گنج

بخش ۷۶ - در بیان آنکه مصطفی علیه السلام را پرسیدند از راه بهشت و دوزخ. فرمود که راه بهشت خارستان است و راه دوزخ گلستان که حفت الجنة بالمکاره و النار بالشهوات. و در بیان آنکه در آدمی نفس معنیئی است که صفتش حالی بین است و مدد از دیوان دارد و عقل معنیئی است که صفت او عاقبت اندیشی و پایان بینی است و مددش از فرشتگان است و جان معنیئی است منبسط که صفت و اثر او حیات است و دل معنیئی است و لطیفه‌ای که چون در دوفکر متردد باشی که عجب این کنم با آن آخر به هر کدام که فرود آیی و آنرا صائب دانی آن جوهر و لطیفه دل است. و ذات معنیئی است که می‌گویی« دل من، جان من، عقل من » این همه را از خود به چیزی اضافت می‌کنی آن چیز ذات است.

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۸۴ بیت
مصطفی گفت با صحابه عیاندر بیان ره جحیم و جنان
هست راه بهشت خارستانراه دوزخ بود گل و ریحان
هر که در راه خار زار روددان که جانش مقیم خلد شود
هر که او راه گلستان بگزیدبی‌گمان دان که در جحیم خزید
هرکه او تلخ زیست شیرین مردعاقبت بعد زهر شکر خورد
عاقبت بین بود یقین عاقلنقد جا ئ ی گزید هر غافل
صفت عقل عاقبت بینی استهرچه کرده است می‌کند دینی است
عکس او نفس شوم دون پلیدعاقبت ننگریست حالی دید
عقل را چشم سوی آخرت استسوی خلد و ثواب و مغفرت است
نفس را شهوت است مطلوبشذوق حالی است کرده مغلوبش
مدد عقل دایم از ملک استچون ملک عقل نیز از فلک است
نفس بد چونکه شیر دیو مزیدجنس او بود از آن ورا بگزید
ملک و عقل هر دو یک نورانددیو با نفس مست دیجور اند
نس بد را ز عقل نیک بداندوست عقل است و نفس دشمن جان
هر یکی را ز سیرتش بشناستا روی در عیان رهی ز قیاس
روح را دان که معنئی است بسیطساده یک سان بسان بحر محیط
نیست جز زندگی در او صفتیکس نیابد جز این بر او صفتی
کشف گردد ز جنبش حیوانکاندرو مضمر است و پنهان جان
به همین وصف جان شود معلومغیر این نیست اندرو مکتوم
باز چون پیش آیدت کاریاز بدو نیک چون گل و خاری
متردد شوی کدام کنمتا که مقصود خود تمام کنم
زان دو کارت یکی که شد مختارآن لطیفه بود دل ای دلدار
هر کدامین طرف که شد غالبمیل تو آن دل است ای طالب
چونکه گشت اینهمه برت ظاهراز صفات پلید و از طاهر
ذات را هم بجو که دریابیگر ز اهل نماز و محرابی
آن اضافت که میکنی تو بخوداز دل و روح و جسم و هوش و خرد
تن من جان من همیگوئیچونکه اندر سخن همیپوئی
ذات آن من بود یقین میدانگشت سر فاش از جوانمردان
آنچه گوئی بمردمان تو و منذات آن است ای عزیز زمن
چون اضافت کنی بخود بزباناز دل و عقل از تن و از جان
از سر و پای و دست و هر چه جز آنکه از آن منند بی ز گمان
آن اضافت که میکنی جان رایادل و عقل و هوش و ایمان را
ذات تو باشد آن مشار الیههمه همچون رعیت اند لدیه
آن مضاف الیه ذات تو استیک بود ذات را مگو که دو است
پس یقین شد که غیر این همه ایاز ازل تو شبان این رمه ای
