بخش ۳۰ - صفت کلاه دوز
سرگرم کلاه هر که گردیدهر دیده وری که روی او دید
از دیدن آن رخ چو ماهمرقصان چو حباب شد کلاهم
کرده است زهرچه هست اعراضوز جمله بریده غیر مقراض
مقراض صفت به دست، مشکلآیند دو هم زبان یک دل
زان جان جهان و نور دیدهپیوسته مرا به دل خلیده
از ناز و عتاب و تندی خوهر حرف چو سوزن سه پهلو
از بهر جمال یار دیدنوندر ره وصل او دویدن
از ضعف بدن نمانده از منجز چشم و قدم برنکِ سوزن
از پرتو روی همچو ماهشبنموده به دیده ها کلاهش
هم ابره ی آستر مصفامانند گل دو رنگ رعنا