گنج

بخش ۴۶ - در بیان آنکه حق تعالی عبادت و خدمت را بر بندگان جهت آن نهاد تا اندک‌اندک خداپرست شوند و از خودپرستی وارهند همچنانکه اطفال رضیع را مادران از هر طعامی به انگشت می‌چشانند تا بدان خو گیرند و عاقبت از شیر بریده شوند و قوتشان عوض شیر‌، نان و گوشت و طعام‌های دیگر گردد. دنیا و خوشی‌های آن همچون شیر است و طاعت حق و معرفت و حکمت همچون طعام. پس این پنج نماز را جهت آن نهادند که آهسته آهسته آدمی بدان خو کند و مستعد نماز دایم گردد که وَ فی صَلاتِهِمْ دائِمونَ. آنها که قیام و زندگی و قوتشان از این قوت است قایم باللّه‌اند هرگز نمیرند و آنها که در این پنج نماز ماندند و ذوق نماز دایم نیافتند و مستعد آن نشدند که آن طعام قوت ایشان شود زنده و قایم بشیر دنیا‌اند لاجرم بمیرند و فانی شوند

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۰۱ بیت
خدمت از بهر آن نهاد خداتا شوی از خودی تمام جدا
از دل آنِ خدا شوی وز جاناو بود در تو آشکار و نهان
نی که آن طفل را دهند طعاماندکی تا شدن زمان فطام
اندک اندک ز هَر خورش خورد اوتا شود خوردن طعامش خو
اندر آخر ز شیر و از پستانوا‌رهد رو نهد به‌خوردن نان
گونه‌گونه نعم خورد هر دمشیر مادر نمایدش چون سم
دائماً در جهان خورد نعمتشیر خوردن برش بود نقمت
هست طاعت طعام و دنیا شیراهل دنیا چو طفلگان صغیر
روز و شب می‌خورند از دنیابی‌خبر جمله از خور عقبی
پنج وقت نماز را بنهادتا بدین شیوه‌شان کند ارشاد
ذوق طاعات را چو دریابندوارهند از جهان پر غل و بند
زنده گردند ازین طعام قدیمدائماً با خدا شوند ندیم
سرّ طاعات این بود می‌دانکه رهی زین جهان‌ِ چون زندان
روی آری تمام سوی خدافارغ آیی از این جهان فنا
کلی آن سو روی و زین برهیپر شوی از حق وز خویشی تهی
چونکه عشق خدا بود در تواز چنین غرقه بر کنی سر تو
شعلهٔ عشق پرده‌سوز بودعشق پیوسته دل‌فروز بود
مرد بی عشق مرده جان باشدمانده در گور تن از آن باشد
تن ز جان زنده است و جان به‌خداجان پژمرده را مجو به‌خود آ
زنده جان در دو کون مرد خداستجوی او را‌، چو در تو درد خدا است
آتش عشق رهنما باشدعشق بر جمله نورها پاشد
هر که‌را عشق حق قرین گرددعاقبت پیش حق گزین گردد
عشق چون رهبرت شود به‌خدابرسی ور نه بایستی، به‌خود‌آ
مثل نقره‌ای تو اندر خاکتا نجوشی‌، چگونه گردی پاک
یا بود دل چو سنگ و عشق چو خورلعل را نور‌ ِ خور بود در‌خور
عشق چو کیمیاست تن چون مسزر شود از ورود او هر حس
نقره بی کوره کی ز خاک رهید‌؟!مرد بی‌طاعت از سقر بجهید‌؟
طاعت ظاهر ار ترا نبوَدگنج باطن میسرت نشود
مغز از قشر می‌شود پیداپس بود اصل قشر ای جویا
جوزْ اول نه قشر بی‌مغز است‌؟لیک هر که‌ش بپرورد نغز است
وانکه این قشر را ز جهل شکستنرسد او به مغز و ماند پست
مغز از قشر می‌شود حاصلقشر را گیر تا شوی واصل
چونکه از قشر جوز مغز دمیدگشت در قشر پخته نیک رسید
بعد از آن گر شود ز قشر جداقدرش افزون شود بر دانا
همچنین بیضه‌های مرغان رااز عقاب و هما و از عنقا
نارسیده اگر کسی شکندنشود مرغ و بال و پر نزند
تا نگردی تو مغز‌، پوست مَهِلپوست چون می‌برد به‌دوست‌، مهل
گرچه دارد خدا چنین قدرتکه ز محنت بر آورد رحمت
بی عمل بخشدت مقام سنیکندت مرد اگرچه کم ز زنی
قادر مطلق است کز عدمیکند ایجاد صد جهان به دمی
کمترین بنده را کند جمشیدذرۀ خوار را مه و خورشید
دوزخی را کند به‌حکم‌ْ بهشتوای کاو دامنش ز دست بهشت
لیک سنت بدین چنین ننهادکه شود خانه بی ز گل بنیاد
