گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - سوگندنامه در مدح اتسز

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ور۴۱ بیت
زهی بجود تو ایام مکرمت مشهورخهی بسعی تو اعلام محمدت معمور
بهر بلاد علامات عدل تو پیدابهر دیار مقامات تو مشهور
ستاره قدر بلند ترا شده بنده زمانه صدر بزرگ ترا شده مأمور
ببارگاه تو درصف بندگان قیصربپایگاه تو در جمع چاکران فغفور
شده متابعت تو زمانه را توقیع شده مبایعت تو حیوة را منشور
نتیجه ای ز خلاف تو در دم کژدملطیفه ای ز وفاق تو در دم زنبور
فضایل تو بر اکرام طالبان موقوفشمایل تو بر انعام سایلان مقصور
همه نهاد تو مجد و بمجد نامعجبهمه سرشت تو جاه و بجاه نامغرور
بزیر پایهٔ قدر تو ساحت جنتبزیر سایهٔ صدر تو راحت رنجور
زدام کین تو نادیده هیچکس مخلصزجام مهر تو ناگشته هیچکس مخمور
بحسن سعی تودر شرع صدهزار فتوحزحد تیغ تو در شرک صدهزار فتور
چو باحسام شود دست سروران موصولچو از نیام شود تیغ سرکشان مهجور
زخون کشته شود عرصهٔ زمین غرقهزگرد تیره شود چهرهٔ فلک مستور
سر سروران گردد تهی ز هوش و خرددل دلیران ماند جدا ز لهو و سرور
زباد کینه چراغ رجا شود کشتهز تف حمله مزاج هوا شود محرور
دریده رمح تو دلها چو قرطهٔ لالهگسسته تیغ تو سرها چو خوشهٔ انگور
حسام تو کند آن لحظه بر زمین پیدازشخص کشته جبال وزخون کشته بحور
گرفته فایدهٔ فتح تو زمین و زمان نهاده مایدهٔ تیغ تو وحوش و طیور
زهی بجود تو آسایش صغار و کبارزهی بجاه تو آرایش سنین و شهور
تویی که هست جناب تو سجده گاه ملوکتویی که هست رکاب تو بوسه جای صدور
هوای تو شده سرمایهٔ وضیع و شریفثنای تو شده پیرایهٔ اناث و ذکور
منم ،که صیت من از خدمت تو شد شایعمنم ،که نام من ازمدحت تو شد مذکور
شدم بسعی تو مقبول منتظم احوالشدم بفیض عطای تو مستقیم امور
همه هوای تو جویم بشدت و برخاهمه دعای تو گویم بغیبت و بحضور
خدایگانا، گفتند حاسدان بغرض که: شد هوای دل من ز خدمت تو نفور
بحق صانع هفت آسمان وهفت زمینکه نیست عقل در انکار صنع او معذور
بقدر دعوت مسموع و قبهٔ مرفوعبجاه آیت مسطور و خانهٔ معمور
باعتقاد سؤالات عیسی اندر مهدباختصاص مناجات موسی اندر طور
باشک دیدهٔ یعقوب در غم یوسفبصدق سجدهٔ داود در شب دیجور
بنفس پاک شهیدان اهل بیت نبیکه در خزاین قدسند و در حدایق نور
بموقف عرفات و بجمع عرصات بحشر و نشر و بقا و لقا و حور و قصور
برزق واهب رزق و بجان قابض جانبوحی حامل وحی و بصور نافح صور
بساکنان صوامع، بطالبان علومبوافقان مناسک بحافظان نفور
بعرش و کرسی و حوض و صراط و لوح و قلم بحشر و نشر و بقا و لقا و حور و قصور
بجان آنکه شود خلق را شفیع بهشتبذات آنکه را دهد بنده را شراب طهور
بقدس و کعبه و جودی و یثرب و عرفاتبصورة انجیل و بحرفهای زبور
بعدل تو ،که ازو گشت ظالمی منسوخبقضل تو ، که ازو هست نیستی مقهور
که تا نیاید نزدیکم اضطرار فنازصدر تو نشوم، جز باختیار تو ،دور
همیشه تا قلم روزگار خوبان را کشد ز مشک رقم بر صحیفهٔ کافور
ز لطف و عنف تو بادا نهاد راحت و رنجز قهر و کین تو بادا اساس شیون و سور
خجسته خاک جناب تو قبلهٔ آفاقستوده صدر رفیع تو کعبهٔ جمهور