بخش ۱۴۱ - در بیان آنکه حق تعالی آدمی را جهت معرفت و عبادت خود آفرید و مقصود از هستی آدمی آن بود که و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. و چون از او این معنی نیاید عمرش بیفایده گذشته باشد. اگرچه از او کارهای دیگر آید الا او را فایده نباشد. همچنانکه شمشیر بقیمت را اگر کسی بجای میخ در دیوار زند که از اینجا کوزه بیاویزم، بیفایده باشد. زیرا بمیخی آن مصلحت برمیآید شمشیر را برای چیزی دیگر ساختهاند. اکنون چون مقصود آدمی عبادت بوده است هرکه اینجا نکرد آنجا در دوزخ بعبادت و انابت مشغول گردد.
گرچه از ما هزار کاردگرآید از صنعت و ز علم و هنر
نیست بیفایده ولی ما رابهر آن نافرید حق یارا
گر تو شمشیر و تیغ جوهر داربزنی همچو میخ در دیوار
که از این کوزه ای در آویزمهیچ از این فایده نپرهیزم
فایده است آن ولیک تیغ برانبهر جنگ است و کارزار نه آن
ز آدمی هم مراد صنعت نیستغیر صدق و نیاز و طاعت نیست
در نبی گفت انس و جن را مانافریدیم همچنین بهبا
بل برای عبادت و خدمتتا عوضتان دهد دو صد رحمت
هرکه اینجاش فوت شد طاعتقسم او بعد موت شد طاعت
دوزخ او را شود عبادتگاهتا در آنجا کند انابت و آه
زانکه مقصود حق ز خلق این بودکه عبادت کنند و خدمت وجود
چونکه اینجا نیامد آن ز ایشانآخر آنجا کنند از دل و جان
مسجد عاصیان بود دوزخهمه در وی چو مرغ اندر فخ
دایم از صدوق ربنا گوینداز بناگوش سوی حق پویند
بی ریا ذکر حق بود آنجاهمه مستغرق نماز و دعا
تا اموری که فوت شد اینجااندر آن عالم آورند بجا
تا برآید ز جمله مقصودشتا که جمله کنند معبودش
لیک اینجا بکام زود رسندکارهاشان شود بروزی چند
واندر آنجا بسالها و قروننشود کار نحسشان میمون
کار امروز کن اگر مردیور نه فردا ز نادمان گردی
هر که بر نقد زد بود عاقلهر که در نسیه ماند شد باطل
همه بر نقد میزند عاشقمیگریزد ز نسیه ها صادق
بر صوفی به است سیلی نقداز عطاهای نسیه خوش عهد
اندر این کار خوی صوفی گیرهیچ در کار دین مکن تأخیر
نسیه جویان در انتظار روندبی می و سکر در خمار روند
درد سرها کشند بیحاصلاز می نقد دائماً غافل
هرکه بر نسیه میکند تکیهدان که بر هیچ میزند بخیه
قسم عشاق نقد وقت آمدجانشان کی بنسیه آرامد
خار حالی به از گل آتی استهرکه آتی گزید شهماتی است
هرکراجز امید چیزی نیستدر ره عشق یک پشیزی نیست
هر که نومید ماند مرده اش دانتن افسرده اش ندارد جان
وانکه او را بنقد حالی هستبی می و بی قدح بود سرمست
ز انچه دارد همیشه دلشاد استاز بد و نیک عالم آزاد است
هرکه امروز کار خویش گزاردسر نفسش بریده شد بی کارد
رست ازدست دشمن خونخوارابداً گشت با خدا پادار
هر که اینجا نگشت چشمش بازماند آنجا دو چشم بسته چو باز
هرکه اینجایگاه میرد کورکور خیزد چو کور شد در گور
از زمین گندم و جو و ارزنسر برآرند همچو بچه ز زن
در شکم گر نراست نر زایدور بود ماده هم همان آید
نزند سر ز جو یقین گندمسر سر را کسی نجست ز دم
آنچنانکه زئی چنان میرینیک دان گر فقیر و گر میری
پند بگذار و بند را بگسلچون درآمد بجلوه خوب چگل
خیره شو بر جمال آن دلبرغیر وصفش مگوی چیز دگر
محو گرد اندر او گذر از خودتا رهی هم ز نیک و هم از بد
جان تو زان جمال مالامالچون شود وارهی ز رنج و ملال
بعد از آن جویدت ز جان جنتاز تو یابند حوریان زینت
تو شوی مغز و جمله هستی پوستمی نگردی جدا ز حضرت دوست
دست بردست زن کنون چو بهمگشته ایم از صفا همه همدم
همه یکدل شده در این مجلسهمه گشته بهمدگر مونس
