شمارهٔ ۱۰۴ - نیز در مدح ملک اتسز گوید
جهان سرای غرورست، نی سرای سرورطمع مدار سرور اندرین سرای غرور
بعاقبت بحسام هوان شود مجروحدلی که او بحطام جهان شود مسرور
فساد دین همه از جمع خواسته است و تراهمیشه همت بر جمع خواسته مقصور
ز حال عقبی چون گمرهان مشو غافلبمال دنیا چون ابلهان مشو مغرور
بریده کن طمع باطل از طعام خبیث گر اعتقاد تو حقست در شراب طهور
مده بدنیی عقبی ،که عاقلان ندهندبدین سفینهٔ ظلمت چنان حدیقهٔ نور
ترا دلیست بدام هوی شده مأخوذترا سریست بجام هوس شده مخمور
نه هیچ رسم تو اندر سبیل حقی مرضینه هیچ سعی تو اندر طریق دین مشکور
تو در معاصی و حور و قصور داری چشمبدین طریق نیابد بدست حور و قصور
بخیر کوش،که الا بخیر نتواند یافتنعیم روضهٔ خلد ونسیم طرهٔ حور
بساز کار، که وقت رحیل شد نزدیکمدار آنچه نه دورست از دل خود دور
زبارگاه الهی رسول این بست که عارضین چو مشک تو گشت کافور
گناهکار، اگرچه جوان، نه معذورستپس از طلایع پیری کجا بود معذور؟
بقهر خلق مشو شادمان ،که خواهی گشتز دست مرگ،اگرچند قاهری،مقهور
نگاه کن که شهنشاه شرق خانهٔ شرعچگونه کرد باخلاق خوب خود معمور؟
ابوالمظفر، خورشید خسروان ،اتسزکه هست رایت ایمان بتیغ او منصور
خدایگانی ، کز جاه اوست در اسلام همه نظام عقود و همه قوام امور
ز فیض مکرمت او نماند کس درویشز لطف عاطفت او نماند کس رنجور
رفیع همت او فرق ملک را افسر شریف خاطر او گنج فضل را گنجور
نهان چرخ همه پیش علم او مکشوفگناه خلق همه نزد او مغفور
بروز معرکه پیکان تیر او کرده تن مخالف دین همچو خانه زنبور
گسسته در صف پیکار دست قدرت اوسر عدو زکنف همچو خوشه انگور
نه هیچ کار جهان در پناه او مشکلنه هیچ راز فلک از ضمیر او مستور
هوای مجلس او را نسیم ساحت خلدغریو موکب او را نهیب نفحهٔ صور
نموده چهره ظفر از غبار شبدیزشچنان که روشنی صبح در شب دیجور
کمینه عامل او همچو کسری و داراکهینه حاجب او همچو قیصر و فغفور
زهی بعدل تو آسایش صغار و کبارزهی بعهد تو آرامش سنین و شهور
ترا بنشر ایادی صنایع معروف ترا بقهر اعادی وقایع مشهور
بعلم و عدل تو رونق گرفته دولت و دین بنوح و موسی حرمت گرفت جودی و طور
مخالفان ترا و موافقان ترازکین تو همه ماتم،زمهر تو همه سور
بپیش حلم تو بس بادسار بوده جبالبپیش علم تو بس خاکسار گشته بحور
برزمگاه تو از شخص بدسگالانتشگرف مایده ای ساخته وحوش و طیور
خدایگانا ،سی ساله مدح خوان توامز مدحت تو شدم در همه جهان مذکور
بکامرانی دارم ز جاه تو توقیعبشادمانی دارم ز جود تو منشور
گر آسیای بلا بر سرم بگردانندز بندگیت نگردم بغیبت و بحضور
منم که با صدمات بلا مرا دادندتنی عظیم حمول و دلی عظیم صبور
نفور باد زمن راحت حیوة،اگرشوم ز طاعت تو تا بوقت مرگ نفور
همیشه تا که سلامت بود ز صدق و سدادهمیشه تا که ملامت بود ز فسق و فجور
سرای عالی تو بادقبلهٔ اقبالجناب فرخ تو کعبهٔ جمهور
ترا زمانه غلام و ترا جهان چاکرترا ستاره مطیع وترا فلک مأمور
بعید فطر صلوة و زکوة تو مقبول بماه روزه صیام و قیام تو مبرور