گنج

بخش ۱۵۲ - در بیان آنکه این عالم ذره‌ایست از آن عالم. زیرا این محدود است و آن نامحدود. و آن عالمها همه انوار و آثار حق‌اند و قایم بحق‌اند و از انوار او زنده‌اند. چون از این عالم محدود بگذری آن عالم نامحدود را که در جوار حق است ببینی واللّه العالم

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۰۱ بیت
ذره ‌ ای نیست آسمان و زمینپیش آن آفتاب عل ّ یین
چون تو با ما ز جان و دل یاریچشم بگشا اگر بصر داری
تا ببینی که صد هزار جهانکه ندارند اول و پایان
گرد آن خور چو ذره گردان ‌ اندهمه دایم بروش حیران ‌ اند
این جهان سایه ‌ ای از آن طوبی استیا چو برگی ز گلشن عقبی است
این جهان پرتوی است از تابشبلکه ز انجاست جمله اسبابش
این جهان از برای دوران استهرکه اینجا خوش است حیوان است
وانکه انسان بود کند نقلاناز جهان بدن بعالم جان
جان فانی کند بحق ایثارتا بجای یکی برد دو هزار
عوض تن ز حق برد جانهاعوض یک قراضه ‌ ای کانها
عوض خانه ‌ ای برد شهریعوض قطره ‌ ای برد نهری
اینچنین سود اگر ببازرگانبرسیدی یقین شدی سلطان
از چنین سود چون گریزانیمگر این سود را نمیدانی
گر شدی جان تو از این آگاهترک را دیده ‌ ای در این خرگاه
تن تو خرگه است و در وی جانهست ترکی چو مه در آن پنهان
گر ببینی ورا در این خرگاهاز سر دل چو ما شوی آگاه
گنج در تست جوی در خود آنچون توئی جمله آشکار و نهان
نیست چیزی ز تو برون میدانفاش کردند راز را مردان
عقل را ترک گوی و شو مجنونچون حجاب است رو سوی بیچون
گفتگو چون حجاب راه تواستهمچو ابری بپیش ماه نو است
نیست باید شدن از این هستیتا که بی می رسی در آن مستی
محو باید شدن ز جسم و ز جانتا که گردی مقارن جانان
توئی تو حجاب راه تو استگیر یک را و هل هر آنچه دواست
رنجها جمله از دوی و سوی استچون دوئی رفت راه عشق سوی است
نقش چون رفت آید آن معنیبی تو دایم بود روان معنی
در تن ای جان دگر نمیگنجمزانکه اندر نهان دو صد گنجم
گنج من بیحد است و بی پایانتن من همچو خاک بر سر آن
گر تو بی من جمال من بینیقبله سازی مر او بگزینی
ننگری در مشایخ دیگرنشناسی بغیر من سرور
لیک چه سود کز تو پنهانمسر بسر تو تنی و من جانم
نور جانم گرفت عالم راکرد روشن روان آدم را
بعد ازین هر که ماند او اغیارکافرش دان تو مؤمنش مشمار
جنس مردم نباشد آن حیوانسگ بو د در لباس آدمیان
جان او باشد از بخار و زخونقایم از چار عنصر آن ملعون
همچو کرمی بود که رست از خاککی کند میل جانب افلاک
میل با ما کسی کند اینجاکش بود از ازل عطای خدا
جان او بی تن از شراب استخورده باشد وزان بود سرمست
جان او را بما بود خویشیزان کند میل سوی درویشی
خویشی جانها بود زانجانیست فانی چو خویشی تنها
چند روز است خویشی ابدانخویشی جانهاست جاویدان
عقل جز وی کجا رسد درماعقل کل چونکه خیره گشت اینجا
آنچه کس را نداده است خداهمه محصول ماست ای دانا
زانکه سلطان ما چنین فرمودچونکه در جلوه خویش را بنمود
که منم روح و زبدۀ آدمجوی از آدم چو اولیا آن دم
ز اولیا نور نور نورم مناز نظرها نهان و دورم من
بقامات من کسی نرسدسر سلطان بهر خسی نرسد
شده حیران بروی ما عیسیجسته بر طور وصل ما موسی
هیچ موسی ز خضر شد آگاهگرچه بود او نبی و خاص آله