هیچ اندر میان نفاق نماندغیر یاری و اتفاق نماند
همه یک بوده ایم از ازالزان کنونیم غرق در یک حال
با همابیگمان هما پردزاغ با طوطیان کجا پرد
چون همایم یقین همایانندهمچو من زاده جمله ز انج ا یند
همه چون یک بدیم اندر اصلبازهم یک شویم حالت وصل
همگان بر مثال تاب خوریمگر بصورت اسیر خواب و خوریم
مغز مائیم و باقیان همه پوستجمله بیگانه ما یگانه و دوست
کس چه داند که ما چه مرغانیمدر کدامین دیار پرانیم
جانهای لطیف را جانیملیک زیر قباب پنهانیم
در تن ذره همچو خورشیدیمسرفشا نان ز ذوق چو بیدیم
غیر دنیا دو صد جهان داریمهمه در لامکان جهانداریم
ملک و رحهاست لشکر ماهمه صف بسته گرد پیکر ما
جا چه باشد که جمله بیجائیمزیر جسم چو کاه دریائیم
دم عیسی خجل از این دم ماهمچو موجی است عشق ازیم ما
گر رسیدی بخضر ما موسیپر بینداختی چو طاووسی
در پی خضر کی دویدی اوخضر ما را اگر بدیدی او
بلکه بر خضر اگر شدی پیداخضر گشتی ز عشق او شیدا
خضر ما کیست شمس چرخ هممآنکه بد واصل و گزین ز قدم
بی حجابیش خضر اگر دیدیپی او همچو سایه گردیدی
صحبتش را بعشق بگزیدیغیر او را بهیچ نخریدی
دست بالای دست دان یارارو برابر بکس منه ما را
تا که گردی ز ما تو برخوردارهیچ ما را زسلک کس مشمار
گرد ما گرد تا خبیر شویبر سر سروران امیر شوی
شیر شیران خور ار ز شیرانیسوی ما آ گر از دلیرانی
نام کس را مبر در این حضرتتا نمانی تو دور از رحمت
چونکه از ما شدی ز غیر مگوغیر ما را بهیچ نوع مجو
غیرت اولیا بود بیحدبحذر باش تا نگردی رد
کل بدی شان سپار خود را توترک کن پیششان خرد را تو
دم مزن در حضور آن مردانتا نگردی ز هجر سرگردان
پیش ایشان مگو ز علم و هنربچنان جای جز نیاز مبر
چونکه بردی نیاز راز بریدمبدم بیقدح شراب خوری
همچو ایشان شوی در آخر کارگر پذیری نصیحتم ای یار
رنگ گیر اندک اندک از ایشانمهل از رنگ خویش نام و نشان
زان همیگیر و زین همیاندازپر از آن شو و زین همیپرداز
تا شوی سر بسر از ایشان پرهمچو قطره که در صدف شد در
باغبانی بشاخ زردآلومیکند وصل شاخ قیسی او
بمرور آن درخت زردآلومیدهد بار قیسیش نیکو
بعد از آن خواه از این درخت ببرخواه از آن فرق نیست در دو ثمر
این همان است و آن همین ببهازانکه گشتند هر دو یک بصفا
همچنین شیخ در تو برتابدآن قدر کاندرونت برتابد
توئی تو از او شود فانیکندت جان پاک ربانی
آخر کار عین او گردیکند او با تو این جوامردی
نارت از تاب شیخ نور شودعوض رنج و غم سرور شود
چون مسیحت کند سراسر جانبر فراز سما شوی گردان
هرچه خواهی شود بعون خداچون برآری دو دست خود بدعا
دو جهان را کنی چو درجی طیهمه از تو شوند تازه وحی
بدهی جان نو تو جانها راهم رهانی زغم روانها را
قدرت ایزدت شود مقدورهر که بر تو زند شود مقهور
ور نباشد ترا چنان دولتکه بری ز اولیا چنین رحمت
گیر عزلت ز خلق و طاعت کنترک نفس و هوی و راحت کن
روزها روزه باش و شب بنمازبسوی خورد و خواب کمتر تاز
هیچ کام و مراد نفس مدههرچه بدتر کنی بوی آن به
تا نمیرد مدار از وی دستمشو ایمن گرچه گردد پست
تا که او زنده است خایف باشدشمن جان تست خفیه و فاش
گر نماید چومرده خود را اوتا بمکر و حیل رهد از تو
هیچ باور مکن قویش افشاردائماً در شکنجه اش میدار
تا نبری سرش بتیغ جهادنشوی از بلای او آزاد
که بسی طالبان حق را اوبرد از راه و کرد غرقه بجو
همه در جوی این جهان ماندندغیر عشاق کان طرف راندند
دست او بر همه دراز آمدزو نصیب همه گداز آمد