شمارهٔ ۸۹ - در فتح جند و مدح علاء الدوله نصرت دین ابوالمظفر اتسز خوارزمشاه
ای سمن ساق ترک سیم عذارتیغ از کف بنه ، قدح بردار
وقت باده است ، باره را بر بندروز مهر است ، کینه را بگذار
عدت رزم را بجمله ببر و آلت بزم را بجمله بیار
دولتی باشد از کف باده خاصه بر فتح شاه دولت یار
شاه غازی ، علاء دولت و دینآن فلک قدرت ملک مقدار
شهریاری که از سیاست او چون حرم شد همه جبال و قفار
نامداری ، که از سخاوت او چون ارم شد بلاد و دیار
آنکه مال خزاین گیتی نیست با جود دست او بسیار
و آنکه کشف سرایر گردون نیست در پیش طبع او دشوار
هست معمار ملک عدلش و کیستملک را به زعدل او معمار؟
هست معیار فضل طبعش و چیستفضل را به زطبع او معمار؟
سرکشان را بخسرویش ایمانخسروان را ببندگیش اقرار
ملک او زینت زمین و زمان صدر او کعبه صغار و کبار
پایگاهش معول اشرافبارگهش مخیم احرار
مکرماتش فزون شده ز قیاسناشراتش برون شده ز شمار
خسروان را بجاه اوست یمین سایلان را ز جود اوست یسار
نیست پاینده با کفش اموالنیست پوشیده بر دلش اسرار
بازوی عدل ازو شدست قوی پیکر ظلم ازو شدست نزار
هیچ مجلس چنو ندیده جوادهیچ میدان چنو ندیده سوار
اختران را بحکم اوست مسیرو آسمان را بامر اوست مدار
خسروا، اختیار کردی غزواز پی دین احمد مختار
با لبای تو از رجال هدیمجتمع گشته لشکری جرار
هم بدام سال که با لوای رسولجمع گشتیم مهاجر و انصار
لشکر ی ناکشیده قهر شکستسپهی ناچشیده زهر فرار
همه را با رماح خطی شغل همه را با سیوف هندی کار
باره در زیرشان چون غران شیرنیزه در دستشان چو پیچان مار
رانده سوی دیار شرک چو بادکرده روز سپاه شرک چو قار
گه ترا بوده آبخور بر کوه گه ترا بوده خوابگه در غار
تیغ چون آب تو زده آتش در شعوب و قبایل کفار
منتظم را کرده شرع را احوالمندرس کرده شرک را آثار
هم نکردی قرار ، اگر چه ز تو همه احوال دین گرفت قرار
چند بردی بسوی چند از راه تا بر آری ز اهل بغی دمار
خواستی از موافقان بیعت ساختی با مخالفان پیکار
بر حصاری زدی ، به بارهٔ او در علو از ستاره دارد عار
صخر او صحن اختر ثابتبوم او بام گنبد دوار
شیر مردان از آن حصار بتیرشیر افلاک را کنند شکار
همه گردان کشان گرد افگنهمه نیزه زنان تیغ گزار
سخت داننده حرب را تدبیرنیک بیننده جنگ را هنجار
جمله گشتند بی بصر از هولچون بریشان زدی قضا کردار
مثلست اینکه : بی بصر گردند با نزول قضا اولوالابصار
وقعه ای ساختی در آن بقعه که چنان کس نخواند در اخبار
نه عجم را ز رستم دستاننه عرب را ز حیدر کرار
گشته هامون اثر فلک زسلاح گشته گردون صفت زمین ز غبار
کند آمال را شده دندان تیز آجال را شده بازار
اندران لحظه ز آتش تیغتبر نجوم فلک رسید شرار
حمله بردی گهی بسوی یمین باره راندی گهی بسوی یسار
زرد کردی جنود را چهرهلعل کردی حسام را رخسار
خاست از تیغ تو همی شنگرفورچه خیزد ز تیغها زنگار
هر خدنگی ، که خصم تو انداخت رفت پیکان بجانب سوفار
وانگهی جست باز پس ، تا گشتدل او هم بدان خدنگ افکار
باز دادند در یکی ساعتبتو اعدا ودایع بسیار
اینت اقبال کوکب مسعودو اینت تأیید ایزد دادار
خسروا ، دست روزگار افراخت در فزای جهان لبای بهار
هر چه گلزار بود درگیتی از قدوم بهار شد گلزار
در فاخر فرو فکند از چرخ گل تازه برون دمید از خار
باغ ها شد چو خانهٔ بزاز راغها شد چو طلبهٔ عطار
کرد پیکان تیز قوس و قزحغرفهٔ موج خون همه کهسار
خاک را هست خز دیبا و فرششاخ را هست در و مینا بار
صحن بستان ز سبزه همچو بهشت روی لاله ز سبزه همچو نگار
آب در جوی چون عقار بصف لاله بر گرد جوی جام عقار
حلق بلبل ، بر غم نالهٔ زیربرده بر اوج چرخ نالهٔ زار
طوطیان چمن بجای چنه لعل و لؤلؤ گرفته در منقار
اندرین فصل ، کز بدایع خلد هست آفاق را شعار و دثار
باز گردان ز حرب لشکر حق بر دل از لهو لشکری بگسار
مجلسی ساز خوب چون رخ دوست باده ای خواه لعل چون لب یار
همچو گلنار ، باده ای که کند چهرهٔ چون زریر چون گلنار
راحت روح و قوت قلب مایهٔ لهو و آفت تیمار
لعل گردد ز عکس او کف دستروز گردد ز نور او شب تار
خوشتر از عمر و جز بدو نبود عاقل از عمر خویش برخوردار
از کف ساقی سمن ساقیزهره کردار و مشتری دیدار
روی او بی نگار یار جمال چشم او بی شراب جفت خمار
خسته جانها بغمزهٔ غماز برده دلها بطرهٔ طرار
تیره باد طلعتش مه گردون خیره با صورتش بت فرخار
در خور صد هزار ناز و عتاب وز در صدهزار بوس و کنار
بچنین باده و چنین ساقی حق عمر عزیز را بگزار
ملک هست و جوانی و صحت این چنین روز را غنیمت دار
ابر کردار قطره های عطا بر موالی و بر حوالی بار
گرت باید که ندروی جز حمدهمه جز تخم مکرمت بمکار
دل منه بر ستارهٔ ریمن تن مده در زمانهٔ غدار
با جفا دهر را بخس مشمربی خرد را چرخ را بکس منگار
نیست با چرخ ایمنی ، هیهات !نیست در دهر مردمی ، زنهار !
کان یکی ناکسیست بس زراقو یکی سفله ایست بس مکار
نام نیکو طلب ، که گنج ثنابهتر از گنج خواسته صد بار
یک ثنا به که سیم صد خرمن یک دعا به که مال صد خروار
مرد و مردم کسیست کز پس او خیر گویند زمرهٔ اخیار
تا که آبا و امهات جهان علوی و سفلی اند هفت و چهار
باد رخصاره و دل اعدات زرد و کفته بسان آبی و نار
ایزدت باد حافظ و ناصر در میان مخاوف و اخطار
نیک خواه تو دایماً فی الخلدبد سگال تو خالداً فی النار