بخش ۱۴۳ - در بیان آنکه بسیاران بصورت اولیا برآمدهاند و گفتار اولیا را آموخته و در حقیقت رهزناند . هرکه تمییز دارد بایشان سر فرود نیاورد، و ولی را از عدو بشناسد، چنانکه صراف زر صافی را از قلب تمییز میکند، اگرچه در صورت بهم میمانند که المؤمن کیس ممیز و در تقریر آنکه اولیا بهر صورت که خواهند مصور شوند
در تو تمییز اگر بود برهیدل خود را بهر خسی ندهی
قلبها را جدا کنی از زرشبه را کی خری بنرخ گهر
راستی راز کژ چو بشناسیتو زهر نابکار نهراسی
ترست از حق بود نه از شیطانچون عیانت شود سر پنهان
ناظر ج مله کارها گردیهم ز گرمی رهی هم از سردی
چون ترا گردد آن عنایت یارمی نبینی بجز خدا بر کار
خلق د ا نی که آلت اوینددر پی امر او همیپویند
تخته را چونکه راست خوانی تومتصرف جز او ندانی تو
در ولی و عدو و مؤمن و گبرآن تصرف چو بنگری ای حبر
شود این پیش چشم تو تعیینکه سبب را مسبب اوست یقین
گفت یزدان لکل شیئی سببغیر من نیست در سببها رب
در هه کار ازان سببها کردکاندر اسباب گم شود نامرد
لیک آن کس که تیز بین باشداو باسباب کی رهین باشد
در مسبب کند همیشه نظرنزند راه او نقوش و صور
چونکه دانست کالت اند اسبابنشود باز باب بی بواب
تیغ بی بازوئی نزد کس راجسم بی جان نرفت هیچ بپا
پس از آلت کجا هراسد اوترس و لرزش بود ز حضرت هو
چون از آتش خلیل نهراسیدشد بر او گلشن و ورا نگزید
بود درنار همچو زر خندانگشت بر وی ریاض آن نیران
همچنین چون عصا فکند کلیمگشت ثعبان نه زو ورا شد بیم
دست کرد و گرفت ح لقش راباز شد همچنانکه بود عصا
خنک او را که یافت سر رشتهپر شد انبارهاش ناکشته
بی ز دندان چو لقمه ها خایدب ی دو پا سوی بام عشق آید
بی می و بی قدح کند مستیخوش رود بی بلندی و پستی
بی دهان خندد او چو گل قهقهبی سما نور پاشد او چون مه
هر دم از نو شود دگر صورتچون تو با او رسی دهد نورت
گه شود آسمان و گاه زمینگاه گردد عزیز و گاه مهین
هرچه خواهد شود بپیش نظرگاه گردد فرشته گاه بشر
هم بود از همه نقوش بریگذر از نقش تا وصال بری
زانکه نقش وصور حجاب بودکی صور در سرای روح رود
چون لقای خدای جست کلیمگفت با او خدای فرد ع ل یم
نفس خود را بهل برون و بیابیخود اندر سرای وصل درآ
که نگنجی تو درگذر ز توئیسوی وحدت میا بنقش دوئی
تو و من نیست در جهان احدتو ممان تا رهی ز ننگ عدد
هم بگفتش بکن ز پا نعلینچون نهادی دو پای بر کونین
سوی وادی قدس کان پاکی استاینچنین آمدن ز بی باکی است
بدر آور ز پای نعلین رابرچنین صفه پابرهنه برآ
بود نعلین هستی موسیحجب وسد و مستی موسی
از خودی بگذر ار خدا جوئیبا خودی آن طرف کجا پوئی
نیستی هستی است چون نگرینیست شو تا ز هست بار خوری
هستیت پرده است و تو خود راپرده پنداشتی ز جهل و عمی
هین مبر بر خود این گمان ز خرینیک بنگر که پای یا که سری
یا تنی یا درون تن جانییا که در جان نهفته جانانی
هست در جسم تو همان و همینهر کدامین که بهتر است گزین
آن بهین را بخویش کن مقروناز چه بر کمترین شوی مفتون
چون که داری هزار گونه شجرمیدهد هر شجر بری دیگر
یک ترش میدهد یکی شیرینیک ترنج و یکی دگر همه تین
یک دهد حنظل و یکی خرمایک دهد زشت و یک دهد زیبا
تو چرا رنج بهر به نبریهر دم از میوۀ خوشش نخوری
از چه گرد درخت دون گردیبهترین را بگیر اگر مردی
چون همانی یقین که میورزیور زشت هرچه هست آن ارزی
پس بهین را گزین که به ب اشیپهلوی مه نشین که مه باشی
کشتئی در میانۀ دریاچون شود غرقه تاجر دانا
کالۀدون ترا فکند برونکند اندر بغل در مکنون
تن تو کشتی است در وی بینگونه گون کاله ها و در ثمین
مگزین تو بعکس کمتر رامفکن وقت غرقه گوهر را
در توهم دیو و هم سلیمان استنیمت از کفر و نیم از ایمان است
در نبی گفت هر دو در دل تستکفر و ایمان سرشته در گل تست
هر دو با هم چو روغن اند و چو نانگشته روغن درون نان پنهان
کفر را بین سرشته با ایمانهمچو تن کاندر اوست مسکن جان
نیم دینت برد بجانب جاهنیم کفر افکند نگون در چاه
دائماً میفزای ایمان راکم کن از کفر رغم شیطان را
کاهش کفر دان فزایش دینکفر چون نیست شد شوی ره بین
گر کنی اینچنین ولی گردیاز عطای خدا ملی گردی
چند روزه است عمر این عالمجانها هست بستۀ یک دم
از دمی زنده ای که آن باد استنیک بنگر که سست بنیاد است
زنده از باده شو مپیما باداعتمادی مکن بر این بنیاد
زنده از عشق شو نه از تن و جانتا بمانی چو عشق جاویدان
هیکل الجسم مانع حائلفارس الروح واصل جائل
تارک الجسم طالب صادقهو فی الخلق عالم حاذق
شرک الجسم خرقه اولیبلبل الروح منه فی البلوی
فی هواه یطیر طیر الروحبعد ما کان فی الفراق ینوح
روح من طارفی ریاض الوصلوصله غیر قابل للفصل
طالب الحق لایخاف الموتهو بالصدق طالب للفوت
جسمه فی مواته ینقیروحه فی قنائه یبقی