بخش ۱۵۳ - در بیان آنکه حق تعالی پادشاهی است که بوزیر و امیر و حاجب و نایب و خدم و حشم محتاج نیست. جمع این همه بر خود جهت معاونت و یاری است و تعظیم یافتن. حق تعالی از این همه منزه است و مستغنی. حضرتش هم پادشاه است و هم وزیر و هم لشکر، آفتابی را که کمین بندۀ اوست این صفتهاست که هم پادشاه است و هم لشکر، لشکر او انوار اوست که بر آسمان و زمین تابان است و نباتات و حبوب و اشجار و اثمار و معادن نقره و زر را پرورش میدهد و سنگ را لعل میگرداند و صد هزار چیزهای دیگر که بوصف نیاید. بطریق اولی که خالق آفتاب را صدهزار چندین آفتاب باشد، بلکه آفتاب نیز صفتها از او دارد. و شرح این دراز است، العاقل یکفیه الاشاره
شمس رالشکرش نه نوروی استتاب چون خنجرش فتول فی است
در چراغی چو هست این معنیکه همو مد ّ عاست هم دعوی
پیش و پس او ویست و بالا اوبرگ و شاخ و درخت و خرما او
پر از او آسمانها و زمینروشن از نور او یسار و یمین
آفتابی که کمترین بنده استزیر و بالا ز لطف تابنده است
بر نبات و جماد میتابدبر بخیل و جواد میتابد
زنده زوهم حبوب و هم کانهاروشن از وی قوالب و جانها
بی معین کرده صد هزاران کارخود بخود نی ورا رفیق و نه یار
چه عجب زان شهی که خالق اوستگر عطاها رسد بدشمن و دوست
بی وزیری و حاجبی و سپاهکارها خود بخود کند آن شاه
اینهمه در درون خود بینیگر دمی با حضور بنشینی
عرش و کرسی و صدهزار چنانبیند اندر وجود خود حق دان
دل طالب چو آینه است یقینگر ز داید در او شود تعیین
نقشهای جهان و هم نقاشفرشهای جنان و هم فراش
خنک آن جان که خویش را بشناختجمع گشت و بخویشتن پرداخت
حسن خود را بدید بی پردههمچو می صاف گشت بی درده
کرد اغیار را ز صحبت دورتا که شد بی حجاب ظلمت نور
رست از قید بندگی شد شاهشست در منزل و رهید از راه
رنج را ترک کرد و گنج گزیدگشت شیرین ز جوش عشق و پزید
راه حق را تمام چونکه بریدشیخ منزل شد آن یگانه مرید
دید هرچه که هست و نیست وی استهمه فانی و او ز عشق حی است
کار خود را گزارد پیش از مرگپیل جانرا خلاص داد ز ک رگ
آنچه با نفس خواست کرد اجلپیشتر کرد آن امیر اجل
کرد با نفس حرب های درشتدست ازوی نداشت تاش بکشت
با سلاح محبت و اخلاصکرد او را و هلاک و یافت خلاص
نفس خود را چو گشت او پیشینمرگ کی را کشد بگو پس از این
زان خطر چون رهید ایمن شددر سرای خطیر ساکن شد
بعد از این زندگیش بی مرگ استباغ جانش پر از بر و برگ است
در پی این بهار دی نبودزین سپس غیر جام و می نبود
اینچنین می که بیخمار بودپاک و صافی در آن دیار بود
گر تو صافی شدی بصاف رسیورنه چون درد در مصاف پسی
محرمان را نصیب چنگ بودمجرمان را عتاب و جنگ بود
در خور هر کسی خوری آیدشتری دید کس که خر زاید
هر عمل را چنین جزای دگرمیرسد دمبدم ز خیر و ز شر
از غضب بی گمان غضب زایدوز طرب هم یقین طرب زاید
سوی طاعت رود ز حق رحمتبسوی معصیت دو صد زحمت
جای گل دائماً بود گلشنجای خار است بیگمان گلخن
طاعت و علم را چو گل میدانمعصیت را چو خار زشت مهان
پس تو گر عاقلی نکوئی کنبیخ ظلم و بدی بکن از بن
