بخش ۳۸ - صفت طبّاخ
طبّاخ ز پختگی مرا سوختاز سوختنم رخش بر افروخت
هست از خط سبز آن گرامیصبحم، که تعب نموده شامی
دل در بر و من ز حیرت اوهر لحظه کنم فغان که کوکو
دارم چشمی به روی جانانچون چشم پیاز حلقه، حیران
سوز دلم از رقیب قلاشهمچون مگسِ فتاده بر آش
از دود، دلم شدست گریانمن چون نشوم کباب بریان
در سینه ی من دل مشوشکز دوری او بود در آتش
نالان شده، اشک چون چکیدهچون روغنِ داغِ آب دیده
هر گاه نفس کشم دهد بودم پخت دلم ز آتش او
از حسرت آن عذار گل پوشباشد دل من چو دیگ در جوش
هر یک به زبان تُرک و تاجیکچون شعله بود بزیر آن دیگ
دل را افزود، از فغان درداین آش نگشت از نفس سرد