گنج

بخش ۱۵۴ - در بیان آنکه ولی خدا در زمان خود نوح وقت است و عنایت او همچو کشتی است او طوفان بلانگاه دارنده و در تقریر آنکه طوفان آب اگرچه بلاست اما سهل است، زیرا آن بلا بر اجسام است.طوفان جهل از آن مشکلتر است زیرا هر که در او غرق شد ابدالآباد خلاص نیابد

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۸ بیت
رحمت عالم است مرد خدادستگیر و پناه در دو سرا
دست در وی زنید تا برهیدروی سویش بعشق و صدق نهید
نوح وقت است اندر این دورانکشتی او رهاند از طوفان
رنج طوفان آب سهل بودزان قویتر بدان که جهل بود
هست طوفان حقیقت این عالمغرقه در وی امیر و شاه و حشم
بگریزید سوی کشتی نوحتا ز غرقه خلاص یابد روح
شهوات جهان چو طوفان استهرکه زان جست او مسلمان است
وانکه از جهل ماند در شهواتکافر است ارچه آورد صلوات
کشتی ایمنی ولی خداستاز برای شما میان شماست
تا شما را رهاند از طوفانزانکه آن درد راست او درمان
اللّه اللّه همه در او نگریدتا از او گنجهای روح برید
اللّه اللّه فدای او گردیدتا چو او بر نهم فلک گردید
اللّه اللّه ورا غلام شویدهر طرف کو رود هم ه بروید
اللّه اللّه همه بوی گرویداللّه اللّه از او جدا مشوید
تا چنین دولتی نگردد فوترو بدو آورید پیش از موت
دولت مغتنم بدست آمدهرکه دارد دلی بیارامد
وانکه بی دل بود دلش بخشدتا چو خورشید و ماه بدرخشد
منکر او عدوی جان خود استهرکه بنده ‌ اش نگشت بیخرد است
هیچ عاقل زیان خود خواهدسوی چیزی رود کزان کاهد
در چه بی بنی نهد پا رایا هلد بهر جای بیجا را
یا کند ترک عمر سر مد راعشرت و شادی مخلد را
یا گزیند بجای عالم جانکاندر آنجاست عمر جاویدان
خاکدان پلید فانی راکه پر از محنت است و دردوعنا
هیچ جانی در این جهان ناسودکل زیان است نیست اینجا سود
حاصلش روز و شب پریشانی استپی هر راحتش پشیمانی است
حاصلش را نتیجه خود فوت استخفته اندر حیات او موت است
پل دنیا عظیم پر خطر استپل دنیا برای رهگذر است
بر سر پل بنا مکن خانهزانکه پل نیست جای فرزانه
جان تو آمده است از بیجاتا برین پل بود گذر او را
هست در زیر این پل آب نغولهر که بر پل مکان کند ز فضول
عاقبت غرق گردد اندر آبچونکه پل را کند خدای خراب
هرکه بر پل شود مقیم بدانسرنگون افتد اندر آن طوفان
وانکه بگذشت از خطر برهیدخوش سلامت بدار امن رسید
کامهای جهان فریبنده استرهزن میرو خواجه وبنده است
همه چو ن مرغ مانده در دامشهمه بی کام از پی کامش
چون عجوزه است ساحرۀ دنیاشده مانع ز راحت عقبی
خویشتن را بسحرها زیبامینماید بطفل و پیر و فتی
همه را کرده است سغبۀ خوداز که و از مه و ز نیک و ز بد
روی خود را نموده چون گلزاردر حقیقت بود بتراز خار
دوزخی خویش را نموده بهشتهمه را تا فنا نکرد نهشت
از هزاران یکی رهید از ویباقیان زاتشش شده لاشی
سحر دارد قوی و گیرندهکو کسی کان نشد پذیرنده
حسن او چون مسی است زر اندودزشت دانش اگرچه خوب نمود
زیر شیرینیش چه تلخهیاستکژ بود هرچه او نماید راست
مکر او را نه حد بودند کرانحیله ‌ های وی است بی پایان
بر نیاید بحیله با او کسچه زند پیش چنگ باز مگس
تو کم از روبهی و او چون شیرسوی او ز ابلهی مپوی دلیر
دامن رستمی بگیر که تابرهاند ز چنگ شیر ترا
نارت از نور شیخ کشته شودکارت از عون شیخ پیش رود
چون کنی کارها بقو ّ ت اوهرچه خواهی شود میسر تو
نکنی دفع او ب قوّ ت خودکو ره صد هزار همچو توزد
شرح لاحول را اگر دانیروشنت گردد اینکه نتوانی
که بر آئی بجهد خود باویجز بتأیید عون حضرت حی
چون شود بر تو این سخن روشننزنی دست جز بدان دامن
زور بگذاری و کنی زاریگذری از غرور و جباری
بندگی خدا کنی شب و روزدائماً از نیاز و صدق و ز سوز
غیر از این چاره ‌ ای نجوئی توجز سوی بندگی نپوئی تو
خود همان بندگی کند دفعشراند از پیش تو بصد صفعش
دفع او بندگی است نی رد وگیراز کمان تقی بر او زن تیر
مکن آنرا که نفس میخواهدطاعت افزای کو بدان کاهد
زانکه از ضد ّ ضد شود ناچیزنی تموز است آفت پائیز
نی که از گرم سرد محو شودصلح چون رو نمود جنگ رود
بندگی دان که ضد ِّّ شیطان استداروی اینچنین کری آن است
ضد ّ عصیان بود یقین طاعتضد ّ هر محن و بلا راحت
هین بدین تیغ حلق نفس ببرتا شوی بی صدف در آن یم در
تا رود از تو جهل و علم آیدعوض خشم و کینه حلم آید
چونکه شیطان رو درسد رحمانگوی ترک جهان برای جنان
امر بشکست از آن شد او شیطانهرکه او این کند همانش دان