بخش ۷۵ - در بیان آنکه جانها تا در عالم معنی پنهان بودند زشت از خوب ظاهر نمیشد حق تعالی ارواح را در قوالب و اشباح فرستاد تا خوب از زشت پیدا گشت که اَلسَّعیدُ مَنْ سَعِدَ فی بَطْنِ اُمِّهِ وَ الشَّقی مَن شَقی فی بَطْنِ اُمِّهِ. و در تقریر آن که چون شاگرد از استاد اندک آموزد هرگز اوستاد بدو فخر نکند بلکه از وجود او ننگ دارد ولیکن از آن شاگردی که صنعتش را عظیم آموخته باشد، و در حقیقت فخر کردن از او فخر کردن از خود باشد از آن رو میفرماید پیغمبر علیه السلام که اَلفَقْرُ فَخْری.
جان ها را خدای بی همتامختلف آفرید در مبدا
بود در بطن ام یکی نیکوبود یک عکس آن بدو بدخو
از ازل بود آن شقی کافراز قدم بود این تقی بافر
جان علوی تقی از اول بودجان سفلی شقی از اول بود
چونکه اندر نقوش پیدا شدخوب والا و زشت رسوا شد
جان احمد برفت بر بالاجان بوجهل ماند تحت ثری
هر که باشد ز امت احمداندر آخر رود بسوی احد
خسرو ماست احمد مرسلکه همه مشکلات از او شد حل
همه چون ذره ایم از خور اوشبه چبود بنزد گوهر او
امتش گرچه خلق بسیارانداولیا در میانه مختار اند
ظاهر فعل او به خلق رسیدباطن و سر به اولیای رشید
امتش خلق ار یکی روی انداز همه روی او ل یا اویند
آنچه او دید و یافت از ورزشنرسد با کسی ز آمرزش
امتش را حق ار چه بنوازدوصل جز بر خواص نفرازد
اولیا امت گزین وی اندگر ز خاک حجاز ور ز ری اند
وارثان اند قال و حالش رازانکه دیدند خوش جمالش را
دان که شاگرد مقبل آن باشدکه چو اوستاد پیشه دان باشد
وانکه در صنعت است او ابترهمچو استاد کی شود سرور
باشدش ز اوستاد اندک چیزهمچنان کز رزی دومشت مویز
نبود آن مویز باغ تمامبل بود همچو جرعه ای از جام
کی پسندد ز دل ورا استادکی کند فخر از او میان بلاد
لیک آن کس که صنعتش آموختهمچو او شمع دانشش افروخت
فخر آرد وی از چنان شاگردنام او را همیشه سازد ورد
فقر فخری رسول از آن فرمودکه بد از اولیا قوی خشنود
فخر از خویش کردنی از غیرفهم کن گر تراست در جان سیر
چونکه شاگرد اوستاد شوددر میانه دگر دوی نبود
خمره چون گشت پر ز خم عسلهر دو را یک مبین مباش احول
امت کامل اولیای حق اندزانکه سرمست ز لقای حق اند
رهبر او بود در پیش رفتندهمچو او در وصل راسفتند
از چنین قوم فخر چون نکندفخر او در حقیقت است از خود
زانکه این آب عین آن آب استهر که او غیر دید در خواب است
مدح یک بان اگر کنی بزباننانها جمله داخل اند در آن
نیست حاجت که تو جدا گوئیهر یکی را چو دو ثنا پوئی
نان ها گرچه سخت بسیاراندهر یکی نام و صورتی دارند
آنکه عاقل بود همی دانداز عدد در احد همی راند
کی غلط اوفتد اگر بشمارنام یک چیز را کنند هزار
پیش عاقل هزار باشد یکنفتد از نقوش نان در شک
همه اعداد آسمان و زمینبر او یک بود یقین دان این
همچو نانهاست پیش او همه چیززانکه دادش خدای آن تمییز
کی رسد در چنین مقام سنیبه جز از اولیای راد غنی
عقل آنکس که بود خوب و بلندعدد نان و رازده نفکند
فهم کرد او که اینهمه اعدادهست یک چیز از اصل و از بنیاد
آنکسی را که نور تمییز استداند او ذات جمله یک چیز است
هرکه را عقل بیش فهمش بیشمرد عاقل گزیده باشد و پیش
عقل مردان حق که عقل کل استعقل ها خار و عقلشان چو گل است
فهم ایشان بود بلند و عظیمهمچو فهم مسیح و نوح و کلیم
سر هر چیز را چنان کان هستنیک دانند از بلند و ز پست
کاین زمین چیست بهر چه شده استبیشتر زانکه شد چسان بده است
واسمان کز نقوش بیرون بوداز چه شد نقش چونکه بیچون بود
چیست عرش و چراست هم کرسیهمه دانی چو ز اولیا پرسی
از قدم پیش از حدوث جهانصنعهائی که بود بی دوران
همچو روز است پیششان پیدازانکه حق کرد جمله را بینا
هرچه پیش تو هست نامعقولنزد ایشان بود همه مقبول
از کلوخ و حجر سخن شنوندساکنان پیششان چو کبک دوند
نی بداود کوه هم آوازشد در الحان و نغمه ها دمساز
نی ستون ناله کرد چون احمدساخت در موضعی دگر مسند
گفت نالان با حمد آن استنکه مرا از فراق زار مکن
نیک گاهت قدیم من بودماز فراقت عظیم فرسودم
مصطفی چون شنید نالۀ اوگفت از رحم مرورا که بگو
سازمت یک درخت تازه و ترکه برند از تو تا قیامت بر
یا چو مؤمن نهم ترا در خاکتا شوی حشر با صحابۀ پاک
گفت این بایدم که آن باقی استلطف تو این شراب را ساقی است
چون ستون جماد جست بقادیدگان برگ و بر شوند فنا
ترک آن کرد و از بقا سر زدبر چنان دولت ابد بر زد
میوه و برگ نقد را بگذاشتعلم نسیه چون شهان افراشت
پشت بر نقد کرد چون مردانکرد رو سوی آن جوان مردان
تو کم از کوه و از ستون بده ایکاین چنین عاشق جهان شده ای
چوب را بود آن چنان همتبر چنین نفس باد صد لعنت
کو گزیند حیات دنیا رابگذارد صلات عقبی را
ترک گوید جهان سرمد راملکت جاودان بی حد را
عیش سه روزۀ دروغین راخرد از جان فرو شد او دین را
چند دانه اش چو مرغکی بفریفتدانه در دام بود از او نشکیفت
این جهان دانه است و دوزخ داممنه از جهل سوی کامش گام
ظاهرش خوب و باطنش زشت استحقش از عین قهر بسرشت ست
لطف دانه ات همیکشد سوی شستتا چو مرغت کند ز دامش ست
هرکه ازین دانه ها گریخت رهیدوای بروی کزین خطر نجهید