بخش ۲۹ - صفت کمانگر
بر پیر خمیده قد مهجوردایم رود از کمان گران زور
استادی عشق بی امانشفی الحال کُشد به خر کمانش
آن پیر که چلّه ها کشیدهاین جا به مراد خود رسیده
مانند کمان ز حسن عالیصد خانه نموده اند خالی
کی هم چو کمان شَوَم مشوشدارند گَرَم به روی آتش
از سر تا پا اسیر یارمگویی که کمان چلّه دارم
منصور به خصم عاشقانشدایم باشد چون کمانش
عاشق به دو دست بسته بر پشتمانند کمان هزار کس کشت
آرم چو کمان به خصم خود روپیوسته به پشت گرمی او