در همه کارهای خضر انکارمینمود آن پیمبر مختار
زانکه از سر او نبود آگاهبود از او خفیه حالت آن شاه
همچو او خضر عاشق رخ ماستمانده حیران نور فرخ ماست
لیک سری خدای کرد پدیدکو ز ما صد هزار چندان دید
که از او دیده بد کلیم کریمکرد اقرار و شد بعشق ندیم
کژی ما چو راستی او رابرد تا صدر جنت المأوی
قوت آن دان که هر چه بنمائیطالب خویش را بیفزائی
برد از دردهای تو درمانهم پذیرد ز کفرها ایمان
کی کند سرکشی زر ستم شیربر همه گرچه شیر باشد چیر
بر ما شیر کم ز روباه استگرچه پیش وحوش خود شاه است
همه شاهان گدای درگه مابرده هر یک ز ما هزار عطا
نیست دعوی گشای چشم و ببینهمچو مردان ورای چرخ و زمین
در جهانی که جانهای شریفخوش بهمدیگرند یار و حریف
جان ما را چو قرص خور تابانبنگر آشکار نور افشان
همچنانکه ز نور خور عالمروشن است و بدید شه ز حشم
مینماید بدو سیاه و سپیدفرق از او میشود چنار از بید
آفتاب سپهر عالم جاندان که مائیم اندر این دوران
گشت ازما جدا ولی ز عدوشبه از گوهر و بد از نیکو
گرچه نورانی اند آن ارواحپیش این گوهرند کم ز اشباح
بر این لطف چون تن ‌ اند کثیفهمچنانکه خسیس پیش شریف
عقلهائی که رشگ املاک اندپیش این بحر پاک خاشاک اند
چون شهان حقیقتی در مانرسیده ‌ اند و مانده ‌ اند جدا
جمع کوران جمال حسن مراگر نبینند دان که هست روا
حق چو ما را بواصلان ننمودچون نماید بدین گروه حسود
طمع خام جمع کوران بینکه ندارند بوی صدق و یقین
همه در چاه هست خود محبوسهمه گشته ز جرمها منکوس
کی ببینند این خسان ما راچون ندیدند آن حسان ما را
هر که ما را بدید او از ماستموج دریا یقین که از دریاست
اینچنین رمز اشارت است بدانصد هزاران بشارت است بدان
که مریدم ز بحر من موجی استگرچه پ ست و گرچه در اوجی است
پس چو ما روز و شب بهم بودیمهرچه گفت او بصدق بشنودیم
ره بریدیم خوش ز گفتارشبسوی منزل پر انوارش
دردتن گشته است صاف از ویزانکه مستیم دائما بی می
پس چرا لافها از او نزنیمهرچه خواهیم ما چرا نکنیم
میرسد گر کنیم ما شاهیزیر و بالا ز ماه تا ماهی
زانکه بنده شه است در تحقیقعین شه شد چو رست از تفریق
شخص اگرچه ز دست و پا و سر استدو سه مشمر ورا که یک بشر است
همچنین موجهای دریا بارگرچه باشند در عدد بسیار
سر بر آورده هر طرف چپ و راستهمه را یک ببین چو از یم خاست
موجها همچو دستهای یم ‌ اندعین بحراند نی فزون نه کم ‌ اند
در عددشان مکن ز جهل نظربین احد را و از عدد بگذر
نقش را ترک کن بمعنی رواز چئی در نقوش مرده گرو
صد نفر گر بهم رفیق شونددر ره حق همه بعشق روند
همدگر را مدد کنند از جاناز سر صدق و عشق روز و عیان
یک بوند آنهمه چو واجوئیرو بمعنی اگر از این گوئی
هر که بگذشت نقش عالم راجست از جسم آدم آن دم را
بر صور پشت کرد بی دعویروی آورد جانب معنی
فرش را از برای عرش گذاشتپرده ‌ ها را ز پیش خود برداشت
دوخت از غیر چشم خود چون بازتا که بر روی شه گشاید باز
جان و دل را ز آب و گل برکندخویش را در جهان جان افکند
روح را کرد همره ارواحرست از زحمت مساو صباح
رفت آنجا که مرگ راره نیستسوی آن چرخ کش خور و مه نیست
بلکه هم چرخ و هم خور و ماه استهمه شه و هم امیر و اسپاه اوست