بخش ۴۰ - صفت قنّاد
قنّاد که خون عاشقان خورداز شیرینی، دل مرا بُرد
دارد دهنی جو نُقل پستهشیرین وز گفتگوی بسته
مغزم ز خیال آن بت چینچون کلّه ی قند گشته شیرین
شیرین شده، دیده، توی بر توچون قرص زرشک و قرص لیمو
دل از غم آن بت دو بُرجیسُوراخ بود چو نان کُرجی
سرهاست بیادش از هوس پُرچون کاسه ی شهد از مگس پُر
مغز من خسته را هوس خورداین کلّه ی قند را مگس خورد
دل ار لب او شکست خود دیدچون شیشه که پُر نبات گردید
با یاد تو در دلم گره هاچون پسته بود دورن حلوا