گنج

بخش ۳۸ - در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون

بهر جا وصل از دوری نکوتربجز یک جا که مهجوری نکوتر
رهد عطشان ز مردن آب خوردنبجز یک جا که بهتر تشنه مردن
چه جا آنجا که یار آید ز در بازبرای آنکه بر دشمن کند ناز
ز یاران رنج به کاو بر تن آیدکه بهر گوشمال دشمن آید
غذا به گر خورم از پهلوی خویشکز آن گسترده خوان بهر بداندیش
به ار خون جگر باشد به جاممکه ریزد ساغر غیری به کامم
ز شبهای سیه چندان نسوزمکه شمع از آتش غیری فروزم
ولی غیرت هم از راهی نه نیکوستکدام است آنکه بربندیم بر دوست
چو آمد یار خوش بر روی اوباشبه رغم هر که خواهد باش گو باش
به کام تشنه وانگه آب حیوانهلاک آن دل کز او برگیری آسان
به ساغر کوثر و دلدار ساقیحرام آن قطره‌ای کاو مانده باقی
چو عمر رفته را بخت آورد بازاز آن بدبخت‌تر کو کورد باز
ز شیرین کوهکن را جام لبریزبهانه گو شکر گو باش پرویز
به کوه این نامراد سنگ فرسایبه نقش پای شیرین چشم تر سای
ز درد جان گداز و آه دل سوزز شب روزش بتر بودی شب از روز
همه شب از غم جانان نخفتیخیالش پیش چشم آورده گفتی
که او از یاد ناشادم نرفتهز چشم ار رفته از یادم نرفته
ز جان از تاب زلفم تاب بردهز چشم ار چشم مستم خواب برده
نگفتی چون برفتم کیم از نازنگفتم عمر رفته نایدم باز
نگفتی با وفا طبعم قرین استنگفتم عادت بختم نه این است
نگفتی گشت خواهم آشنامننگفتم راست است اما نه بامن
نگفتی دل ستانم جانت بخشمنگفتی این نبخشی و آنت بخشم
نگفتی راز تو با کس نگویمنگفتم گویی اما پیش رویم
نگفتی خسروان از من به تابندنگفتم ره نشینان تا چه یابند
نگفتی یکدلم با ره نشیناننگفتم پیش آنان وای اینان
نکردی آنچه نیرنگت بیاراستبیا تا آنچه گفتم بنگری راست
به وصل خود نگشتی رهنمونمبیا بنگر که از هجر تو چونم
چو بنشستی به دلخواهی به پیشمبیا بنگر به دلخواهی خویشم
ببین از درد هجرم در تب و تابز چشم و دل درون آتش و آب
مرا گفتی چو دل در عشق بندیدهد عشقت به آخر سر بلندی
بلندی داده عشق ارجمندمولی تنها به این کوه بلندم
مرا از بهر سختی آفریدندنخست این جامه را بر تن بریدند
شدم چون از بر مادر به استادسر و کارم به سنگ افتاد و پولاد
همی بر سختیم سختی فزودندبه بدبختیم بدبختی فزودند
بدان سختی چو لختی چاره کردمز آهن رخنه‌ها در خاره کردم
فتادم با دلی سنگین سر و کارکه آسان کرد پیشم هر چه دشوار
کجا آهن که با این سخت جانماگر کوشم در او راهی ندانم
بسی خارا به آهن سوده کردماز این خارا روان فرسوده کردم
نگارا وقت دمسازیست بازآمرا هنگام جانبازیست بازآ
که از جان طاقت از تن تاب رفتهدر این جو مانده ماهی آب رفته
بر این کهسار تاب ای ماهتابمفرو نارفته از کوه آفتابم
همی ترسم که ای جان جهانمنیایی ور رود بر باد جانم
گر از جان دادنم بیمی‌ست زان استکه جان بهر نثار دلستان است
به سختی با اجل زان می‌ستیزمکه باز آیی و جان بر پات ریزم
به هجران سخت باشد زندگانیبه امید تو کردم سخت جانی
اجل را می‌دهم هر دم فریبیمگر یابم ز دیدارت نصیبی
به حیلت روزگاری می‌گذارمکه جان در پای دلداری سپارم
چه بودی طالعم دمساز گشتیکه جان رفته از تن بازگشتی
