شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح ضیاء الدین علی بن جعفر
ضیاء الدین، ترا در کامرانی هزاران سال بادا زندگانی
وفاک الله نائبة اللیالیوصانک من ملمات الزمانی
تو آن صدری که در صدر تو یابندهمه انواع دانش را نشانی
جنابک روضة الاقبال تزریاطایبها بروضات الجنانی
به طلعت صد هزاران آفتابی به رفعت صد هزاران آسمانی
یشق اذا بدا بدر الدیاجیجبینک والدجی ملقی الجرانی
تو در چشم معالی همچو نوریتو در جسم معانی همچو جانی
ایابن المصطفی قفت البرایاباصناف المعالی و المعانی
بود از خلق و خلق چون تو فرزند روان مصطفی را شادمانی
غدا ولداک بل عضداک بحراوسیفا بالبیان والبنانی
دو تحفه گشته دین را از تو ظاهر کز ایشان است دین را کامرانی
هما غیثان لکن فی العطایاهما لیثان لکن فی الطعانی
ز شمس دین کرم را تندرستی ز زین دین ستم را ناتوانی
فهذا ماله فی العلم ندفهذا ماله فی الحلم ثانی
یکی را در مکارم پیشوایی یکی را بر محامد قهرمانی
رئیس المشرقین غدوت صدراجمال شمال اولادالقرانی
به گاه حزم چون کوه متینیبه وقت عزم چون باد بزانی
حوی قصب السباق من البرایایمینک فی العلی یوم الرهانی
اگر زیر سپهری صد سپهری وگر اندر جهانی صد جهانی
فسخطک کله سودالمنایاو غلوک کله بیض الامانی
بزرگا، در فصاحت داستانم چنان کندر سخاوت داستانی
فنثری دونه نثر الئالیو نظمی دونه نظم الجمانی
مرا با حملهٔ گردون بسذه استزبانی همچو شمشیر یمانی
و فی طی اللسانی تری لعمریجمال المرء لا فی الطیلسانی
و لیکن چون نبینم رونق فضلچه سود از فضل و از چیره زبانی ؟
سکنت الارض لکن عظم قدریثنی عن مدح اهلیها عنانی
ندارم دانش خود را سبک سنکنیارم جز به صدر تو گرانی
علیک لدی الوری ماعشت اثنینعم و بحرمة سبع المثانی
همیشه مدح من خادم ترا باد که قدر مدح من خادم تو دانی
نعش الدا علیرغم العادیطلیق الوجه ، فیاض البنانی
ز تو دین را بقای جاودان است ترا بادا بقای جاودانی
توتع دائماً مالاح فجربرفعة منصب و علو شانی
به پیش خاطر تو باد پیدافلک را جمله اسرار نهانی
اتاک الموسم المیمون فاسعدله والبس جاابیب الامانی