چونکه از خلق زشت گردی پاکبر شوی چون فرشته بر افلاک
چون بدی را ز خود کنی بیروننیکیت بالد و شود افزون
باغبان شاخ بد برد ز شجرتا که شاخ نکو فزاید بر
چون تو بد را کنی ز نیک جدابعد از آن نیکیت برد بخدا
غیر نیکی نمیپذیرد ربتا توانی تو نیک کن اغلب
عدل را گیر زانکه وصف خداستظلم بگذار کان ز شیطان خاست
هرکه باشد ز وصف یزدان پ ررهد از بندگی و گردد حر
بهر این وصف خویش کرد خدابا نبی در نبی که تا دانا
بپذیرد بجهد آن اوصافتا که دردیش پاک گردد و صاف
خلق حق گیرد وز خود گذردعمر را در حصول آن سپرد
با کسانی نشست و خاست کندکه بیاری آن گروه کند
بیخ نفس لئیم را از بنتا از او سر کند علوم لدن
چون خودی را کند فدای خداجغد جانش شود ز حق عنقا
قاف و عنقا چه باشد ای داناکه بود وصف آن شه والا
صفت او کجا کند مخلوقچونکه جانش گذشت از عیون
حال عاشق بود ز خلق نهاننشناسد ورا بجز دیان
دارد او را نهان ز غیرت خودتا که هر چشم بر رخش نفتد
نیست لایق که هر کسش بیندیا بپهلوش هر خسی شیند
کی بود لایق ملک تونیچون دون چون رود بیچونی
شرح شه شه کند نه هر بندهکی رسد سر شه بخربنده
در گذر زین حدیث و کن آغازوصف آن یار جانفزارا باز
که چسان رهبرست در دورانسر پیغمبرست آن حق دان
هر که خدمت کند ز جان او رارهد از حبس و کفر و جهل و عمی
پند او هر که بشنود ازدلجان بسته اش رهد از آب و زگل
هرکه از داد او شود زندهگردد او سر فراز و پاینده
دل تنگش شو چو صحرائیجان قطره اش بسان دریائی
معدن علم و نور حق گرددبر فراز نهم طبق گردد
لقمه ها بی دهان و کام خوردبی سبو و قدح مدام خورد
حور و جنت درون خود بیندرطب از نخلهای خود چیند
همچو خور صورت ولی پیداستبر جمله عیان چو ماه سماست
هر کرا نور عقل و تمییز استکی شمارد زر آنچه ارزیزاست
کی خرد پشک را بقیمت مشگچون نداند درخت تر از خشگ
نزد او خیر کی بود چون شرزهر پیشش کجا بود چو شکر
صاف را چون نداند او از زنگاستر راهوار از خر لنگ
چون نداند ز نور تا نار اوچون نداند ز خار گلزار او
چون نداند وی آسمان ز زمینفرش ناپاک را ز عرش برین
داند این جمله لیک پوشانداز غرض خویش کور گرداند
علم پیدای خود کند پنهاناز حسودی و بغض آن بیجان
تا شهان را حقیر بنمایدخویشتن را امیر بنماید
غرض شوم کر و کور کندآب عذب زلال شور کند
تا کند شاه را نظر چو غلامتا دهد با غرور و کبر سلام
تا ندانند خلق کو بیش استاین پس افتاده است و او پیش است
نیست مانندش اندر این آفاقهست در دهر سرور عشاق
خلق چون اختراند و او چون ماههمه همچون سپاه و او چون شاه
همچو خود خواهدش مهان و ذلیلهمچو خود خواهدش ضعیف و علیل
نتواند که نام او شنودهم نخواهد که کس بوی گرود
خویشتن را از او فزون خواهدمرد حق را چو خود زبون خواهد
روز و شب سال و مه در آن کوشدکافتاب خدای را پوشد
آن نخواهد شدن ولیک بدانعاقبت گردد او چو ماه عیان
اندر آخر شود ترا معلومکوست محمود و منکرش مذموم
او چو ماه است و دیگران چوسهاهمه چون قطره ها و او دریا
اوست گنج خدا و خلقان رنجمانده اغلب در این سرای سپنج