گنج

بخش ۷۷ - در تفسیر این آیه که الست بربکم قالوا بلی و در شرح مراتبِ «بلی»‌ها

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۲۱ بیت
بود از حق الست از تو بلیبی لب و کام جست از تو بلی
چون رسید امر اهبطوا به روانشد روان سوی جسم زود روان
حق فرستاد این طرف جان راتا کند فاش سرّ پنهان را
تا بدانند هر بلی نه بلی استیک بلی ز اسفلست و یک ز علی است
یک بلی بُد قوی و یک بُد سستیک بُد از کژ یکی ز راست درست
یک بلی بود از سر تحقیقیک به تقلید بود ای صدیق
رتبت هر بلی شده ممتازدور از همدگر چو بلخ و حجاز
روح‌ها چون شدند در اشباحشاد و خندان چو راح در اقداح
نقل کردند از آن مقام لطیفجاگرفتند در جسوم کثیف
روح بی‌چون درآمد اندر چونتا شود زانچه بود و هست افزون
تا که در غیبت او کند طاعتپی هر طاعتی برد راحت
نشود غره در جهان غرورباشد از غیر حق همیشه نفور
زانکه ایمان به غیب آوردنطاعت حق در این جهان کردن
به بود زانکه در حضور خداگرچه آمیخته بود به ریا
چونکه شه با حشم شود پیدابنده کی سرکشد ز خوف آنجا ؟
کام و ناکام رام گردد اوچون که بی پرده شه نماید رو
بل ز هیبت چو برگِ که لرزددائما طاعت خدا ورزد
از بناگوش در طلب پویدوز دل و جان رضای حق جوید
لیک این نیک دان که آن ساعتهیچ مقبول ناید آن طاعت
زانکه اندر حضور قسمت نیستبندگی راش هیچ منت نیست
یک به غیبت به است از صد آنکه بود در حضور ای همه دان
گاه غیبت بود حضور عظیمداشتن پاس امر شاه کریم
پس عبارت یکی صداست اینجازانکه زاد او میان خوف و رجا
با وجود موانع این خدمتمی‌کند بر امید آن زحمت
نقد را می‌هلد پی نسیهزانکه بر وعده می‌کند تکیه
رنج‌ها می‌کشد بر آن امیدکه بود روز حشر روی سپید
می‌زید تلخ تا مرد شیرینترک راحات می‌کند پی دین
مردمان را از آن خدا افزودبر ملایک که کردشان مسجود
زانکه با این موانع بی‌حدروی می آورند سوی احد
کرد مسجود جمله آدم رازانکه در وی نهاد آن دم را
هر که از نسل او رود ره رابرد از صدق نام اللّه را
خدمت حق کند در این دنیاتا برد صد ثواب در عقبی
رتبتش از ملک شود افزونگذرد عاقبت ز نُه گردون
پس خدا بهر امتحان اینجاروحها را گسیل کرد که تا
حد هر یک چو خور شود پیدابر غنی و فقیر و پیر و فتی
که کدام است قلب و نقد کدامفاش گردد بر خواص و عوام
شد یکی رهبر و یکی رهزندر جهان هر سویی ز مرد و ز زن
چون خطاب الست کرد خداهمه گفتند بلی جواب آنجا
آن بلی‌ها اگرچه یکسان بودظاهراً جمله یک صفت بنمود
در حقیقت نبوده‌اند یکییک بزاد از یقین و یک ز شکی
متفاوت بد آن بلی‌هاشانفرق هر یک گذشته از کیوان
کردشان حق جدا ز همدیگرتا که شد فرقشان عیان چون خور
بر همه نقد و قلب پیدا شدنقد والا و قلب رسوا شد
زان سبب از فرشتگان یزدانکرد ابلیس را جدا می‌دان
ظاهرا گرچه از ملایک بودباطناً بود کافر و مردود
محک نقد و قلب گشت آدماز ملایک جداش کرد آن دم
چون وجودش پدید شد ز عدمشد جدا روح‌ها چو شادی و غم
کفر او گشت بر همه روشنزانکه چون خار بود در گلشن
اینچنین امتحان به هر دورانرفت بر انبیا و امتشان
در پی هر نبی نبی دگرزان فرستاد مختلف پیکر
هر یکی را زبان و اخلاقیهر یکی نامدار آفاقی
تا که باطل ز حق جدا گرددتا که هر یک به اصل واگردد
نبئی چون رسید ز امت پیشاز یکی نوش دید و از یک نیش
از یکی خشم و جنگ و قهر و جفااز یکی مهر و صلح و لطف و وفا
امت اولین اگرچه بدندامت آخرین نبی نشدند
زانکه پیمانه می‌پرستیدندنور پیمانه را نمی‌دیدند
هر دو چون پریدند از یک نورهر که دو دیدشان بماند او دور
چون همه انبیا یکی نورَندوز یکی خمر مست و مخمورَند
همه آب لطیف آن نهرندگرچه بر منکر و عدو قهرند