هرچه اندر تو هست بنمودمقفل را بی کلید بگشودم
تا ببینی چه گنجها داریگهر و لعل بی بها داری
تا که گردی بخویشتن مشغولبشناسی فرشته را از غول
عقل را از ملک جدا نکنیروی را جز سوی خدا نکنی
هم بدانی که نفس و دیو یکی استشودت این یقین ت را چه شکی است
دان که دل هم در اندرون شاه استبیشمارش غلام و اسپاه است
عقل هم چون وزیر اندر تنباقیان چون حشم ز مرد و ز زن
هرچه زاید ز عقل مرد بودچون طبیب آن دوای درد بود
وانچه زاید ز نفس باشد زنرای زن بد بود برویش زن
لشکرش بیشمار و حد و کرانفکرها اند لشکرش میدان
فکر عقل لشکر کیوانفکر نفس لشکر دیوان
از پری و ز دیو لشکر هابیعدد در صدور پیکرها
دل سلیمان و جمع دیو پ ریپیش او لشکرند چون نگری
پادشاهیش را ز خاتم دانامر و حکمش ز خاتم است روان
گر بود خاتمش سلیمان استورنه در قدر کم ز دیوان است
امر انگشتری است پاسش دارتا نیفتی ز سروری ای یار
زانکه خاتم چو دیو از تو بردبعد از آن کس بیک جوت نخرد
چون که آدم شکست امر خدارفت بیرون ز جنة الماوی
حله ها زو پرید و شد عریانماند اندر فراق حق گریان
ناله میکرد زان غبین شب و روززاتش هجر بود اندر سوز
نزد حق توبه اش چو گشت قبولشد میسر ازلن سپس مأمول
هم تو از توبه رو سوی امرشتا بنوشی ز ساقیان خمرش
شاه گردی چنانکه بودی بازهر طرف صیدها کنی چون باز
تخت و ملکت ز حق شود حاصلگر کنون فاصلی شوی واصل
چون ترا توبۀ نصوح بودپیش حق رتبت چو نوح شود
خاتم امر را نگه میدارهین بدیوش ز غافلی مسپار
دزد اگر غافلی برد رختتنشوی غافل ار بود بختت
ای خنک آنکه باشد او بیداربر سر رخت و بخت دین هشیار
شود از دست دزد دین ایمناینچنین کس بخود بود محسن
اول اصلاح خود کن ای سره مردتا که اصلاح کس توانی کرد
عدل اول بخود کن ای طالبتا که بر نفس بد شوی غالب
ورنه چون ظلم میکنی خود برکی کنی عدل بر کسی دیگر
آنکه با خود نکرد عدل بداننکند عدل بر ستم زدگان
هر که او گشت راست در ره هوهمه کژها شوند راست از او
چون تو هستی بدست نفس اسیرغرقۀ بحر جهل و قهر و ز حیر
سوی خود خلق را چرا خوانیگر تو دربند خیر اخوانی
خویش را اول از خطر بجهانگرد ایمن ز رهزنان بجهان
چون که ایمن شوی از این طوفانخلق را سوی امن آنکه خوان
دستشان را بگیر و آن سو کشسوی آن باغ و گلشن و جو کش
همه را میخوران از آن نعمتکاندر او نیست زحمت و نقمت
ورنه در چاه نفس چون افتیکم زکاهی اگر چو که زفتی
در بن چه چ و ساختی مسکنشد فراموشت آن قدیم وطن
مانده ای دور از آن وطن اینجاسالها در میان خوف و رجا
آب شورش چو بر تو شد شیرینکفر او گشت پیش تو چون دین
خو گرفتی در این مقام کرهگشت بر تو خوش این مقام کره
شد فراموشت آن جهان قدیمکه بدی با ملک جلیس و ندیم
وانچنان باده ها و مستیهاکز بلندی است دور و پستیها
وان ندیمان خوب جان افزاکه برون اند از زمین و سما
وانکه با حق بدی ز عهد الستبی شراب و قدح خوش و سرمست