شمارهٔ ۱۰۶ - نیز در مدح مدیحه گوید
ای بتو چشم مکرمات قریرقدر تو بر فلک نهاده سریر
آفتاب جلالتی و ترانیست مانند آفتاب نظیر
چاکر طبع تست بحر محیطبندهٔ دست ترا ابر مطیر
چرخ را بر ارادت تو مدارماه را بر اشارت تو مسیر
باطل از لفظ تست در و گهر کاسد از خلق تست مشک و عبیر
فکر ثاقب تو در گیتی بکم و بیش عالمیست خبیر
نظر صائب تو در عالم ببد و نیک ناقدیست بصیر
دشمنان را خلافت افگنده در عذاب جحیم و هول سعیر
دوستان را وفاقت آورده بنعیم مقیم و ملک کبیر
بر کشیده سپهر با عظمت هست در جنب همت تو حقیر
تابع دولت جوان تو شد در همه کارها زمانهٔ پیر
نیزهٔ تو طویل و عمر عدوهست از آن نیزهٔ طویل ، قصیر
بجوار تو ملک گشته عظیمبقبول تو فضل گشته خطیر
مملکت را همی دهی ترتیبمکرمت را همی کنی تقریر
حشمتت آمنست از تبدیلدولتت فارغست از تغییر
از علو تو چرخ با تخجیلوز سخای تو بحر تا تشویر
داعیان را تویی بجود مجیبخایفان را تویی با من مجیر
کمترین ارتحال تو گه نطقمایهٔ فکرت هزار دبیر
گرچه شبگیر لذت شاهان نیست در عصر جز بجام عصیر
همه لذت ترا بحمداللهاز شبیخون کفر در شبگیر
آخر از نغمهٔ اغانی به بهمه حال نغمهٔ تکبیر
هرچه تدبیر تو بود از چرخهمه بر وفق آن رود تقدیر
من بر آنم که ملک عالم را بود خواهد بمجلس تو مصیر
اندر آرد فلک بطوع و بطبعزیر احکام تو قلیل و کثیر
چاکر تو شوند خان و تگینبندهٔ تو شوند میر و وزیر
در زمانه ز عدل تو و بخشش توکس نه مظلوم بیند و نه فقیر
تا لب نیکوان بود چو عقیقتا رخ عاشقان بود چو زریر
باد در دام تو ستاره رهینباد در بند تو زمانه اسیر
زیر زنجیر پای دشمن تودست تو سوی زلف چون زنجیر