گنج

بخش ۳۷ - در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۳۷ بیت
که از ما آفرین بر آن خداوندکه نبد در خداوندیش مانند
خداوندی که هست آورد از نیستجز او از نیست هست آور، دگر کیست
سپهر از وی بلند و خاک از او پستبلند و پست را او می‌کند هست
یکی را طبع آتشناک داده‌ستیکی را مسکنت چون خاک داده‌ست
یکی را بار نه کرد و قوی دستیکی را بارکش فرمود و پا بست
یکی را گفت رو آتش بر افروزیکی را گفت چون خاشاک می‌سوز
یکی را توتی شهد و شکر کردیکی را قوت دل خون جگر کرد
به خسرو داد مغروری که می‌تازبه شیرین داد مسکینی که می‌ساز
به خسرو هر چه خواهی گفت میگویبه شیرین هر چه جوید گفت میجوی
کرم گستر خدیوا، سرفرازاعدالت پرورا، مسکین نوازا
زهی هر کام از اختر جسته دیدهشکر را رام و شیرین را رمیده
رسید آن نامه یعنی خنجر تیزرسید آن نامه یعنی تیغ خون ریز
روان افروخت اما همچو آذرجگر پرورد لیکن همچو خنجر
نمود آن ناوک زهر آب دادهبه دل از آنچه می‌جستی زیاده
اثر چندان که می‌جویی فزون‌ترجگر چندان که خواهی غرق خون‌تر
ز بی‌انصافی شاهم به فریادکزین سان بسته شیرین را به فرهاد
ز بیم آن شهم درتهمت افکندکه بر شکر زند لعلم شکر خند
زدی طعنم که گر مسکین نوازیچرا با بی دلی چون من نسازی
تو شاهی پادشاهان ارجمندندنیاز عشق برخود چون پسندند
تو نازک طبع و شیرین آتشین خویبه هم کی سر کنند آن طبع و این خوی
به یک تلخی که از شیرین چشیدیبه درد خود ز شکر چاره دیدی
ترا جز کامرانی خو نباشدچو شکر هست گو شیرین نباشد
چرا تلخی ز شیرین بایدت بردچو شیرینی ز شکر می‌توان خورد
دگر فرمود شه کز رشک شکرچو شیرین داشتی جانی بر آذر
چرا بد نام کردی خویشتن رابه یاری بر گزیدی کوهکن را
شکر دور از تو چندانی نداردکه شیرینش به انسانی شمارد
چه جای آن که بی انصافی آرمچنین هم سنگ مردانش شمارم
تو نیز ای شه به بد کس را مکن یادمیالا خویش را در طعن فرهاد
مبین نادیده مردم را به خواریکه دور است از طریق شهریاری
چه کارت با گدای گوشه‌گیریستمکش خسته‌ای، زاری، فقیری
اسیر محنت درد جهانیبلای آسمانی را نشانی
ز سختیهای دوران خورده نیرنگفتاده کار او با تیشه و سنگ
به دست آورده با سد گونه تشویشلب نانی به زور بازوی خویش
نه جسته خاطرش دلجویی کسنه اندر گفته‌اش بدگویی کس
قرار زحمت ما داده بر خویشاگر بگذاردش طعن بد اندیش
ز سختیهای سنگین نیست آزارمگر از سخت گوییهای اغیار
مگر با هر که فرماید کسی کارنهانی با ویش گرم است بازار
مگر از کارفرما گر به مزدوررود لطفی ز تهمت نیست معذور
اگر چه با کسی کاری ندارمکه بر ناکرده سوگندی بیارم
ولیکن ز آنچه در مکنون شاه استخدا داند که شیرین بی‌گناه است
مرا مشمول تهمت سازی این شاهکه با اغیار پردازی به دلخواه
مگر بی تهمت آزادی نیابیدلی نا کرده خون شادی نیابی
مگر تا زهر در کامی نریزیبه عشرت باده در جامی نریزی
و گر افسوس شیرین خورده بودیغم ناموس شیرین خورده بودی
مکن شاها مخور افسوس شیرینمفرما تلخ بر خود عیش شیرین