زمانی روی گلگون کن بدین سویز گردش بخت را گلگونه کن روی
براین کوه ار شدی آن برق رفتارچو برقی کاو فرود آید ز کهسار
وگر از نعل او فرسودی این کوهز من برخاستی این کوه اندوه
نمی گویم کزین کارم نفور استبه کار سخت همدستی ضرور است
گرم همدست سازی پای گلگونکنم این کوه را یک لحظه هامون
خیالت گرچه‌ ای بیگانه کیشمنخست آمد به همدستی خویشم
ولی چندان فریب و ناز داردکه از شوخی ز کارم باز دارد
چنین می‌گفت و خون دیده باراناز آن کهسار چون سیل بهاران
زمانی دیده بست و بیخود افتادچو دید آن دم که از هم دیده بگشاد
به نام ایزد یکی دشت از غزالانهمه بالا بلندان خردسالان
همه در زیر چتر از تابش خورچو تاووسان چتر آورده بر سر
در فردوس را گفتی گشادندکه آن حورا وشان بیرون فتادند
همه صید افکنان در راه و بیراهکمند زلفشان بر گردن ماه
همه گلچهرگان با زلف پرچیناز ایشان دشت چون دامان گلچین
سگ افکن در پی آهو به هر سوهمه در پویه چون سگ دیده آهو
ز مژگان چنگل شاهین گشادهچو شاهین در پی کبکان فتاده
شراب لاله گونشان در پیالههمه صحرا تو گفتی رسته لاله
زمین از رویشان همچون گلستانهوا از مویشان چون سنبلستان
بت گلگون سوار اندر میانهروان را آرزو دل را بهانه
ز مژگان رخنه کن در خانهٔ دلز صورت شعله زن در خانه زین
خرد زنجیری زلف بلندشسر زنجیر مویان در کمندش
قمر از پیشکاران جمالشجنون از دستیاران خیالش
بلا را دیده بر فرمان بالاشاجل را گوش بر حکم تقاضاش
نگاه فتنه بر چشمان مستشفلک را دست بیرحمی به دستش
دل آشوبی ز همکاران مویشجهانسوزی ز همدستان خویش
شه از گنج گهر او را خریدارفقیر از آه شبگیرش طلبکار
به آن از زلف طوق بندگی نهبه این از لب شراب زندگی ده
چو چشم افتاد بر وی کوهکن راهمی مالید چشم خویشتن را
به خود می‌گفت کاین آن سرونازستکه شاهان را به وصل او نیاز است ؟
که شد سوی گدایان رهنمونشکه ره بنمود سوی بیستونش ؟
کدام استاد این افسونگری کرد ؟که این افسون به کار آن پری کرد ؟
که راهش زد که اندر راهش آورد ؟به من چون دولت ناگاهش آورد ؟
کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟که ماه آسمان افکند بر خاک ؟
مگر راه سپهر خویش داردکه ره بر این بلندی پیش دارد
در این بد کآمد از آن دلفریبانبتی چون سوی رنجوران طبیبان
پی آگاهی فرهاد مسکینفرستادش مگر بانوی شیرین
سخنهایی که بود از بیش و کم گفتبرهمن را ز آهنگ صنم گفت
حدیث نامهٔ شاه جهان راجواب نامهٔ سرو روان را
گر از خود یا از آن شیرین دهن گفتتمامی را به گوش کوهکن گفت
از آن گفت و شنو بیچاره فرهادبه جایی شد که چشم کس مبیناد
تنش گفتی ز بس تاب و تب آوردنثار پای گلگون بر لب آورد
چو سیلاب از سر کوه آن یگانهبه استقبال شیرین شد روانه
شکر لب یافت اندر نیمه راهشبه سد شیرینی آمد عذر خواهش
به کوه آمد نگار لاله رخسارچو خورشیدی که او تابد به کهسار
رسید آنجا که مرد آهنین دستبه کوه آن نقشهای طرفه بر بست
رسید آنجا که عشق سخت بازوبه کوه افکنده بد غارت به نیرو
شده سد پاره کوه از عشق پر زوربدانسان کز تجلی سینه طور
چو پیش آمد رواقی دید عالیکه کردش دست عشق از سنگ خالی
شکسته طاق چرخ دیر بنیادبه زیرش طاق دیگر بسته فرهاد
