ریاست
گفتم ثنای تو، که ثنای تو واجبست وندر زمانه جز تو که مستوجب ثناست؟
واکنون خدای داند کندر ضمیر من اندوه اجتناب جناب تو ت کجاست
گرچه صواب نیست رحیل از درت و لیک بودن میان زمرهٔ حساد هم خطاست
تو جاودان بمان، که صلاح جهان ز تست ور خود چو من کسی نبود در جهان رواست
ما را به حضرت تو نیاز آمدن بودگر بخت برنگردد و باز آمدن بود
شاها، کمینه بندهٔ تو روزگار باد احسانت پیشه باد و ایادت کار باد
در کارزار خصم تو رفته‌ست روزگار از روز خصم تو در کارزار باد
از آبدار خنجر آتش نهیب تو مانند باد دشمن تو خاکسار باد
ای از سیاست تو بهار عدو خزان بر خاک فرخ تو خزان چون بهار باد
پیوسته سال و ماه به هر کام و هر مراد یار تو باد و ناصر تو کردگار باد