هر که مرغابی است می‌داندبحر را و اندر آب می‌راند
آب را ماهیان ز جان جویندتا در آن آب شادمان پویند
مار خاکی ز آب پرهیزداز لب بحر و جوی بگریزد
گرچه مار است منکر دریامرغ آبی بود ز جان جویا
پیش این شهد و پیش آن زهر استنزد این لطف و نزد آن قهر است
منکران نبی چو ماران‌ندگرد گلزار همچو خارانند
خاکیان گرد آب کی گردند ؟زانکه رسته ز خاک چون گردند
قوتشان دائماً چو خاک بودمیلشان کی به سوی آب شود ؟
قند را سگ به استخوان نخردچون بیابد حدث به عشق خورد
قند طوطی خورد که گوینده استقوت خود را به صدق جوینده است
هر کسی قوت خویش می‌جویدسوی مطلوب خویش می‌پوید
امت آن نبی اگر ز نظرمی‌شدی پیش این نهادی سر
کی بگفتی که آن نبی دگر استیا خود آن آب بود این شرر است
تشنه دیدی که آب را نخورد ؟یا کسی کاو فروشدش نخرد ؟
مدح کوزه کند، ننوشد آب ؟گفته با آب کوزه را دریاب
هست بیگانه او یقین از آبهمچو مار است قوت او ز تراب
خلق بعضی مقلدان بودندهمه نی از موحدان بودند
نبد ایمانشان ز علم و نظربوده در نقش دین به سر کافر
جملۀ انبیا شدند محکتا هویدا شود یقین از شک
مصطفی چون رسید در دورشکرد رحمت خدای بر دورش
امتش همچو او گزیده شدندز امتان دگر سزیده شدند
نامشان گشت امت مرحومتا نمانند از خدا محروم
رحمة العالمین از آن است اوکه برد زو عطا ، بد و نیکو
پیش از او بوده امت واحدنبد اندر میانه یک ملحد
همه مقبول و نیک در ظاهرشده یکرنگ مؤمن و کافر
چون محمد رسید گشت جدابد ز نیکو و زشت از زیبا
شده ابوذر ز صدق جان صدیقشد ابوجهل ملحد و زندیق
بولهب همچو دیو شد مردودگشت سلمان عزیز همچون هود
قلب از نقدها جدا شد از اوهمه بنمود بی‌حجابی رو
یک شد اندر جهان چو مه پیداگشت یک چون بلیسِ دون رسوا
یک چو فرعون ماند بی عونیزین نمط بی‌شمار هر لونی
هر نبی بود چون محک به جهانگشت از ایشان عیان سرّ پنهان
شد از ایشان جهان شب چون روززان که بودند نور ظلمت سوز
هیچ چیزی شود ز روز نهان ؟نشنید این کسی ز کس به جهان
این جهان چون شب است دان که در اوهست پنهان یقین بد و نیکو
خوش رود قلبها نهان در شببیع با آن کنند خلق اغلب
قلب را رونقش بود شب تارزان رود خوش روانه در بازار
زانکه پنهان شود به شب عیبشچون خری هان نکو طلب عیبش
تا نگردی چو جاهلان مغبونتا نگیری به جای زر مس دون
لیک در روز می‌شود پیدانقد از قلب و زشت از زیبا
روز روشن کساد قلب بودقیمت او به روز فاش شود
درم زیف می‌شود مهجورهمچو در کعبه بربط و طنبور
زانکه ذات نبی بود چون روززاو شود شیر نر جدا از یوز
می‌نمایند بی‌حجاب از اومؤمن از کافر ولی ز عدو
آن زر صاف روز را طلبدآتشِ بافروز را طلبد
زانکه در نار به شود پیداپیش صراف عاقل و دانا
که چسان است و چیست مقدارشنزد او روشن است معیارش
نقد در نار خوش شود رخشانهمچو در باغها گل خندان
لیک آن قلب را ببین در نارچون همی‌گرددش سیه رخسار ؟
پیش خورشید مصطفی بنگرگر ترا هست عقل و جان و نظر
بی غطا رستخیز و محشر راعز و ذل و خلیل و آزر را
هر طرف آزری و عیساییهر طرف قبطیی و موسایی
بی حجابی نموده نیکو و بداز همه جنس بی‌شمار و عدد
یک نموده سیاه همچون قیریک چو مهر و چو مه سپید و منیر
قدر یک رفته تا به هفتم چرخقدر یک کم ز کاه و هیزم و مرخ
یک چو او گشته عالم و عاملقطب و هادی و فاضل و کامل
کرده همچون قیامت کبریجان‌ها را پدید در تن‌ها
باز گردیم سوی آن تقریرکه چه ذات است نفس پُرتزویر
راه حق را همی‌زند شب و روزچه نکرد این شرار مردم سوز
از زن و مرد از او کسی نرهیدغیر عاشق ز چنبرش نجهید
خلق را کرد از خدا محرومتا که گشتند همچو او مذموم
نبود دشمنی از او بدتربشنو شرح او ز پیغمبر