همی شد تا به سنگی شد مقابلکه بر تمثال آن شیرین شمایل
بگفت این سینهٔ فرهاد زار استکه در وی نقش شیرین آشکار است
به زلف خویش دستی زد پریوشنگشت از حال خود آن نقش دلکش
از آنجا یافت کان تمثال خویش استکه احوالش نه چون احوال خویش است
و یا استاد چینی کرده نیرنگیکی آیینه بنموده‌ست از سنگ
تبسم را درون سینه ره دادبه صنعت پیشه مزد از یک نگه داد
به شوخی گفت کای مرد هنرورتو گویی بوده شیرینت برابر
مرا خود یک نظر افزون ندیدیچسان این صورت دلکش کشیدی
اگر گویم هنر بود این هنر نیستچنین تمثال کار یک نظر نیست
بگفت آن یک نظر از چشم دل بوداز آنش دست هجران محو ننمود
چو دیدم بر رخت از دیدهٔ دلاز آن دارم شب و روزت مقابل
بگفت این نقش بد گو را بهانه‌ستبه بی پروایی شیرین بهانه‌ست
همی گوید که آن کاین نقش بسته‌ستچو دل شیرین به پهلویش نشسته‌ست
که کس نادیده نقش کس نپرداختوگر پرداخت چو اصلش کجا ساخت
بگفتا داند این کاندیشد این رازکه این صورت که بر مه زیبدش ناز
برهر کس که جای از ناز داردز بس شوخی زکارش باز دارد
دلی از سنگ باید جانی از رویکه پردازد به سنگ و تیشه زین روی
چو شیرینش چنین بی خویشتن دیدبه بیهوشی صلاح کوهکن دید
بگفتا بایدش جامی که پیمودبه مستی چند حرفی گفت و بشنود
اگر حرفی زند مستی بهانه‌ستتوان گفت او به بد مستی نشانه‌ست
وزین غافل که عاشق چون شود مستلب از اسرار عشقش چون توان بست
مگر می‌خواست وصف نوگل خویشعیان تر بشنود از بلبل خویش
به دور آمد شرابی چون دل پاکروان افروز دور از هر هوسناک
میی سرمایه عشق جوانیکمین تعریفش آب زندگانی
به صافی چون عذار دلنوازانبه تلخی روزگار عشقبازان
سراپا حکمت و آداب گشتهفلاتونی‌ست در خم آب گشته
ادبها دیده از خردی زدهقانشده در خورد بزم پادشاهان
نخست آن مه به لعل آلوده یاقوتنمود از لعل تر یاقوت را قوت
از آن رو جام می جان پرور آمدکه روزی بر لب آن دلبر آمد
چو جام از لعل او شد شکر آلودبه آن تلخی کش ایام پیمود
چو جوش باده هوش از دل ربودشکه چندان گشت آشوبی که بودش
جنون کش با خرد گرگ آشتی بودچو فرصت یافت بر وی دست بگشود
که بیرون شو ز سرکاین خانهٔ ماستنیاید صحبت عقل و جنون راست
خرد عشق و جنون را دید همدستاز آن هنگامه رخت خویش بر بست
ادب را رفت گستاخی به سر نیزکه گستاخی‌ست جا ننگ است برخیز
حجاب این کشمکش چون دید شد راستبه او کس تا نگوید خیز برخاست
خرد با پیشکاران تا برون راندجنون با دستیاران در درون ماند
حجاب عقل رفت و جای آن بودحجاب عشق بر جا همچنان بود
حجاب عشق اگر از پیش خیزدبه مردی کاب مردان را بریزد
چه غم گر عشق داور پرده رو نیستکه خورشید است و چشم بد بر او نیست
ولی عشقی که نبود پرده‌اش پیشزیان بیند هم از چشم بد خویش
که عاشق چون نظر پرورده نبودهمان بهتر که او بی‌پرده نبود
چو آتش عاشق آنگه رخ برافروختکه اول خویش و آنگه پرده را سوخت
از آتش سوختن از پرده پیش استکه او خود پردهٔ سیمای خویش است
چو شیرین کوهکن را پرده در دیدبه شیرینی از او در پرده پرسید
که ای چینی نسب مرد هنرمندبه چین با کیستت خویشی و پیوند
در آن شهری ز تخم سر بلندانو یا از خاندان مستمندان
