شمارهٔ ۹۰ - قصیدۀ مصنوعه در مدح قزل ارسلان (۱)
ای ملک را ثنای صدر تو کار وی ملک را هوای قدر تو بار
الترصیع مع التجنیس
تیر حزمت ز ماه دید سپرتیر جزمت ز مهر دید سپار
تجنیس تام
جود را بردی از میان بمیان بخل را کردی از کنار کنار
تجنیس تاقص
ساعد ملک و رخش دولت را تو سواری و همت تو سوار
تجنیس الزاید و المزید
پست با رفعت تو خانهٔ خان تنگ با فسحت تو شارع شار
تجنیس المرکب
بی وفای تو مهرجان ناچیز با هوای تو مهرجان چو بهار
تجنیس المکرر و المزدوج
صبح بدخواه ز احتشام تو گل بدگوی ز افتخار تو خار
تجنیس المطرف
عدلت آفاق شسته از آفات طبعت آزاد بوده از آزار
تجنیس الخط
از تو بیمار ظلم را دارو وز تو اعدای ملک را تیمار
الاستعاره
جز غبار نبرد تو نبرد دیدهٔ عقل سرمهٔ دیدار
المراعات النظیر
در گل شرم مانده بی گل تو شانهٔ ماه چرخ آینه وار
المدح الموجه
آن کند کوشش تو با اعدا که کند بخشش تو با دینار
المحتمل الضدین
با هوای تو کفر باشد دین بی رضای تو فخر باشد عار
تاکید المدح بما یشبع الذم
هست رایت زمانه را عادل لیک دستت زمانه را غدار
الالتفات
فلک افزون ز تو ندارد کس ای فلک ، مغز گیر و نغزش دار
الایهام
بخت سوی درت خزان آید راست چون بت پرست سوی بهار
تشبیه المطلق
تیغ تو همچو آفتاب بنورمی زداید زمانه را ز نگار
تشبه التفضیل
چرخ و ماهی ، نه ، نیستی تو، از آنک نیست این هر دو را قوام و قرار
التاکید
بلکه از تست چرخ را تمکین بلکه از تست ماه را اظهار
تشبه المشروط
ماهی ، از ماه ناورد کاهش چرخی ، ار چرخ نشکند زنهار
تشبه الاضمار
گر تو چرخی عدو را چراست نگون ؟ور تو ماهی عدو چرا نزار ؟
تشبه التسویه
جای خصمت چو جای تست رفیع زان تو تخت و آن خصمت دار
تشبه الکنایه
چون تو در روز شب کنی پیدا چون تو از خار گل کنی دیدار
تشبه العکس
شام گرد چو صبح زرد لباس صبح گردد چو شام تیره شعار
سیاقة الاعداد
دست تو دستگاه عرض هنر بسخا و وفا و عدل و وقار
تنسیق الصفات
نورت از مهر و لطفت از ناهید برت از ابر و حلمت از کهسار
حشو القبیح
قهرت ، ار مجتهد شود ، ببرد آسمان را بسخره و پیکار
حشو المتوسط
لیک لطف تو ، ای همایون رأی بلطف در بر آورد ز بحار
حشو الملیح
باغ عمرت ، که تازه باد مدام چشم بد دور ، روضه ایست ببار
الاشتقاق
روز کوشش ،چو زیر ران آری آن فضا پیکر قدر پیکار
سجع المتوازن
سرکشان جهان حادثه ورزاختران سپهر آینه دار
سجع المتوازی
در جود روان شود بپیشبر وجود روان کننده نثار
سجع المطرف
آردت فتح در مکان امکان دهدت کوه برقرار اقرار
مقلوب البعض
رشک قدرت برد سپهر و نجوم شکر فتحت کند بلاد و دیار
مقلوب الکل
گرم گردد ز تاب دل پیکان مرگ بارد بخصم از سوفار
مقلوب المجنح
گنج دولت دهد گزارش جنگ رای نصرة دهد حمایت یار
مقلوب المستوی
رامش مرد گنج باری وقوت تو قدری را بجنگ در مشمار
ردالعجز علی الصدر
کار عدل تو ملک داشتنستعدل را خود جزینن نباشد کار
نوعی الثانی منه
بیسار تو جود خرده یمن شد یمن زمانه پر ز یار
نوعی الثالث منه
خصم تیمار دولت تو کشد خصم نیکو ترست در تیمار
نوعی الرابع مه
در مقامی ، که بار زر بخشی ریزش ابر را نباشد بار
نوعی الخامس
می گزاری بر مح وام عدو کس ندیدست رمح وام گزار
نوع الثانی من الخامس
چرخ از آزار تو نیازارد بندگان را کجا رسد آزار؟
نوعی السادس
نارد از خدمت تو سر بیرون ورچه بشکافیش بنیزه چو نار
نوع الثانی من السادس
دشمنان را بداوری خلاف با قضاهای گنبد دوار
المتضاد
مهر و کینت بباد داده چو خاک لطف و قهرت بآب گشته چو نار
الاعنات
ای نکو خواه دولت تو عزیز وی بداندیش افتخارتو خوار
هرکه زنهار خواه عدل تو شد بسپارش بعالم خون خوار