این که دادت نظر که گل سازیخانه‌ها را به خشت پردازی
قدرت این است تو نمی‌بینیز‌آن درین راه بی خر و زینی
عقل و دانش ز خانه به باشدعقل باغ است و خانه به‌(؟ده‌) باشد
عقل دادت که تا بدانی چونبایدت کرد کارها موزون
نوع نوع از سرا و باغ و قصوربهر عشرت دف و نی و تنبور
گونه‌گون جامه‌ها ز قطن و حریرخوردنی از حویج و نان ز خمیر
نیست این جنس را حد و پایانباقیش را بفهم و عقل بدان
تا ازین قطره علم و قدرت خودپی بری قدرت چو بحر احد
به‌چه قدرت سماست بی استن‌؟ایستاده به امر قائل کن‌؟
وین زمین چون بساط گسترده‌؟آگه و خویش کرده چون مرده‌؟
گر نبود آگه از خدای ودودز امر موسی چگونه برد فرود‌؟
همچو یک لقمه جسم قارون راجنس او صد هزار ملعون را
چون به داود کوه گشت رسیل‌؟گشت خون هم به‌امر موسی نیل‌
گر دهی با زمین امانت جوبیست چندان ز کهنه بدهد نو
دانه‌های دگر اگر کاریاز زمین عین دانه برداری
همچنین چار عنصر آگاهندهمه تسبیح خوان اللّه اند
عرش کان هم بود دو صد چو سماپیش آن قدرت است کم ز سها
وان جهان را که خلق نشنیدندجز مگر که‌اولیا عیان دیدند
خیره مانی در آن عجب قدرتطلبی هر دمی ز رب قدرت
قدرت خویش را عدم بینیقدرت حق چو دم‌به‌دم بینی
چون کنی فهم این تو آن ببریچون کنی تن فداش‌، جان ببری
گر نبودیت اندکی قدرتکی شدی حاصلت چنان دولت‌؟
ترک چه کرده‌ای تو در خور آنتا شدی این عطا برابر آن
هستی‌ات داد تا که نیست شویاز بلندی به‌سوی پست روی
پست شو زود خویش را کن نیستسوی حق پوی‌، در خودی مکن ایست
گر ترا هستی‌یی ندادی اوبهر او نیستی بدی تو بگو
عقل دادت که تا شوی مجنونبهر او وز خودی روی بیرون
هوش دادت که تا شوی بی‌هوشهوش را کن فداش و زان می نوش
همچنین داد حق ترا قدرتکه فزاید ز شوکتت قدرت
از عمل جنتی کنی پیداقصر جاوید گرددت مأوی
آلتت داد تا که کار کنیبعد از آن عیش بی‌شمار کنی
در عمل جوی عمر باقی رادر عمل جوی خمر و ساقی را
دائماً در عمل بجوش و بکوشبی لب و کام جام عشق بنوش
قدرت خانه ساختن حق دادتا تو از خویشتن نهی بنیاد
بهر آن قدرتی مکرم توبی عمل کی رسی به‌حضرت هو‌؟
چند روزی که زنده‌ای به جهاناز عمل خویش را ز دام جهان
قبض و تنگی که داری اندر جاننیش دام است باش آگه از‌آن
هین به‌ذکر و نماز و آه سحربرهان خویش را ز نار سقر
سقر‌ت این جهان و تو غافلهست روشن به‌نزد صاحبدل
دام و دانه است این جهان می‌دانزیر دانه‌اش نهاده دام نهان
دانه‌ای که‌اندرون دام بودخوردنش بی‌گمان حرام بود
دارد آن دانه حکم داد (؟دام‌) یقینآنچنان دانه را ز حرص مچین
تا نیفتی چو مرغ در دامشزهرْ قاتل نبوَد از جامش
خوشی این جهان چو دانه بودهرکه خوردش سوی جحیم رود
دانه‌ای کاندرو نباشد دامرو از آن دانه خور که یابی کام
آن چنان دانه را بجو ز عملتا رهد حلق تو ز تیغ اجل
شرح این بی‌حد است و بی‌پایانقصۀ شه صلاح دین را خوان
گفت او چون شنید این پیغامکه رسیدش ز قوم جاهل عام
مشفقم من بر آن همه چو پدرخواسته از خدا و پیغمبر
که رهند از بلای نفس عدوکارهاشان چو زر شود نیکو
عاقبت جمله اولیا گردندبا خدا یار و آشنا گردند
برهند از جهان که چون دام استدانه‌اش پردهٔ چنان کام است
پنج حسی که آلت بشر‌ندپردهٔ آن لقا و آن نظر‌ند
خوشی و لذت زمانه بدانهست مانع ز لطف الرحمن
بهر حق هر که کرد ترک هویباشدش در بهشت بهتر جا
گنج جان زیر رنج تن می‌داننقره بی‌رنج کی برند از کان‌؟
سرّ صوم و صلوة و حج و زکاتبهر این است رو فزای عنات
اجر تو قدر رنج خواهد بودگر کنی بیش‌، گنج خواهد بود