شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح اتسز
ای بتو رایت هدی منصور وی مقامات ملک تو مشهور
در جهان حکم های تو نافذدر هدی سعی های تو مشکور
خرمی را هوای تو توقیعبی غمی را رضای تو منشور
دولتت را غالی و جهان را مغلوبهمتت قاهر و فلک مقهور
شرع را از تو صد هزار فتوحشرک را از تو صد هزار فتور
بمعالی نبوده ای معجب ببزرگی نگشته ای مغرور
کمترین نایب تو صد قیصر کم ترین حاجب تو صد فغفور
آیت عطلتست با جاهت همه پیرایه سنین و شهور
صورت قلتست با جودت همه سرمایهٔ جبال و بحور
لشکر شرع و رایت اسلام بحسامت مظفر و منصور
پیکر مجد و خانهٔ اقبالبجلالت معمر و معمور
چرخ پر کینه را به یک ضربتکرده نعت قلیل تو مغمور
دهر پر فتنه را بیک جرعهکرده جام نهیب تو مخمور
هست اعیان اهل عالم را عنف و لطف تو عین ظلمت و نور
هست اعقاب نسل آدم را کین و مهر تو اصل شیون وشور
روز رزم از فضالهٔ تیغت جشنها ساخته وحوش و طیور
روز بزم از نتیجهٔ طبعت مایها ساخته نشاط و سرور
ای به تو نازش صغار و کباروش ز تو روزی اناث و ذکور
با کرم کف تو همیشه الوفوز ستم طبع تو همیشه نفور
گنه مجرمان هفت اقلیم ببر عفو تو همه مغفور
تو چو موسی و نیزهٔ تو بشکلهمچو ثعبان و باره ات چون طور
کوه پیکر براق تو بادیست که نگردد ز تاختن رنجور
در نشیبی چو آیت منزلدر فرازی چو طاعت مبرور
کوه با او بگاه وقفه عجولباد با او به گاه حمله صبور
تگ او برده در مضاح و نفاذ قصب السبق از صبا و دبور
گر بگردد همه بسیط زمینهمه بنزدیک او نباشد دور
ور ببرد همه مراحل و هم هم بگردد بنزد تو معذور
آن حسامت ،که در قطیعت نسلهست او را طبیعت کافور
آهنی ،کز نهیب آن آهن در دل سنگ خاره شد محصور
شیون و سور اندران مضمرو آتش و آب اندران مستور
مایلست او بسوی فتح چنانک سوی معشوقه فکرت مهجور
آیت مرگ دشمنان خدایهست بر صفحه های او مسطور
ای رکاب تو بوسه جای ملوکوی جناب تو سجده گاه صدور
برمناقب شمایل تو حریصوز معایب خصایل تو طهور
وصف عز تو در جهان ظاهرشرح فتح تو در هدی مذکور
عرصهٔ حرب تو چو عرصه حشرنعرهٔ کوس تو چو نفحه صور
نیزه تو بمعرکه کردهشخص شیران چو خانه زنبور
پنجهٔ تو ز دوش بگسسته سر گردان چو خوشه انگور
شده اندر صمیم بقعهٔ سامآل یافث ز تیغ تو مقبور
وز غبار سپاه تو گشته روز رخشنده چون شب دیجور
شده مخمور از سیاست تو کافران ،ناکشیده جام غرور
بوده ابطالشان بگونه دیوبوده اطفالشان بچهره حور
گشته جوقی بتیغ تو مقتول مانده فوجی ببند تو مکسور
شده برنامه مبارک فتح کلمات جهانیان مقصور
خسروا ،شد باول فطرتطبع من بر مدیح تو محبور
هست لفظ من و مدایح تو صوت داود و سوره های زبور
نظم من همچو گوهر منظومنثر من همچو لؤلؤ منثور
گشته در بیضهٔ ممالک فضلعقل من شاه و ذهن من دستور
طبع من بحر فضل را غواصدل من گنج علم را گنجور
مرد مردم بشدت و برخاحر حرم بغیبت و بحضور
صد تطاول کشم بنظم ،از آنکهست در ذات او هزار قصور
من الوفم چو گربه با اعداگرچه با من چو سگ شوند عقور
باوقارم بحمل ظلم لئامشخص دیدی چنین حمول و وقور؟
گر مرا نیست عدتی وافرورمرا نیست مرا آلتی موفور
هم بکار آیمت،که چون طاوسملک حق رابکار شد عصفور
فاسق و فاجرم همی خواندآنکه هست او اساس فسق و فجور
بجز از انبیا کرا باشدهمه خصلت منزه از محظور؟
شکر آنرا که حق مفوض کردعالمی را به دولت تو امور
که نسازی عبیر صدرت راطعمهٔ یک جهان کلاب و نسور
ما عیال توایم و آن به شاهکه بود بر عیال خویش غیور
تا که بزم تو در مجالس انسدل غمناک را کند مسرور
لحن چنگ و نوازش بر بطنالهٔ نای و نغمهٔ طنبور
باد حاجات تو همی مقضیباد طاعات تو همهٔ مأجور
حکمهای ترا جهان تابعامرهای ترا فلک مأمور
دشمنان ترا لباس کفن حاسدان ترا قصور قبور
دولتت جفت در صباح و مساایزدت یار در رواح و بکور
بارگاه تو قبلهٔ آفاق پایگاه تو کعبهٔ جمهور