گنج

شمارهٔ ۳۳

کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسون‌سازتدگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت
نمی‌دانم که باز ای ابر رحمت بر که می‌باریکه بینم در کمین‌گاه نظر صد ناوک‌اندازت
همای دولتی تا سایه بر بام که اندازیخوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت
چه گفتم اله  اله آن‌چنان سرکش نیفتادیکه آساید کسی در سایهٔ سرو سرافرازت
من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستمکه سر در خانهٔ جان کرد عشق خانه‌پردازت
ز وحشی فاش شد رازی که حسنت داشت پنهانیبکش او را که اشک و آه او کردند غَمّازت