گنج

شمارهٔ ۳ - هم در مدح اتسز گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۹ بیت
ای برده آتش رخ تو آب روی من رفته دل از محبت و رفته ز کوی من
با روی نیکوی تو نماندست هیچ بد کز روی نیکوی تو نیامد بروی من
نی از تو هیچ وقت سلامی بنزد من نی از تو هیچ گونه پیامی بسوی من
من بی تو وز برای تو بر خاسته مقیم شهری بجستجوی من و گفتگوی من
آبم مبر ، که بارد گر در پناه شاه خواهد روان شد آب سعادت بجوی من
خوارزمشاه ، اتسز غازی ، علاء دین پشت و پناه ملت تازی ، علاء دین
جانا ، ز مهر مگذر و آهنگ کین مکن بر جان من ز لشکر هجران کمین مکن
اندر فراق آن دهن همچو خاتمت از گوهر سرشک رخم پر نگین مکن
تو ماه آسمانی و ما را بدست ظلم در زیر پای هجر چو خاک زمین مکن
با خصم من مساز و بآتش مرا مسوز با من رهی ز بهر چنین مکن
آن دل که مدح خسرو صاحب قران دروستاو را تو با جفای زمانه قرین مکن
آن خسروی که بر همه اعدا مظفرست خورشید دین و داد ، ملک بوالمظفرست
شاهی ، کزو ممالک دنیا شرف گرفت تیرش صمیم سینهٔ اعدا هدف گرفت
او هست از سلف خلف صدق ، لاجرم عهد و لوا و مسند و تخت سلف گرفت
اسلام در جوار امانش پناه یافت و اقبال در ظلال جلالش کنف گرفت
او در دولتست و گرفتست ملک ازو آن رتبت و جلال که از در صدف گرفت
افزود جاه لشکر ایمان بعون اوتا او بحرب تیغ یمانی بکف گرفت
گیتی همیشه بستهٔ پیمان او بودچرخ آن کند که موجب فرمان او بود
شاها ، تویی که دولت و دین در کنار تست اقبال تابع تو و تأیید یار تست
در هیچ روزگار نبودیت ملک را این قدر و این جلال که در روزگارست
قهر عدو بنصرة اسلام شغل تست کسب ثنا ببخشش اموال کار تست
چرخ ارچه مسرعست ، اسیر مضای تست کوه ارچه ساکنست ، غلام وقار تست
فخر تبار خویشی و جاوید باد فخر گرچه تفاخر همه خلق از تبار تست
ای رأی پیر تو همه اسلام کرده شاد بخت جوان موافق آن رأی پیر باد
آن صفدری که نیست همال تو صفدری در کان چون تو نیودست گوهری
هر نقطه‌ای ز جاه عریض تو عالمی هر شعله‌ای ز رأی منبر تو اختری
صدر تو خلد و مدحت من آب کوثرست مر خلد را گزیر نباشد ز کوثری
آراسته به مدح ستایشگران بود هر جای که که هست سریری و افسری
این دولت مبارک و این بارگاه را دانی که نیست چاره ز چون من ثناگری
ای بس خزانه‌ها که به مداح داده‌اند تا این خزانه‌های مدایح نهاده‌اند
ای آنکه از کمال تو در روزگار تو همچون بهشت گشته بلاد و دیار تو
انصاف کی بود که کشد جور روزگار مداح پایگاه تو در روزگار تو ؟
بازی کزو شکار تو مرغی بود حقیر باشد عزیز در کنف زینهار تو
بر دست دولت تو من آن باز فرخمکز من بود ثنای مخلد شکار تو
انصاف آن بود که: مرا همچو دیگرانامنی بود ز جور فلک در جوار تو
جورست پیشه گنبد فیروزه فام را آخر غلام توست، ادب کن غلام را
در دولت تو اسب معالی بتاختموز نعمت تو نرد امانی بباختم
در صدرها بمدحت تو رخ فروختمبر سروران بخدمت تو سر فراختم
تو حق من بمکارم شناختیمن حق صدر تو مدایح شناختم
گفتم ترا ثنای چو شهد و روان خویشچون موم اندر آتش فکرت گداختم
خاطر بسوختم بشبان، تا بمدح توچندین هزار عقد جواهر بساختم
بر جامهٔ ثنای تو کردم من آن تراز کز حسن آن برشک بود لعبت طراز
قومی، که در تتبع احوال بنده اندنام وفا ز دفتر مردی فگنده اند
پیوسته در محاسد فضل خادمندهمواره در منازعت کار بنده اند
از هیبت تغیر رأی رفیع تومن روز و شب بگریه و ایشان بخنده اند
پازهر التفات تو باید همی مراکین طایفه بفعل چو زهر گزنده اند
از چاه غم بر آیم، اگر دست گیرم وین ها در او فتند بچاهی که کنده اند
آن کس که مدح خان چو تو پادشاه بود ترسان ز کید هرکس و ناکس چرا بود؟
شاها، بنام نیک یکی شمع برفروزپروانه وار نقش بدیها بدان بسوز
مقبل کسا! که مدح و ثنا جست، پیش از انکعاجز شد از مصایب این عالم عجوز
گرچه عطا کند بمکافات یک ثناوالله گزارده نشود حق او هنوز
چون نان روز روز بمادح همی دهندیابند جاودانه ازو نام دل فروز
دادند زیرکان که: بود بنزد عقل این نام جاودانه از آن نان روز روز
جز سوی نام نیک خردمند ننگردنام نکو بماند و این عمر بگذرد
شاها، ز حضرت تو حوادث تو بعید بادو اوقات تو بیمن چو فرخنده عید باد
در تیغ تست باس شدید وز خشم توبر خصم دولت تو عذاب شدید باد
چون اوج چرخ گوشهٔ قصرت رفیع گشت تا روز حشر مدت عمرت مدید باد
از دست فتنه در صف بازار اضطراب ارواح دشمنان تو در من یزید باد
ای گشته کار کرد تو عنوان مملکتعنوان مدح های تو شعر رشید باد