بخش ۲۴ - صفت رفوگر
شد چاک دل من از رفوگربر من لب لعل او شد اخگر
شیرین سخنی در آن لب شورشهد است در آشیان زنبور
شاید فتدش به من نظارهشادم ز لباسِ صبرِ پاره
در دیده نگاه حسرت منچون رشته بود به چشم سوزن
هستم ز دلِِ اسیرِ بریاندنبالِ نگاهِ خویش پویان
کردست به نوک سوزنم صیداز چشم خودم فتاده در قید
نبود بسوی نجات راهمشد رشته ی دام من نگاهم