بخش ۳۹ - پاسخ دادن شیرین فرهاد را
چو از فرهاد، شیرین قصه بشنیدز زیر لب به سان غنچه خندید
که حالی یافتم ، داری چه اندوهکه از دست تو مینالد دل کوه
ز دستت بیستون آمد به فریادکه ای شیرین فغان از دست فرهاد
چو نامم از ندایت کوه بنشیندبه آواز صدا همچون تو نالید
مرا آگاهی از درد دلت دادمخور غم کاخر از من دل کنی شاد
به هجرم خون اگر خوردی، زیان نیستز وصلم حاصلت جز قوت جان نیست
ز هجرم داد عشق از گوشمالتدهد می اینک از جام وصالت
شب تاریک هجرانت سرآیدمهت با مهر تر از اختر آید
ز تمثالی که در این کوه بستیدل ناشاد شیرین را شکستی
تو اندر بت تراشی بودی استادندانستی در اینجا باید استاد
بیا انصاف ده بر سنگ خارهچنین بندند نقش ماهپاره
کجا کی روی من دیدی که بر سنگزدی نقشم چنین ای مرد فرهنگ
به چشم مستم آری نگاهیبنشناسی سفیدی از سیاهی
همی بینی از این برگشته مژگانبه سینه خنجر و در دیده پیکان
وگر بر ابرویم پیوسته بینیز تیرش پیکر جان خسته بینی
چو رویم ز آتش می برفروزدز برقی خرمن سد جان بسوزد
ز لعلم گر بیارد با تو گفتارچه دریای کزو آری پدیدار
به رویت در نه زانسان تنگ بستهکه بین خندهای زان همچو پسته
جمالی را که یزدان آفریدهستبدین خوبی که چشم کس ندیدهست
تو نتوانی به کلک و تیشه سازیبدین صنعتگری گردن فرازی
به رویم گر توانی نیک دیدنببین تا نیک بتوانی کشیدن
به یک دیدن چه دریابی ز رویمبجز ماندن به قید تار مویم
برای آن که در صنعت شوی فردبه رویم بایدت چندین نظر کرد
حواست را بدین خدمت سپردنز لوح دل غبار غیر بردن
نمودن آینه ی دل ازهوس پاککه نقشم را تواند کردن ادراک
چو زنگ از آینه ی خود پاک سازیدر آن نقش مرا ادراک سازی
چو در آیینه ات نقش جمالمدر آمد کش چنان نقش مثالم
چو فرهاد این سخن ز آن ماه بشنیدبرآورد از درون آهی و نالید
که من ز اول نظر کن روی دیدمبه آخر پایهٔ حیرت رسیدم
به موی تو که در روی تو حیرانشدم از غمزه آن چشم فتان
ز بالایت به پا دیدم قیامتنمودم زان قیامت جای قامت
ز ابرویت شدم از عالمی طاقز رویت بر جمالت سخت مشتاق
ز مژگانت که زخمش بر جگر بودبه وصف ازبخت من بر گشته تر بود
به دل سد زخم کاری بیش دارمولی سد چشم یاری پیش دارم
از آن خالی که چشمت را به دنبالبود ، گشتهست دیگرگون مرا حال
ز خندان پستهات از هوش رفتمسخنگو آمدم، خاموش رفتم
ز زلف بستهٔ زنجیر ماندمبه زنجیر تو چون نخجیر ماندم
ز شوق گردنت از سر گذشتمبه سر سیل از دو چشم تر گذشتم
گرفته گردنت در عشوه کردنبه شوخی خون سد بی دل به گردن
از این دستان سرانگشتان نجویمفرو بردی ز دستت بین که چونم
تنت سیم است یا مرمر ندانمندیده وصفی از وی چون توانم
اگر پستان و گر نافی ترا هستندیده نقشی از وی کی توان بست
به زیر ناف اگر داری میانیندانم تا ز او آرم نشانی
اگر چیز دگر در آن میان هستنه من دانم نه خسرو تا جهان هست
به گلگونت دوبار این روی دیدمکه تمثالت به آن آیین کشیدم
چو نپسندیدی آن تمثال از منمپوشان از من این روی چو گلشن
مگر این خدمت از من خوش برآیدبه کامم آبی از آتش برآید
چو شیرین این سخنها کرد از او گوشبرون رفتش قرار از دل ، ز سر هوش
زمانی در شگفت از آن بیان ماندجوابی بودش اما در دهان ماند
پس از اندیشهٔ بسیار خندانز ناز آورد گلگون را به جولان
به ابرویش اشارت کرد کای یاربیا همراه من تا طرف گلزار
بیا تا با تو بنشینم زمانیبگویم با تو شیرین داستانی
بیا آیینهای نه پیش رویمببر تمثال رخسار نکویم
بیا تا از لبت بخشم شرابیکه از دورش چنین مست و خرابی
بیا تا بر رخت آرم نگاهیکه در کیش وفا نبود گناهی
بیا تا ساغری نوشیم با همبه مستی یک نفس جوشیم با هم
بیا تا مزد خدمتهات بخشمیکی پیمانه زین لبهات بخشم
که تا باشی ز مستی برنیاییبه فکر ساغر دیگر نیایی
پس آنکه گفت ساقی را که بامابیا و همره آور جام صهبا
که از غم تو گلم افسرده گشتهستدلم از دست خسرو مرده گشتهست
پس از این گفت گلگون را عنان دادبه دنبالش دوان فرهاد چون باد
به هر جایی که گلگون پا نهادیرخ از یاریش او بر جا نهادی
چنین میرفت تا خوش مرغزاریکه با سد گل نبودش رسته خاری
گل و سبزه ز بس انبوه گشتهنهان در زیر سبزه کوه گشته
روان از چشمههایش آب روشنعیان در آب روشن عکس گلشن
غزلخوان بلبلان بر شاخسارشبه سرخیمه ز ابر نوبهارش
به خاک دشت بس بنشسته ژالهدمیده لاله چون پر می پیاله
ز خوشه همچو پروین تارم تاکخیال همسری داده به افلاک
دل شیرین در آنجا گشت نازلفرود آمد ز گلگون از پیدل
به فرش سبزه چون گلزار بنشستبه فکر کار آن افکار بنشست