گنج

شمارهٔ ۹۰

عاشقِ یکرنگ را یارِ وفادار هستبندهٔ شایسته نیست ورنه خریدار هست
می‌رسدت ای پسر بر همه‌کس ناز کنحسن و جمالِ تو را نازِ تو در کار هست
گرچه لبت می‌دهد مژدهٔ حلوای صبحمانده همان زهرِ چشم تلخیِ گفتار هست
لازمهٔ عاشقی ست رفتن و دیدن ز دورورنه ز نزدیک هم رخصتِ دیدار هست
وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباششکر که جانِ تو را طاقتِ آزار هست