گنج

بخش ۱۷ - گفتار در رفتار خادمان شیرین به طلب نزهتگاه دلنشین و پیدا نمودن دشت بیستون و خبردادن شیرین را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۸ بیت
خوشا خاکی و خوش آب و هواییکه افتد قابل طرح وفایی
خوشا سرمنزلی خوش سرزمینیکه باشد لایق مسندنشینی
عجب جایی بباید بهجت‌انگیزکه بر شیرین سرآرد هجر پرویز
ملال خاطر شیرین چو دیدندپرستاران جنیبت‌ها کشیدند
به کوه و دشت می‌راندند ابرشمراد خاطر شیرین عنان‌کش
گر آهویی بدیدندی به راغیاز آن آهو گرفتندی سراغی
به کبکی گر رسیدندی به دشتیبپرسیدند از وی سرگذشتی
به هر سر چشمه‌ای، هر مرغزاریهمی‌کردند بودن را شماری
بدین هنجار روزی چند گشتندکه تا آخر به دشتی برگذشتند
صفای نوخطان با سبزه‌زارشصفای وقت وقف چشمه‌سارش
هوایش اعتدال جان گرفتهنم از سرچشمهٔ حیوان گرفته
ز کس گر سایه بر خاکش فتادیز جا جستی و بر پا ایستادی
اگر مرغی به شاخش آرمیدیگشادی سایه‌اش بال و پریدی
گلش چون گلرخان پروردهٔ نازنوای بلبلانش عشق‌پرداز
تو گفتی حسن خیزد از فضایشفتوح عشق ریزد از هوایش
به شیرین آگهی دادند از آنجایاز آن آب و هوای رغبت‌افزای
که در دامان کوه و کوهساریکه تا کوه است از آنجا نعره‌داری
یکی صحراست پیش او گشادهفضای او سد اندر سد زیاده
اگر بر سبزه‌اش پویی به فرسنگسر برگی نیابی زعفران‌رنگ
رسیده سبزه‌هایش تا کمرگاهدرختانش زده بر سبزه خرگاه
گشاده چشمه‌ای از قلهٔ کوهگل و سنبل به گِرد چشمه انبوه
فروریزد چو بر دامان کهساررگ ابری‌ست پنداری گهربار
خورد بر کوه و کوبد سنگ بر سنگصدای آن رود فرسنگ فرسنگ
پر اندر پر زده مرغابیانشبه‌جای موجه بر آب روانش
زمین‌هایش ز آب ابر شستهدر او گل‌های رنگارنگ رُسته
بساطش در نقاب گل نهفتهگل و لاله‌ست کاندر هم شکفته
اگر گلگون در آن گردد عنان‌کشو گر آنجا بود نعلش در آتش
نسیمش را مذاق باده در پیهمه‌جایش برای صحبت می
اگر شیرین در او بزمی نهد نودگر یادش نیاید بزم خسرو
ز کنج چشم شیرین اشک غلتیدبه بخت خود میان گریه خندید
که گویا بخت شیرین را ندانندکه بر وی این‌همه افسانه خوانند
شکر تلخی دهد از بخت شیرینزهی شیرین و جان سخت شیرین
چه شیرین تلخ‌بهری، تلخ‌کامیز شیرینی همین قانع به نامی
اگر سوی ارم شیرین نهد رویز لاله رنگ بگریزد ز گل بوی
به باغ خلد اگر شیرین کند جاینهد عیش از در دیگر برون پای
اگر چین است اگر بتخانهٔ چینبود زندان چو خوشدل نیست شیرین
دل خوش یاد می‌آرد ز گلزارچو دل خوش نیست گل خار است و مسمار
اگر دل خوش بود می‌ خوشگوار استشراب تلخ در غم زهر مار است
دلی دارم که گر بگشایمش رازبه سد درد از درون آید به آواز
غمی دارم که گر گیرم شمارشبترسم از حساب کار و بارش
کدامین دل کدامین خاطر شادکه آید از گل و از گلشنم یاد؟
مرا گفتند خوش جایی‌ست دلکشهوا خوش، دست خوش، کهسار او خوش
بلی اطراف کوه و دامن دشتبود خوش گر به ذوق خود توان گشت
چو دامان ماند زیر کوه اندوهچه فرق از طرف دشت و دامن کوه
چه خرسندی در آن مرغ غم انجامکه باغ و راغ باید دیدش از دام
دگر گفتند جای می‌گساری‌ستکه دشتی پر ز گل‌های بهاری‌ست
بلی می خوش بود در دشت و کهسارولی گر یار باشد لیک کو یار؟
بود بر بلبل گل آتشین داغکش افتد در قفس نظّارهٔ باغ