گنج

شمارهٔ ۱۵۸

خرم دل آن کس که ز بستان تو آیدگل در بغل از گشت گلستان تو آید
ما با لب تفسیده ره بادیه رفتیمخوش آنکه ز سرچشمهٔ حیوان تو آید
خوش می‌گذری غنچه گشای چمن کیستاین باد که از جنبش دامان تو آید
بر مائدهٔ خلد خورانم همه خونمرشک مگسی کان ز سر خوان تو آید
گو ماتم خود دار و به نظاره قدم نهآنکس که به راه سر میدان تو آید
سر لشکر هر فتنه که آید پی جانیتازان ز ره عرصهٔ جولان تو آید
وحشی مرض عشق کشد چاره گران رابیچاره طبیبی که به درمان تو آید