شمارهٔ ۱ - در مدح ملک اتسز
ای دو چشم تو بغمزه عالمی بر هم زدهآتش اندر دین و عقل دودهٔ آدم زده
صد هزاران جان فزون از بهر نقش روی توبر بساط عشق تو عشاق عالم کم زده
در شب تیره فروغ چهرهٔ چون روز تو بصد هزاران مشعله در عرصهٔ عالم زده
بر سر کوی تو شبها ساکنان صومعه باده های عشق خورده ، نعره های غم زده
همچو تیغ نصرة الدین بقعه های مفسدان غمزهٔ تو توبه های مصلحان بر هم زده
آن خداوندی ، که عالم را نصیب از رأی اوستدهر زیر دست او و چرخ زیر پای اوست
ای دل شیران عالم صید دام عشق تونامهٔ عمر مرا تو قیع نام عشق تو
دستهای زیرکان در زیر سنگ حکم توپایهای سرکشان در بند دام عشق تو
از پی مستی جهان را در خرابات فنا ساقیان فتنه گردان کرده جام عشق تو
روح گامی کی زند الا بکوی مهر تو ؟عقل کاری کی کند الا بکام عشق تو ؟
عشق تو همچون دعای دولت خوارزمشاه خواجهٔ دلها شده ، ای من غلام عشق تو
آن خداوندی ، که هست امروز شاه روزگاربارگاه حضرت او کارگاه روزگار
باز داغ عاشقی در دل رقم خواهیم زدچنگ در فتراک عشق آن صنعم خواهیم زد
بر در تیمار تو زین پس وطن خواهیم ساختدر ره اندوه تو زین پس قدم خواهیم زد
هست صحرای غم تو جای شادی ، پس همهخیمهٔ شادی درین صحرای غم خواهیم زد
عقل و دین بر فرش دیدار تو کم خواهیم باختجان و دل با نقش دیدار تو کم خواهیم زد
در جوار حضرت خوارزمشاهی ما و تواز می دولت چه ساغرها بهم خواهیم زد؟
خسرو عالی ، علاء دولت ، آن کان کرمآن دل و دست شجاعت ، آن تن و جان کرم
خسروی ، کزوی معالی را کمان دیگرست مسند خوارزمشاهی را جمال دیگرست
گرچه بود از شاه ماضی حال ما آراستهخود در ایام شه باقیش حال دیگرست
گر ز صدرا او شود صادر بروزی صد مثالهر مثالی را ز گردون امتثال دیگرست
صادران و واردان خطهٔ افلاس راهر زمان از گنج انعامش نوال دیگرست
فکر او از راه قدرت د رهمه میدان علمهر کجا مرکب برون تازد جلال دیگرست
آنکه هست از سعی او بنیان دین محکم شدهحضرت او مقصد ذریت آدم شده
خسروی ، کز خسروان ظاهر نشد همتای او برده سودای بداندیشان ید بیضا او
کیمیای دین و دولت گشته باد دست او توتیای ملک و ملت گشته خاک پای او
از وفاق او سعادت بهرهٔ احباب اووز خلاف او شقاوت حصهٔ اعدای او
پیر و برنا را نگردد ساخته اسباب رزق جز بعون رأی پیر و دولت برنای او
هست دریایی بوسعت خاطر میمون هست گردونی برفعت همت والای او
جز معالی نیست اختر بر همه گردون او جز معانی نیست گوهر در همه دریای او
بر هوای خدمت او اختیار آسمانباد بر قطب مراد او مدار آسمان
خسروا، گنج هدی را قهرمانی چون تو نیستبر سریر مملکت صاحب قرانی چون تو نیست
هست شخص تو ز اجسام زمین ، لیکن یقینخیل اجرام فلک را دیدبانی چون و نیست
در ظلام ظلم عالم ، از شبیخون فتنساحت اکناف دین را پاسبانی چون تو نیست
آسمان چون توان گفتن همی ؟از بهر آنک در علو مرتبت هیچ آسمانی چون تو نیست
ای شده درگاه تو پیر و جوان را مستقرزیر چرخ پیر با دولت جوانی چو تو نیست
ای تو از عز و جلالت هر چه خواهی یافتهرونقی از جاه تو خوارزمشاهی یافته
ای ز دوران فلک حاصل شده اغراض توبر نخیزد تا ابد افگندهٔ اعراض تو
جوهری با نه عرض تأیید حق موجود کردجوهری تو که بود این نه فلک اعراض تو
شعله ای شمس منیر از فکرت نقاد توقطره ای بحر محیط از خاطر فیاض تو
ای توکل و روزگار و اهل او اجزای تووی تو جمله و آسمان و خیل او ابعاض تو
دست در فتراک اغراض تو زد شرع رسول لاجرم اغراض او حاصل شد از اغراض تو
ای بحق گشته ز سعی آسمان خوارزمشاهتا جهان باشد تو بادی در جهان خوارزمشاه
ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه راچرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را
صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آنسیرت شاهانه باید صورت شاهانه را
نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده راشمه ای طبع تو عاقل کند دیوانه را
بدسگال تو اگر یابد ز نعمت دانه ایدر عقب صد دام محنت باشد آن یک دانه را
دشمن جان تو همچون پر شده پیمانه راکز پس پری نگونساری بود پیمانه را
ای ز انجم در صف هیجا سپاه تو فزوندشمن جاه تو کم بادا و جاه تو فزون
ای بمدح تو مزین گشته دفترهای منپر شده از بادهٔ جود تو ساغرهای من
من یکی بحرم ز خاطر ، پر ز گوهر های فضلگردن و گوش مدیحت راست گوهرهای من
پهلوان نظمم و عهدیست تا کم دیده ایعرصه های صدر خو خالی ز لشکرهای من
گرچه غایب بوده ام از حضرت معمور تو مشتمل بودست بر شکر تو دفترهای من
خطبه های مدح تو خواندستم اندر شرق و غربوز شرف بر آسمان بودست منبرهای من
ای میان بسته زمانه بر هوای قدر توباد گردون لب گشاده در ثنای صدر تو
خسروا، بی کار و بار تو جهان هرگز مبادتیغ تو از قهر اوباش جهان عاجز مباد
از تو عادل تر تنی اندر جهان هرگز نبوداز تو خالی ، ای شه عادل ، جهان هرگز مباد
گفته های تو بوقت نطق جز معجب نبود کرده های تو بوقت حرب جز معجز مباد
از کمین تر جملهٔ جودت کهین تفصیل راجز همه سرمایهٔ دریا و کان بارز مباد
روز و شب هست این دعا کر و بیان عرش راکز خلایق خسرو آفاق جز اتسز مباد