بخش ۱۸ - حکایت
یکی صیاد مرغی بستهپر داشتبه بستان برد و بند از پاش برداشت
زدندش طایران بوستانیصلای رغبت همآشیانی
چو پر زد دید بال خویش بستهعدوی خانه در پهلو نشسته
برآورد از شکاف سینهٔ خویشصفیری پرخراش از سینهٔ ریش
که مرغی را چه ذوق از سرو شمشادکه پروازش بود در دست صیاد
قفس باشد ارم بر نغمهسازیکه بیند در کمین تاراجبازی
شما کآزادگان شاخساریدنشاط سرو و گل فرصت شمارید
که صیاد مرا با من شماریستمرا هم در شکنج دام کاریست