المزدوج
کاه ریزه بنیزه بربایی چون کنی عزم رزم در پیکار
المتلون
ای شده قدوهٔ وضیع و شرف ای شده قبلهٔ صغار و کبار
ارسال المثل
نکشد آب خصم آتش تو نکشد تاب مور مهرهٔ مار
ارسال المثلین
کو مهی فارغ از عنای خسوف ؟کو میی ایمن از صداع خمار؟
الغز
چیست آن دور و قعر او نزدیک ؟چیست آن خرد و فعل او بسیار
خام او هر چه علم را پخته مست او هر چه عقل را هشیار
دلشکن ،لیک با دلش پیوندخوش گذر، لیک روزگار گزار
رنج او نزد بی دلان راحتخوار او نزد زیرکان دشخوار
چون دعا خوش عنان، خوش حرکتچون قصاره نورد و بی هنجار
اندهش همچو لهو راحت بخشآتشش همچو آب نوش گوار
نعره در وی شکنج موسیقیناله در وی نوای موسیقار
عشق اصلیست، کز متابعشعقل غمگین بود،روان غم خوار
خاصه عشق بتی، که در غزلشمدحت شاه می کنم تکرار
شاید ارزان غزاله بنیوشداین تو آیین غزل بنغمهٔ زار
المطلع و ذوالقافیتین
از دلم سوسنش برده قراربرسرم نرگسش سپرده خمار
تجاهل العارف
ویحک! آن نرگسست یا جادویارب! آن سوسنست یا گلزار؟
السؤال و الجواب
گفتم: از جان بعشق بیزارمگفت: عاشق ز جان بود بیزار
الجمع مع التفریق و التقسیم
همچو چشم توانگرست لبشاین بآب، آن بلؤلؤ شهوار
آب این تیره، آب آن روشناین گه گریه ، آن گه گفتار
الجمع مع التفریق
من و ز لفین او نگونساریملیک او بر گلست و من بر خار
الجمع مع التقسیم
غم دو چیز از دو چیز ببرددیده را آب و سینه را زنگار
بر رخش زلف عاشقست چو منلاجرم همچو منش نست قرار
تفسیرالجلی
خورد و خوردم ز عشق او ناکامهست و هستم ز هجر اوناچار
او مرا خون و من ورا اندوهاو ز من شاد و من ازو غم خوار
تفسیرالخفی
جگر و جان و چشم و چهرمنستدر غم عشق آن بت فرخار
هم بغم خجسته ، هم بتن رنجورهم بخون غرقه، هم بزخم افگار
کاام الجامع
مویم از غم سپید گشت چو شیردل ز مهنت سیاه گشت چو قار
این ز عکس بلا ببسته خضابو آن ز راه جفا گرفته غبار
الموشح
دوست می دارمش ، که یار منستدشمن آن به که خود نباشد یار
الملمع
سوخت در آتشم چو می گویی؟کم تحرقتنی بهذا النار
المقطع
زار و زرم ز درد دوری اودرد دلدار زرد دارد و زار
الموصل
تن عیشم نحیف گشت ز غمگل بختم نهفته گشت بخار
المجرد
چهرهٔ روشنش، که روز منستزیر زلفش مهیست در شب تار
الرقطاء
غمزهٔ شوخ آن صنم بگشادسیل خونم ز اشک خون آثار
الخیفا
دل شد و هم نبرد از وی مهرسر شد و هم نپیچید از این کار
المعمی
موج خون دل و دو دیدهٔ منبرد دریا و ابر را مقدار
التضمبن
وصل خواهم ، ندانم آن که بکس «رایگان رخ نماید یار»
الاغراق فی الصفه
ور نماید ، ز بس صفا که دروست راز من در رخش شود دیدار
الجمع المفرد
بر لبش زلف عاشقست چون من لاجرم همچو منش نیست قرار
التفریق المفرد
باد صبحست بوی زلفش ؟ نی نبود باد صبح عنبر بار
التقسیم المفرد
هست خطش فراز عارض او این یکی ابرو آن دگر گلزار
حسن التخلص
غم دل گر ببست بازارم مدح شه برگشایدم بازار
المتزلزل
شه قزل ارسلان ، که دست و دلش هست خصم شمار روز شمار
الابداع
حزمش آورده چرخ را بکسون عزمش افگنده خاک را بمدار
التعجب
جای در در میانهٔ دریاست از چه معنیست دست او دربار؟
حسن التعلیل
رغم دریا ؟ که بخل می ورزد او کند مال بر جهان ایثار
طرد و عکس
چه شکارست پیش او چو مصاف ؟چه مصافست پیش او چه شکار؟
المکرر
بدره بدره دهد بزایر زرد دجله دجله کشد ببزم عقار
گشت ازین بدره بدره خجلبرد از آن دجله دجله یسار
حسن الطلب
خسروا، با زمانه در جنگم که بغم می گدازدم هموار
چه بود ؟گر کف تو بردارد از میان من و زمانه غبار ؟
حسن المقطع
تا عیانست مهر را تابش تا نهانست چرخ را اسرار
روز و شب جز سخا مبادت شغل سال و مه جز طرب مبادت کار