گنج

بخش ۱۴۲ - در بیان آنکه شیطان همه را راه میزند و علف دوزخ میکند، غیر از اولیا که گرد ایشان نمیتواند گردیدن که لاغوینهم اجمعین الاعبادک منهم المخلصین. بلکه از سایۀ ایشان میگریزد که ان الشیطان لیفرمن ظل عمر. هر که در سایۀ ولی خدا پناه گرفت هم گرد او نیز نیارد گشتن. دلیل برین شخصی یک روز ابلیس را دید بر در مسجدی ایستاده پرسیدش که اینجا چه میکنی، گفت که اندرون مسجد زاهدی نماز میگزارد خواهم که از رهش ببرم، الا در پهلوش عارفی خفته است از ترس او نمیتوانم بمسجد درآمدن. و اگر او نبودی کار آن زاهد را بیک لمحه تمام میکردمی. از اینرو مصطفی علیه السلام میفرماید که نوم العالم خیر من عبادة الجاهل. پس چون خواب ایشان به از بیداری دیگران است همۀ احوال ایشان را از خیر و شر چنین باید دانستن، خوردنشان به از روزۀ دیگران باشد و خنده‌شان به از گریه و لاغشان به از جد، همچنین الی مالانهایه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۹ بیت
جز مگر بر عباد مخلص اوکز ازل صافی ‌ اند و پاک و نکو
دسترس نیست هیچ نوع او راکه نگهدارشان خود است خدا
ذکر این رفته است در قرآنکه چو حق قهر کرد بر شیطان
گفت از بهر آدمم چو چنینلعنت آمد کشم ز نسلش کین
همه را ره زنم کنم غافلگرچه باشند صالح و عاقل
غیر آن بندگان خاص تراکه پراند از ازل ز صدق و صفا
بلکه از سایه شان گریزم منهمچو کز تیر مرد بیجوشن
نی که از سایۀ عمر شیطانشد گریزان چو روبه از شیران
از همه اولیا گریزد همنامشان بشنود رود برهم
زانکه یک نور و یک گهر دارندهمه از اصل غرق دیدار ا ند
هرچه یک نان کند همه نانهاآن کنند ای پسر بدان این را
وانچه جیحون کند فرات همانمیکند بیخطا و سهو و گمان
دید شخصی بلیس را یک روزبر در مسجد ایستاده چو یوز
گفت با او چه میکنی اینجاحیله مندیش و راست گوی مرا
گفت او زاهدی است در مسجدبنماز ایستاده سخت بجد
خواهم او را که تابرم از راهلیک در جنب او یکی آگاه
هست خفته از او هراسانمزان سبب پیش رفت نتوانم
اگر آنجا نخفته بودی اوکار زاهد شدی بکام عدو
طاعتش را بدادمی بربادخویش را کردمی بدان دلشاد
لیک آن خفته مانع است مراوز چنین کار دافع است مرا
چون که در خواب دست دزد ببستنی که این خواب از آن نماز به است
پس همه کارهای مرد خداهمچنان است از صواب و خطا
سیریش به ز روزۀ خلقانبخل او به ز جود جمله جهان
خنده ‌ اش به ز گریۀ زهادجرم او به ز طاعت عباد
گر بسازد کسی ز زر طاسییا صراحی و کوزه و کاسی
یا کند مرغ و ماهی و چغزییا کند نقش زشت یا نغزی
عاقل آن جمله را یکی شمرددر بد و نیک عیب مینگرد
چونکه نارش ز عشق حق شد نوردر غم او مبین تو غیر سرور
فعل او گر ترا نماید بدنیک باشد مکن ز غفلت رد
زانکه نیک است سر بسر ذاتشنیکوی دان جیوش و رایاتش
خیر محض است در لباس بشرنکند هیچگونه میل بشر
نی گنه های خضر نزد علیمبود بهتر ز خیرهای کلیم
فعل او گر ز شرع بیرون بوددر حقیقت ز شرع افزون بود
پس سر رب معصیة میموناینچنین باشد ای لطیف درون
کشتن طفل اگرچه بود گناهنی که بر طاعتش فزود اللّه
ظاهرش کفر و باطنش ایمانصورتش درد و معنیش درمان
فعل خضرش از آن نمود تباهکه خدا اندر آن ندادش راه
لاجرم سر نهاد از دل و جانچون سر هر سه را شنید بیان
ظلم این چون ز عدل او به بودهر بدش بر نکوی او افزود
چونکه موسی بدانهمه عظمتعاجز آمد ز فهم آن حرکت
تو چه باشی و خیر و طاعت توغم و شادی و رنج و راحت تو
کن قیاس و نه بر این سر راتا بری از چنین شهان سرها
همچنین بیشمار هر بد اوهست در فایده فزون زنکو
زانکه ذاتش ز جمله ممتاز استهمه چون جغد و او چو شهباز است
جغد با باز کی بود یکسانچه زند گربه پیش شیر ژیان
قول و فعل و را ز خلق دگرفرق کن جمله را یکی مشمر
کار او را مکن قیاس بکسکی چو عنقا پرد بقاف مگس
سنگ در دست اوشود گوهرخاک گردد بدست خلقان زر
لقمه ‌ ای کو خورد شود همه نوروانچه ایشان خورند جمله غرور
زهر در کام او شکر گرددواندر ایشان شکر قذر گردد
همچو لفظ اناالحق از منصورزاد وشد پیش مردمان مشهور
لیک از آن وقت تابدین ساعتمیفرستند مردمش رحمت
هم همان لفظ آمد از فرعونچون در آن حق نداده بودش عون
سوی او لعنت است گشته رواناز زبانها ی خلق روز و شبان
زانکه حلاج اندر آن مأموربود و فرعون از خری مغرور
لاجرم سوی این رود رحمتسوی آن پیس کل دو صد لعنت
زین زبان حق سخن همیگویدزان زبان مکر نفس میروید
این کند زنده آن کند مردهاین کند صاف و آن کند در ده
این دهد تخت و آن بر درختتاین دهد سعد و آن برد بختت
این دهد جاه و آن کند در چاهآن دهد غفلت این کند آگاه
این برد چون ملک بفوق سماوان برد همچو دیو تحت ثری
همچو آب است روح آدمیانآبها گر نمایدت یکسان
لیک در ذات خویش مختلف ‌ اندیک بود همچو زهر و یک چون قند
از یکی جوشد آب صافی و پاکوز یکی آب تیرۀ گلناک
از یکی جوشد آب عذب علوموز یکی آب جهل چون ز قوم
از یکی هرچه بهتر و خوشتروز یکی هرچه نحس تر زد س ر
سبد یک پر از گل است و ثمارسبد یک پر است کژدم و مار
یک بود نار و یک بود همه نوریک بپیش آورد برد یک دور
یک دهد خار و یک دهد همه گلیک فزاید خمار و یک همه مل