گنج

شمارهٔ ۸۹

تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیستعشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست
اثر شیوهٔ منظور کند هر چه کندمیل این فتنه نخست از طرف ناظر نیست
عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دورحالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست
دیده گستاخ نگاهست بر آن مست غروردر کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست
همه جا جلوه حسن تو و مشتاق وصالهمه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست
وحشی آن چشم کزو نیست تو را پای گریزبست چون پای تو بی سلسله گر ساحر نیست