گنج

بخش ۱۹ - گفتار در بیرون آمدن شیرین از مشکوی خسرو

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۹ بیت
بت پر شکوه ماه پر شکایتگل خوش لهجه سرو خوش عبارت
سر و سرکردهٔ نازک مزاجانرواج‌آموز کار بی رواجان
نمک پاش جراحتهای ناسورز سر تا پا نمک شیرین پرشور
گره در گوشهٔ ابرو فکندهدهان تنگ بسته راه خنده
مزاجی با تعرض دیر خرسندعتابی با عبارت سخت پیوند
به رفتن زود خیز و گرم مایهچو دانا در بنای سست پایه
اشارت کرد تا گلگون کشیدندز مشکو رخت در بیرون کشیدند
برون آمد ز مشک و دل پر از جوشنهانش سد هزاران زهر در نوش
به خاصان گفت مگذارید زنهارکه دیگر باشدم اینجا سر وکار
ز هر جنسی که هست از ما بر آن رنگبرون آرید ازین غمخانهٔ تنگ
ز هر چیزی که هست از ما بر آن کویبرون آرید از این در کشته مشکوی
که از ما بر عزیزان تنگ شد جاینمی‌بینیم بودن را در آن رای
کنیزانی کلید گنج در مشتغلامان قوی دست قوی پشت
درون رفتند و درها بر گشادندمتاع خانه‌ها بیرون نهادند
مقیمان حرم کاین حال دیدندبه یکبار از حرم بیرون دویدند
که ای سرخیل ما شیرین بدخویمتاب از ما چنین یکبارگی روی
که‌ای بدخوی ما شیرین خود رایمکش از ما چنین یکبارگی پای
نه آخر خود خس این آستانیمچرا بر خاطرت زینسان گرانیم
نه آخر عزت داغ تو داریمچرا زینگونه در پیش تو خواریم
شدی خوش زود سیر از دوستداریمکن کاین نیست جز بی اعتباری
زدی خوش زود پا بر آشناییمکن کاین نیست غیر از بی‌وفایی
تو در اول به یاری خوش دلیریولی بسیار یار زود سیری
تودر آغاز یاری سخت یاریولی آخر عجب بی اعتباری
نمی‌باید به مردم آشناییچو کردی چیست بی موجب جدایی
محبت کو مروت کو وفا کوو گر داری نصیب جان ما کو
شکر لب گفت آری اینچنین استولی گویا گناه این زمین است
من اول کآمدم بودم وفا کیشدگرگون کردم اینجا عادت خویش
من اول کآمدم بودم وفاداردر اینجا سر برآوردم بدین کار
شما گویا ندارید این مثل یادکه باشد دزد طبع آدمیزاد
به جرم این که در طبعم وفا نیستبه طعنم اینچنین کشتن روا نیست
اگر می‌بود عیبی بی‌وفایینمی‌کرد از شما خسرو جدایی
نه شیرین این بنا از نو نهادستکه این آیین بد خسرو نهاده‌ست
به خسرو طعنه باید زد نه بر مننمی‌دانستم اینها من در ارمن
پس آنگه خیربادِ یک به یک کردبه پوزش لعل شیرین پر نمک کرد
نمک می‌ریخت از لعل نمک ریزوزان در دیده‌ها می‌شد نمک بیز
ز دنبال وداع گریه آلودفروبارید اشک حسرت اندود
که ما رفتیم گو با دلبر توبیا بنشین به عیش و ناز خسرو
بگوییدش به عیش و ناز می‌باشولیکن گوش بر آواز می‌باش
چو لَختی گفت اینها جست از جاینهاد اندر رکاب پارگی پای
به خسرو جنگ در پیوسته می‌راندگهی تند و گهی آهسته می‌راند
خود اندر پیش و آن پوشیده رویانسراسیمه ز پی تازان و پویان
بلی آنرا که اندوهیست در پینمی‌داند که چون ره می‌کند طی
همی‌داند که افتد پیش و راندچه داند تا که آید یا که ماند
براند القصه تا آن دشت و کهساربه خرمن دید گل سنبل به خروار
هوایی چون هوای طبع عاشقمزاجش را هوایی بس موافق
لبش را عهد نوشد با شکر خندنگه را تازه شد با غمزه پیوند
ز چشم خوابناکش فتنه بر جستبه خدمتکاری قدش کمربست
دوان شد ناز در پیش خرامشنیازی بود در هر نیم گامش
غرور آمد که عشقی دیدم از دوراگر دارد ضرورت حسن مزدور
در اندیشید شیرین با دل خویشکه جانی با هزار اندیشه در پیش
چها می‌گویدم طبع هوسناکبه فکر چیست باز این حسن بی باک
طبیعت مستعد ناز می‌یافتدر ناز و کرشمه باز می‌یافت
نسیمی کآمدی زان دشت و راغشز بوی عشق پر کردی دماغش
اگر بر گل اگر بر لاله دیدینهانی از خودش در ناله دیدی
ز هر برگی در آن دشت شکفتهنیازی یافتی با خود نهفته
ز لعلش کاروان قند سر کردبه همزادان خود لب پر شکر کرد
که اینجا خوش فرود آمد دل مناز این خاک است پنداری گل من
عجب دامان کوه دلنشینی‌ستسقاه اله چه خرم سرزمینی‌ست
همیشه ساحت او جای من بادبساط او نشاط افزای من باد