تو با فرهنگ و رای مهترانینپندارم که تخم کهترانی
نخستین روز کت پرسیدم از بومنگردید از نژادت هیچ معلوم
همی خواهم که دست از شرم شویینژاد خویشتن با من بگویی
دگر گفتش تو گویی بت پرستیکت اندر بت تراشی هست دستی
بسی نقش است در این کوه خارانباشد همچو این صورت دل آرا
بدو فرهاد گفت آری چنین استز چینم بت پرستی کار چین است
تو ای بت‌گر به چین منزل گزینیبه غیر از بت پرستی می نبینی
چنین می رفت در اندیشهٔ منکز اول روز دانی پیشهٔ من
ولی معذوری ای سرو سمن ساکه یک سرداری و سد گونه سودا
صنم ازناز دستی برد بر رویبه سد ناز و کرشمه گفت با اوی
که ای از تیشه رکش کلک مانیترا بینم به مزدوران نمانی
غریبی پیشه ور از کارفرماز سودای زر و نه فکر کالا
اگر روی زمین گردد پر از درترا بینم که چشم دل بود پر
همه گوهر ز نوک تیشه دارینخواهی زر چه در اندیشه داری
چنین بی‌مزد این زحمت کشیدنمرا بار آورد خجلت کشیدن
کشی رنج و هوای زر نداریاگر رنج دو روزه بود باری
کرا داری بگو در کشور خویشکه نه داری سر او نه سر خویش
به حق آشنایی ها که پیشمسراسر شرح ده احوال خویشم
از این گفتار فرهاد هنرمندبه خود پیچد و خامش ماند یکچند
وزان پس شرح غم با نازنین گفتچنین شیرین نگفت اما چنین گفت
که ای لعلت زبانم برده از کارزبانت بازم آورده به گفتار
چه می‌پرسی که تاب گفتنم نیستوگرچه هم دل بنهفتنم نیست
شنیدم ای نگار لاله رخساردلی داری غمین جانی پرآزار
گلت پژمرده و طبعت فسرده‌ستکه سودا در مزاجت راه برده‌ست
به حیلت کوه و صحرا می‌سپاریکه یک دم خاطری مشغول داری
چه باید بر سر غم غم نهادنبه فکر غم کشی چون من فتادن
به چنگ و باده ده خود را شکیبینه از درد دل چون من غریبی
ولی گویم به پیشت مشکل خویشبه امیدی که بگشایی دل خویش
مگو از غم، ره غم چون توان بستکه می گویند خون با خون توان بست
نگویم کز غمم آزاد سازیکه از غم خاطر خود شاد سازی
بدان ای گل عذار مه جبینمکه من شهزادهٔ اقلیم چینم
من از چینم همه چین بت پرستندچو من یک تن ز دام بت نرستند
مرا مادر پدر بودند خرسندز هر کام از جهان الا ز فرزند
پدر گفته‌ست روزی با برهمنکه گر بت سازدم این دیده روشن
به فرزندی نماید سرفرازممر او را خادم بت خانه سازم
چنان گفت و چنان گشت و چنان کردمرا شش ساله در بتخانه آورد
یکی بتگر در آنجا رشک آذرمرا افتاد خو با مرد بتگر
چو بت می کردم از جان خدمت اوکه بد میل دلم با صنعت او
از آن خدمت روان او برافروختهر آن صنعت که بودش با من آموخت
برهمن بت تراشی داد یادمبماند آن خوی طفلی در نهادم
چو از چشم محبت سوی من دیدچنان گشتم که استادم پسندید
بتی باری به سنگی نقش بستمربود آن بت عنان دل ز دستم
شب و روزم سر اندر پای او بودسرم پیوسته پر سودای او بود
بسی گشتم که او را زنده بینمبه جان آن گوهر ارزنده بینم
ندیدم در همه چین همچو اوییشدم شیدایی و آشفته خویی
از آن آشوب بی اندازه منهمه چین گشت پرآوازه من
همه گفتند شادان نیک بختیزباغ خسروی خرم درختی
کش اول بت می صورت چشاندبه معنی بازش از صورت کشاند
همه بامن نیاز آغاز کردندمرا از همگنان ممتاز کردند
برهمن چون مرا بی خویشتن دیدمرا همچون صنم خود را شمن دید
