بخش ۴۷ - در بیان این حدیث که اشدالبلاء علی الانبیاء ثم علی الاولیاء الاقرب فالاقرب
سخت تر رنج انبیا را بوداندکی کمر اولیا را بود
مؤمنان را از آن دگر کمترقدر قربت همه برنج اندر
مرد بد بخت ذوق دنیا رابگزید و گذاشت عقبی را
خوشی و راحت جهان را اونام کرده وصال و قهر و علو
راحت آن است کان ز رنج رسدعوضش در بهشت گنج رسد
راحت از هو خوش است نی ز هویاین بود در فنا و آن ببقا
آن ترا چون ملک بعرش بردوین ترا دیو وش بفرش برد
صورة الفرش معدن النیرانقهوة العرش راحة الجیران
قاطن الفرش حائل فانیساکن العرش جائل دانی
اترکوا الفرش و اطلبوا المعراجنحو ما لاح عرشه الوهاج
ارتقی روح من رأی المحبوبهو فی السر طالب المطلوب
ظلمة النفس تجتنی نوراتلتقی کل لمحة نورا
آن ترا جاودان کند ز کرموین ترا عاقبت دهد بعدم
بر تو آن مرگ را کند شیرینبر تو این تلخ و زشت چون زوبین
آن برد هر دست بعل ّ یینوین ز اسفل کشد بقعر زمین
هر دو راحت اگر بهم مانندمشمر هر دو را تو خویشاوند
خویش اصلیت رحمت حق استخویشی نفس لعنت حق است
نقد و قلب ار نمایدت یکسانپیش صراف یک نباشد آن
گرچه ماند منی هندو و ترکهر دو با هم ولی ز خرد و بزرگ
جمله دانای این سرّ ور مزندکه کند هر منی دگر فرزند
کند آن یک بچه سفید چو ماهکند این یک کثیف و زشت و سیاه
همچنین بیضه های بلبل و مارگرچه ماند بهم ولی ای یار
زین شود بلبل و شود زان ماراین بود چون گل آن بود چون خار
تخم آبی و س ی ب هم مانندباغبانان چو روز میدانند
کاین دهد سیب و آن دهد آبیفرق میکن اگرنه در خوابی
ذوق و شهوت یقین بود نوریمطلب از چنین عدو ن اری
ذوق مردان حق بود ن و ریزان پذیرد خراب معموری
نور اگرچه بنار میماندآن که او رهرو است میداند
کاین بسوزد ترا و آن سازدآنت برگیرد اینت اندازد
آن دهد چشم و این کند کورتاین کندسست و آن دهد زورت
این برد آخرت بصدر نعیموین کشد موکشان بقعر جحیم
نیست این را نهایتی باز آدر حدیث صلاح دین افزا
گفت با خشم آن یگانۀ دینکاین گروه خبیث پر از کین
عوض شفقت و نکو خواهیدشمنی میکنند و بیراهی
دستشان خود یقین بما نرسداز زمین سنگ بر سما نرسد
قصد مردان کنند از کوریتیغ بر خود زنند از کوری
زخم ایشان بر این تن فانی استزخم مردان بجان پنهانی است
زان رود جسم و زین رود دل و جانزان رود مال و زین بود ایمان