مخور چندین غم شیرین نبایدکه درعیش تو نقصانی در آید
ترا پروای شیرین اینقدر نیستاز اینها جز تمنای شکر نیست
چه بر من ترسی ازبدنامی ای شاهکزین ره دیگران را داده‌ای راه
ز رسوایی کسی را کی گزند استچو طبع شه چنین رسوا پسند است
چرا رسوایی خود را نجویمکه پیش شه فزاید آبرویم
مگرنه دیگران را این هنر بودکه هر دم آبروشان بیشتر بود
مرا دامان بحمدالله پاک استز حرف عیب جویانم چه باک است
ز خسرو بهتری اندر جهان کوز من کامی که دیدی باز برگو
چه افسونهای شیرین کار بردیکه از حلوای شیرینم نخوردی
چو راه دل نزد افسون شاهمکه خواهد بردن از افسون ز راهم
اگر شیرین ز افسون نرم گشتیکجا بازار شکر گرم گشتی
اگر گشتی ز دامان آتشم تیزز من کی سرد گشتی مهر پرویز
اگر درمن هوس را راه بودیکمینه شکر گویم شاه بودی
هوس دشمن شدم روزم سیه گشتوفا جستم چنین کاری تبه گشت
فریب هر هوسناکی بخوردمکه خسرو از هوسناکان شمردم
تو خود را پاس دار از حرف بدگوچو خود بهتر شدی درمان من جو
چو خوش با یار گفت آن رند سرمستکه از مستی فتاد و شیشه بشکست
که چون من راه رو تا خود نیفتیبدان ماند نصیحتها که گفتی
ز کار نامه چون پرداخت خامهسمنبر مهر زد بر پشت نامه
به پیک شاه داد و گفت برخیزسنان بر تحفه جای ناوک تیز
زبانی‌گفت با پرویز بر گویکه این آزرده را آزار کم جوی
مزن تیغ آنکه را تیر است بر دلمنه بار آنکه را بار است در دل
جفا با این دل ناشاد کم کنچو از چشمم فکندی یاد کم کن
ترا عیشی خوش و روزیست فیروزچه میخواهی از این جان غم اندوز
تو روز و شب به عیش و کامرانیز شبهای سیه روزان چه دانی
به شکر آنکه داری جان خرممرنجان خسته جانی را به هردم
نه آن شیرین بود شیرین که دیدیکه گر کوه بلا دیدی کشیدی
کنون سختی چنان از کارش افکندکه کاهش می‌نماید کوه الوند
وز آن پس کرد گلگون را سبک خیزبه کوه بیستون بر رغم پرویز
همی رفتی و با خود راز گفتیغم و درد گذشته باز گفتی
به دل گفتی که ای سودا گرفتهمن از دستت ره صحرا گرفته
به چندین محنتم کردی گرفتارنمی‌دانم دلی یا خصم خون خوار
به خاک تیره گر خواهی نشستمدگر عهد هوا خواهان شکستم
گرم با درد همدم خواهی اینکگرم رسوای عالم خواهی اینک
فزونتر شد جنونم ز آنچه خواهیبه رسوایی فزونم ز آنچه خواهی
برون مشکل برم جان از چنین دلبه اندر سینه پیکان از چنین دل
تنوری باشد و اختر درونشبه از سینه و این دل در درونش
چه اندر خانه سد خصمم به کینهچه این دل را نگه دارم به سینه
فتادم تا پی دل خوار گشتمشدم تا یار دل بی یار گشتم
ز شهر و آشنایان دورم از دلبه جان زار و به تن رنجورم از دل
بتی بودم ز سر تا پا دلاراچنان گشتم که نشناسم سر از پا
ز گیسو داشتم زنجیر شیرانبه زنجیر اوفتادم چون اسیران
هر آن خنجر که از مژگان کشیدمبه من بر گشت و زهر او چشیدم
کمند زلف بهر صید بودمچو دیدم خویشتن در قید بودم
لبم کآب حیات خویشتن داشتبرای خویش مرگ جاودان داشت
به نرگس جادویی تعلیم کردمبه جادو خویش را تسلیم کردم
