گنج

شمارهٔ ۱۵۷

لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشایدشکرستان ترا قفل ز در بگشاید
غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکنددیده‌ای کو به تو گستاخ نظر بگشاید
ره نظارگیان بسته به مژگان فرماکه به یک چشم زدن راه گذر بگشاید
در گلویم ز تو این گریه که شد عقدهٔ دردگرهی نیست که از جای دگر بگشاید
شب مارا به در صبح نه آن قفل زدندکه به مفتاح دعاهای سحر بگشاید
همه را کشت، بگویید که با خاطر جمعاین زمان باز کند تیغ و کمر بگشاید
راه تقریب حکایت ندهی وحشی راکه مبادا گله را پیش تو سر بگشاید