بخش ۴۵ - در بیان آنکه آرام گرفتن مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز با شیخ صلاح الدّین زرکوب قدس اللّه روحه العزیز و از طلب شمس الدین تبریزی عظم اللّه ذکره باز آمدن و فواید پر موائد بردن مریدان از صحبت هر دو و حسودی بعضی چنانکه در حق مولانا شمس الدین تبریزی داشتند و دشمنی آغاز کردن
شورش شیخ گشت از او ساکنوآن همه رنج و گفتوگو ساکن
زانکه بد نوع دیگر ارشادشبیشتر بود از همه دادش
آنچه از اولیا نبردی کسسالها میرسید از او به نفس
بی لب و کام سرها گفتیدُر جان بیزبان همیسفتی
خلق را فایده رسانیدیگوش از آن حرف و صوت نشنیدی
سخنش از درون به دلها بودچون ملک پاک از آب و گِلها بود
در دل و سینهها روان بود اوهمچو حق جان هر روان بود او
مرشد پخته بود آن کاملفعل او کامل و زبان کامل
بود در دور خویش شاه فریدخنک آنکس که روی خوبش دید
شیخ با او چنانکه با آن شاهشمس تبریز خاص خاص اله
خوش در آمیخت همچو شیر و شکرکانِ هر دو ز همدگر شد زر
نظر شیخ جمله بر وی بودغیر او نزد شیخ لاشی بود
ننشستی به هیچکس جز اوچشم را بر نداشتی زان رو
باز در منکران غریو افتادباز در هم شدند اهل فساد
باز آغاز کرد جوش حسدزانکه بودند غرق نفس و جسد
گفته با هم کز آن یکی رستیمچون نگه میکنیم در شستیم
اینکه آمد ز اولین بتر استاولین نور بود این شرر است
داشت او هم بیان و هم تقریرفضل و علم و عبارت و تحریر
پیش از ین خود نبود کان شه مابود از او پیشتر به علم و صفا
حیف میآید و غبین که چراجوید آن شیخِ بیش کمتر را؟
کاش کان اوّلینه بودی بازشیخ ما را رفیق و هم دمساز
نبد از قونیه، بُد از تبریزبود جانپرور و نبد خونریز
همه این مرد را همیدانیمهمه همشهرییم و همخوانیم
خرد در پیش ما بزرگ شده استاو همان است اگر سترگ شده است
نی ورا خط و علم و نی گفتاربر ما خود نداشت این مقدار
عامی محض و سادۀ نادانپیش او نیک و بَد بُده یکسان
دائماً در دکان بُدی زرکوبهمه همسایگان از او درکوب
نتواند درست فاتحه خواندگر کند زو کسی سؤالی ماند
با چنین کس که عالم است از حقدمبهدم میدهد خداش سبق
با چنین کس که چشمۀ نور استخیره بر روُش جنت و حور است
با چنین کس که اوست مظهر حقدل پاکش شده است منظر حق
با چنین کس که اوست خود منظورتن و جانش از آن نظر همه نور
دم عیسی روانه از دم اونور افشانده موج از یم او
دلمرده ز نور او زندهگشته زو شاه و هر کمین بنده
آن کسانی که منکران بودندکور و کر چون که گران بودند
گفته صد چیز کان نمیبایدکرده صد کار کان نمیشاید
خاص خاص خدای را عامیخوانده آن قوم جاهل از خامی
خوار دیده عزیز یزدان راآب و گل گفته آن دل و جان را
از خود او را به نقص کرده نظرجان جان را شمرده چون پیکر
دیده او را چو خویش غرقۀ شرملکی را نهاده نام بشر
گفته بسیار از نفاق و ز کینبی ادب پیش و پس چنان و چنین
زابلهی گر چنین گزین سلطانگشته سرکش چو از خدا شیطان
معدن علم را ز غایت جهلخوانده نااهل هر خر نااهل
این ندانسته آنچنانکه پلیدکه حجاب ره است گفت و شنید
گفتوگو برده است از آن گفتارنیست آگه ز بیهشی هشدار
آگهی و خودی حجاب ره استعلم دلها نهفته در وله است
هوش و گوش اندر آن طریق سد استچون گذشتی از این دو سر، احد است
گذر از گوش سر که سِر شنویبهل این پای تن که راه روی
نیست قدری در آن سفر سر رابی سر و پای جو چنان در را
کله است این نه سر! دو چشم گشااندر این سر سر است سر به خود آ
مغز باشد ز گردکان مقصودپوست را از خری مکن معبود
نقش بیرون بود یقین همه پوستدر درون سیر کن ببین رخ دوست
جمع نادان که نیستشان نظریهیچ ازین قومشان نشد خبری
بیخبر زین که عالم ایشانندهمچو چشمه ز عشق جوشانند
بر فلک با ملک چو خویشانندچون مه و مهر نور افشانند
هر سحر مست عشق تا شامندبی شب و روز باده آشامند
علمشان آید از جهان عدمزان کتابی که خوانده بود آدم
گشت عالم تمام بر اسمااز مسما برفت در اسما
اصل هر چیز را بدیده تمامهر یکی را نهاده زان پس نام
تو همین اسم را همیدانیکی بدین اسم آن طرف رانی؟
هیچ کس ره به نام اسب بُرید؟یا کسی بی درم متاع خرید؟
هیچ دیدی که کس ز گفتن نان؟سیر گشته است اندر این دوران؟
علمشان را مجو ز راه زبانبی زبان علم میکنند بیان
علم خلقان صدای آن علم استپیش آن علم و حکم این خلم است