فروزان بود چهر آتشینمندانستم که در آتش نشینم
چو شمشیرم بد ابروی خمیدهکنون شمشیر بر رویم کشیده
دل سنگین که بد در سینهٔ منکنون سنگی بود بر سینهٔ من
مرا چاهی که بد زیب زنخداندر آن چاهم کنون چون ماه کنعان
وز آن آتش که خوی من برافروختمرا خود خرمن صبر و سکون سوخت
بلا بودم چو بالا مینمودمولی آخر بلای خویش بودم
ز نزدیکان یکی را خواند نزدیککز او افروختی شبهای تاریک
بگفت و کرد چهر از اشک خون ترکه از شیرین کسی بینی زبون تر
به خواری بسته دل نادیده خواریبه یار بسته دل نادیده یاری
به حدی ساخت خواری با مزاجشکه بر مرگ است پنداری علاجش
چنان خصمی بود با جان خویششکه گویی نیست جان خصمی‌ست پیشش
چو سوزد بیش راحت بیش داردمگر کآتش‌پرستی کیش دارد
مرا بینی که چون سخت است جانمعدوی خویش و ننگ خاندانم
به خود خصمی ز دشمن بیش کردمکه کرده‌ست آنکه من با خویش کردم
کس از ظلمات جوید مهر تابانکس از شمشیر نوشد آب حیوان
غزالی کاو وصال شیر جویدنخست از جان شیرین دست شوید
طمع بستن به کس وانگه به پرویزبود پلهو زدن بر خنجر تیز
وفا جستن ز کس وانگه به خسروبود عمر گذشته جستن از نو
به یادش سینه بر خنجر نهادمکه پا ننهاد بر خاری به یادم
به نامش زهرها نوشید کاممکه در کامش نشد جامی به نامم
وفاداری بر پرویز ننگ استبود یک رنگ با هرکس دورنگ است
هوس را در برش قدری تمام استاز آن خصمیش با هر نیکنام است
طمع داند به خون خود وفا راطفیلی نام بنهد آشنا را
به مسکینی کسی کاید به کویشچو مسکینان نظر دارد به رویش
گذشتم در رهش از شهریاریچرا او بنگرد بر من به خواری
چو آیم من به پای خود ز ارمناز این افزون سزاوار است برمن
ببست از دیگرانم چشم امیدبه چشم دیگرانم کاش می‌دید
مرا داند پرستاری به درگاهکه با من عشق می‌ورزد به دلخواه
گر از چشم بزرگی دیده بر خویشاز او کم نیستم گر نیستم بیش
از آن بگذر که در ارمن امیرمبه ملک دلبری صاحب سریرم
اگر فر جهانداری‌ست دارموگر فرهنگ دلداری‌ست دارم
چه شد کز سر تکبر دور دارمترحم با دلی رنجور دارم
به خود گفتم که گر خسرو امیر استچو داغ عاشقی دارد فقیر است
همه عجز است و مسکینی‌ست خویشنشاید از تکبر دید سویش
بر او از مهر همدردی نمودمزنی بودم جوانمردی نمودم
وفاداری خوش است اما نه چندانکه بار آرد چنین خواری و حرمان
تهی از ده دلان پهلو کنی بهبه یاران دورو یک رو کنی به
به پهلو یکدلی بنشان نکو خوکه جز یک دل نمی‌گنجد به پهلو
به شکر بست خود را وین نه بس بودمرا بندد به فرهاد این چه کس بود
بر مردان نهد پتیاره‌ای راکز او رسوا کند بیچاره‌ای را
شه آفاق داند خویشتن رافقیری بی سر و پا کوهکن را
همانا در دل این اندیشه داردکه او خنجر به دست این تیشه دارد
نداند کز فریب چشم جادوگذارم تیشهٔ این در کف او
چنین می‌گفت و از دل ناله می‌کرددل از مژگان خود پر کاله می‌کرد
زمین از اشک چشمش سیل خون شدروان با سیل سوی بیستون شد
به لب زین رشک جان خسرو آمدولی فرهاد را جانی نو آمد