من از سودای بت ز آنگونه گشتهکه فرش بت پرستی در نوشته
هجوم خلق و عشق بت چنان کردکه دورم عاقبت از خانمان کرد
سفر کردم ز صورت سوی معنیترا دیدم بدیدم روی معنی
چه بودی باز چشمش بازگشتیهم از صورت به معنی بازگشتی
وصال از دیدهٔ جانت گشاده‌ستترا نیز اینچنین کاری فتاده‌ست
هوس‌های دل دیوانه توهمه بت بوده در بتخانهٔ تو
خیال منصب و ملک و زن ومالهوای عزت و سلمن و اقبال
هنرهایی که بود آخر و بالتسراسر نقص می‌دیدی کمالت
همه چون بت پرستی‌های خامهسیاه از وی چو بختت روی نامه
چو با عشق بتان افتاد کارتشرابی شد پی دفع خمارت
ز صورت های بی معنی رمیدیچنان دیدی که در معنی رسیدی
بسی از سخت گوییهای اغیاربه سنگ و آهن افتادت سر و کار
بسی آه نفس را گرم کردیکه تا سنگین دلی را نرم کردی
بر دلها بسی رفتی به زاریکه نقش مهر بر سنگی نگاری
جفاها دیدی از بیگانه و خویشز جور دلبر و کین بداندیش
که گردیدی و سنجیدی کنونشفزودن دیدی زکوه بیستونش
لبی دیدی که از شیرین کلامیشکر را داده فتوا بر حرامی
رخی دیدی که خورشید سحر تابچو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب
بدیدی مویی آتش پرور عشقهزاران خسرو اندر چنبر عشق
قدی دیدی خرام آهو زشمشادبه رعنایی غلامش سرو آزاد
تذروی دیدی از وی باغ رنگینخضاب چنگلش از خون شاهین
غزالی دیدی از وی دشت را زیبو زو بر پهلوی شیران سد آسیب
بهشتی دیدی از وی کلبه معمورسرا پا رشک غلمان ، غیرت حور
اگرچه آن هم از صورت اثر داشتولیکن ره بمعنی بیشتر داشت
اگرچه نقش آن صورت زدت راهولی جانت ز معنی بود آگاه
ترا گر نی دل و گردیده بودیچو فرهادش به معنی دیده بودی
برو شکری کن ار دردی رسیدتکه آخر چاره از مردی رسیدت
که معنی‌های مردم صورت اوستجنون سرمست جام حیرت اوست
هر آن معنی که صورت را مقابلکجا بند صور بگشاید از دل
چو بحر معنی آید در تلاطمشود این صورت معنی در او گم
در این معنی کسی کاو را نه دعوی‌ستیقین داند که صورت عین معنی‌ست
به نام خالق پیدا و پنهانکه پیدا و نهان داند به یکسان
در گنج سخن را می‌کنم بازجهان پر سازم از درهای ممتاز
حدیثی را که وحشی کرده عنوانوصالش نیز ناورده به پایان
به توفیق خداوند یگانهبه پایان آرم آن شیرین فسانه
که کس انجام آن نشیند از کسکه در ضمن سخن گفتندشان بس
حکایتها میان آن دو رفته‌ستکه نه آن دیده کس ، نی آن شنفته‌ست
شبی در خواب فرهاد آن به من گفتکه چشمم زیر کوه بیستون خفت
که آن افسانه کس نشنیده از کسکه من خواهم که بنیوشند از این پس
ز وحشی دید یاری روی یاریوصالش داشت از یاری به کاری
بسی در معانی هردو سفتندبه مقداری که بد مقدور ، گفتند
به نام خسرو و فرهاد و شیرینبیان عشق را بستند آیین
ولی ز آن قصه چیزی بود باقیکه پرشد ساغر هر دو ز ساقی
ز دور جام مردافکن فتادندسخن از لب ، ز کف خامه نهادند
شدند اندر هوای وصل جانانبه گیتی یادگاری ماند از آنان
کنون آن خامه در دست من افتادکه آرد قصه‌ای شیرین ز فرهاد
چو شرح حال خود را کوهکن گفتندانی پاسخش چون زان دهن گفت
وصال اینجا سخن را بس نموده‌ستنقاب از چهرهٔ جان بس نموده‌ست
ز صابر بشنو آن پاسخ که او دادکه بس کام از لبش زان گفتگو داد