علم بر رسته آن مردان استعلم بر بسته آن سردانست
علم مردان بود چو آب روانزندگی بخشد آن به عقل و روان
علم و حکمت ز جانشان جوشددلشان باده بی قدح نوشد
علم خلقان بود بیات و قدیدعلم مردان بود طری و جدید
علم این خلق مکتسب آمدعلم آن قوم بی سبب آمد
آن مردان عطا بود، نی کسبرانده از جمله پیشتر بی اسب
لقمهها میخورند بیلب و فمزنده با آن دماند نی از دم
نور حقاند در لباس بشرزده سر از ظلام شب چو سحر
جسمشان گرچه بود همچون شبعین شب روز شد ز جلوۀ رب
کیمیا چون رسید بر مس حسزر صافی شد از ورودش مس
جسمها گشت از آن عطا مبدلچشم یکبین شد و نشد احول
گرچه یک را بدید احول دوچون حول رفت یک نماید رو
هر که یک دید آن یگانه بوددایما در یکی روانه بود
در دل پاک او عدد نبودقبلۀ او بجز احد نبود
همه میراث برده از رسلاندرهبر راستین هر سبلاند
وارث انبیا خود ایشانندکز ره گفت نور افشانند
علم ایشان دهد به دلها نورقرب یابد ز گفتشان هر دور
طالبان را که پیششان آیندبه صفات خدا بیارایند
جانها را خلع بپوشاننداز شراب طهور نوشانند
راسخون در علوم مردانندکه سر از امر حق نگردانند
هر یکی حجتاند و برهاناندتا ز جهل و خودیت بِرهانند
از خودیی که آن حجاب ره استحال تو دمبهدم از آن تبه است
هر نفس مر ترا چو دیو رجیممیبرد از نعیم سوی جحیم
از چنین دشمنی که بست تو رازان بلندی فکند پست تو را
آب جان دلت که پاک بده استپیش از آب و گلت ز عهد الست
از ستمهای او شده است نجسزر صافت از اوست آهن و مس
برهانندت آن گروه از اوببرندت روان به حضرت هو
همچو خود شاه و پیشوات کننددر جهان حبر و مقتدات کنند
نهلندت درون مجلس فسقبنشانند خوش به مقعد صدق
بس کن و بازگرد از این گفتنوز در مدح اولیا سفتن
شرح انکار آن مریدان کنصفت آن فریق بیجان کن
که چهسان ترهات میگفتنداز غم و غصه شب نمیخفتند
کای عجب از چه روی مولاناکه نیامد چو او کسی دانا
روز و شب میکند سجود او رابر فزونان دین فزود او را
هر چه دارد همیدهد با اواز زر و سیم و جامههای نکو
پیش از این جاش بود صف نعالفخر کردی ز ما میان رجال
چون شود این که ما ورا اکنون؟شیخ خوانیم یا ز شیخ افزون؟
بر چنین عار نار بگزینیمتا که جان در تن است ننشینیم
زین نمط فحشهای زشت و درشتگاه گفته به رُوش و گه پس پشت
جمله را رای اینچنین افتادکه چو ز اسب مراد زین افتاد
سر ببازیم و زندهاش نهلیمچون از آن جانفکار و خستهدلیم
همه گشتند جمع در جاییکه جز این نیستمان گزین رایی
که ورا از میانه برگیریمعشق آن شاه را ز سر گیریم
همه سوگندها بخورده کزینهر که گردد بود یقین بیدین
یک مریدی به رسم طنازیشد از ایشان و کرد غمّازی
او همان لحظه نزد مولاناآمد و گفت این حکایت را
که همه جمع قصد آن دارندکه فلان را زنند و آزارند
بعد زجرش کشند از ره کینزیر خاکش نهان کنند و دفین
پس رسید این به شه صلاحالدّیننور چشم و چراغ هر رهبین
خوش بخندید و گفت آن کورانکه ز گمراهیاند بیایمان
نیستند اینقدر ز حق آگاهکه بجز ز امر او نجنبد کاه
چون کهی ز امر کبریا جنبد؟کوه بی امر او کجا جنبد؟
چون تواند کسی مرا کشتن؟یا به خاک و به خونم آغشتن؟
چون خدا مر مرا نگهبان استحارس و حافظ تن و جان است
گرچه اندر جهان چنان خوارمهمچو خورشید عین انوارم
نقش جسمم اگرچه خرد بوداز دلم قطرهها چو بحر شود
همچو مغزم نهفته در بادامقشر بادام شد بر ایشان دام
حق مرا از چه روی پنهان کرد؟زانکه جان را قرین جانان کرد
چون شهم خواند اندرون سراکی شوم بر در سرا پیدا؟
همچو شه باشم از همه پنهانآنکه پیداست هست او دربان
گر مرا هر کسی بدانستیدر حق من کجا توانستی
اینچنین فکرهای بد کردنخویشتن را بدان زدن گردن
از خری میزنند قوم لگدبر کسی کاوست خاص خاص احد
رحمت محضم ار نه من به نَفَسنهلم زنده در جهان یک کس
کِردِ من کردِ کردگار بوداینچنین کس چگونه خوار بود؟
میبرنجند از اینکه مولاناکرد مخصوصم از همه تنها
خود ندانسته اینکه آینهامنیست نقشی مرا معاینهام
در من او روی خویش میبیندخویشتن را چگونه نگزیند؟
عاشق او بر جمال خوب خود استببرد گر کسی گمان مبر که بد است
وحدت است این دویی نمیگنجدنیست شو چون تویی نمیگنجد
تا خودی با تو است کی گنجی؟توییات چون دو است کی گنجی؟
منزل آخرین بود وحدتتا رسیدن بدان، گزین خدمت