گنج

شمارهٔ ۲۰۶ - نیز در مدح ملک اتسز

زهی جاهت فریدونی ، زهی ملکت سلیمانیبه عون تو مسلم شد ز هر آفت مسلمانی
غلط گفتم ، خطا کردم، کجا آید به چشم اندرتو را جاه فریدونی، تو را ملک سلیمانی؟
نجوید دهر جز از رسم تو آثار فرخندهنگوید چرخ جز با رأی تو آثار پنهانی
قبول حضرتت داده یکی را تاج فغفوریعلو همتت داده یکی را تخت خاقانی
بهر آموزد از لفظ بدیع تو گهرباریخزان آموزد از کف جواد تو زرافشانی
خداوندا، جهانبانا ،تویی کز دودهٔ آدمترا زیبد خداونی ، ترا زیبد جهانبانی
تو اندر دیدهٔ تأیید بایسته تر از نوریتو اندر قالب اقبال شایسته تر از جانی
تو آن قادر خداوندی که از اعدا گه هیجاهمه پشت وقفا بینی ، بجای روی و پیشانی
در ایوان تو نپذیرند کسری را بفراشی بدرگاه تو نپسندند خسرو را بدربانی
چو بگشایی لوای حق، بهیجا، خصم بربندیچو برخیزی بعون دین ،بعالم گرد بنشانی
ز شخص کشتگان هر ساعتی بر سفرهٔ حربتکنند اندر صمیم دشت وحش و طیر مهمانی
بوقت حمله آوردن بهر آشوب صد بحریبهنگام عطا دادن بهر انگشت صد کانی
همه تشویش عالم را بحسن سعی برگیریهمه اسرار گردون را ز توح غیب برخوانی
بیک بخشش هزاران گنج وقت بزم برپاشیبیک حمله هزاران ملک روز رزم بستانی
اگر از خط فرمان تو سر برگرداند همه ترکیب عالم را ازین هیئت بگردانی
نماند اندر همه عالم ز عدل تو ، خداوندا مگر در زلف مهر و یان بزم تو پریشانی
جهان از داد تو آباد شد چونانکه در گیتی نبیند کس مگر در خانهٔ خصم تو ویرانی
ترا تأیید یزدانیست یار اندر همه وقتی نباشد هیچ یاری بهتر از تأیید یزدانی
همی تا چون رخ دلبر بود خورشید گردونیهمی تا چون لب جانان بود یاقوت رمانی
دل اعدای جاهت باد جفت رنج و دشواری تن انصار ملکت باد یار ناز و آسانی
قرین دوستانت باد دولت‌های گردونینصیب دشمنانت باد محنت های گیهانی
‌پناه ساعد و بازوت بادا عصمت یزدان که تو از ساعد و بازو پناه شرع و ایمانی